همیشه اسیر یک دایره بسته ام. مهم نیست که از چه زمان و چطوری شروع کنم، مهم این است که همواره انحنا را در مسیرم احساس می کنم. انگار تمام زندگی ام برای حرکت روی این دایره رقم خورده است. هر بار که از نقطه شروع حرکت می کنم، با خودم می گویم : « این بار با دفعات قبل متفاوت است، می بینی این دفعه خط صاف است، مستقیم رو به جلو ! » با شوق و انگیزه راهم را شروع می کنم اما چیزی نمی گذرد که انحنای خفیفی را در مسیرم احساس می کنم. اول فکر می کنم اشتباه می کنم اما ... هر چه انحنا بیشتر می شود، اضطراب من از اسارت در همان مسیر منحنی وار همیشگی بیشتر می شود. با دایره می چرخم و می گردم بدون اینکه برای تغییر مسیر اختیار یا حتی راه حلی داشته باشم. به نقطه ۱۸۰ درجه که می رسم دیگر مطمئن هستم که روی همان دایره قدیمی ام. غصه آنچه گذشت آزارم می دهد اما خودم را نمی بازم. مابقی راه تا نقطه ۳۶۰ درجه یا همان نقطه شروع، به این فکر می کنم که چه کنم تا دیگر به جای دایره روی خط راست حرکت کنم...
می گویم : « آرزو دارم فقط یک بار حرکت کنم. حتی اگر نیم خطی باشد تا بینهایت، به نقطه ای نامعلوم...»
می گوید : « برای آنچه تاکنون نداشته ای، آن کسی باش که تاکنون نبوده ای. یک بار و برای همیشه آنقدر شهامت داشته باش که به محض منحنی شدن مسیر، از آن خارج شوی. خودت قطب نمای خودت باشی و به قیمت گم شدن و رها شدن، روی خطی حرکت کنی که خود می خواهی نه برایت خواسته اند. یک بار جسارت کن و دایره را قطع کن آنگاه می بینی با صاف کردن هر خط منحنی، می توان خط مستقیم ساخت...
گرچه مشتاقم که این بار هم این راه را بیازمایم اما نمی دانم چرا این بیت شعر هم در ذهنم تداعی می شود:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1387/09/27 و ساعت
8:20 بعد از ظهر |
