هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوم، یادم به حرف رییس سابقم می افتد که می گفت با خودتان بگویید من بزرگترین انسان روی زمین هستم که برای انجام مهمترین کار دنیا از خانه ام خارج می شوم. توی آینه که نگاه می کنم این جمله را تکرار می کنم و تلاش می کنم که دیروز را دیروز بدانم و فراموش کنم. با یک دنیا اراده و انرژی از خانه خارج می شوم، به امید اینکه امروز روزی باشد متفاوت از روزها و ماهها و سالهایی که گذشت...
چند روز دیگر قرار است به مناسبتی رییسمان سخنرانی داشته باشد. به همین منظور همه کارشناسان را توی اتاقش جمع می کند و بعد از یه مقدمه چینی مفصل از همه میخواهد که یک گزارش کار از چند سال گذشته فراهم کنند؛ البته با رویکرد مثبت !! همین چند کلمه برایمان کافیست تا بدانیم باید گزارشی تهیه کنیم که با آن دل جماعتی را خوش کنیم. گزارشی که در آن نکات مثبت را هر چند کوچک بزرگ نشان دهیم و از کاستی ها هر چند بزرگ سخنی به میان نیاوریم. با اینکه باید در این کار خبره شده باشم اما باز هم گزارشم چند باری به اتاق رییس می رود و می آید تا به شکل دلخواه رییس در می آید، گزارشی که بویی از واقعیت نبرده است...« می تراود مهتاب؛ می درخشد شبتاب؛ نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک؛ غم این خفته چند؛ خواب در چشم ترم می شکند» ضعف مدیریتی مدیران و روسایی که برای مدیریت تربیت نشده اند، تیشه ای است که هر روز بر پیکر سازمانمان ضربه می زند. هر از چند گاهی وقتی مشکلات یک واحد به حدی می رسد که عیان می شود و اعتراض همه را باعث می شود، رییس بزرگ جای او را با کسی مشابه قبلی که قاعدتا بی تجربه تر از او هم هست عوض می کند. مدیر جدید ابتدا همه تلاشهای رییس قبلی را بی نتیجه می خواند، همه را خراب می کند تا از نو بسازد. مدت زیادی طول می کشد تا دلیل کارهای او را بفهمد و این درست زمانی است که باید جایش را به بعدی بدهد و برود. خط مشی، فرایند، برنامه عملیاتی، شرح وظایف و ... همه فقط نوشته هایی است که از بس آرمانی نوشته شده هیچ وقت جامه عمل نپوشیده و از آنها فقط برای گرفتن انواع ایزو و نشان افتخار و ... استفاده می کنیم. به راحتی با چند برگ نامه و مستندات ساختگی کلاه بر سر هیات های ارزشیابی و ممیزی می گذاریم و بین سازمان های رقیبمان که اگر از ما بدتر نباشند بهتر نیستند، مقام کسب می کنیم یا امتیازی می گیریم برای ارائه خدماتی که لایقش نیستیم. برای حل مشکلاتمان یا چشم به کشورهای دیگر می دوزیم و چشم بسته از آنها تقلید می کنیم یا اینکه فورا یک کمیته تشکیل می دهیم، بدون آنکه فکر کنیم که آیا کمیته های قبلی در انجام کارشان موفق بوده اند ؟! دور و برمان پر شده از کمیته ها و تشکل هایی که فلسفه وجودیشان را حتی خودشان هم نمی دانند چه برسد به دیگران. فقط اعضایش چند مدتی یکبار جلسه ای تشکیل می دهند تا گزارشی !! برای ارائه داشته باشند. برای موفقیت در اینگونه سازمانی باید 1 درصد از وقتت را برای کار کردن و 99 درصد دیگر را برای نمایش کارهایت صرف کنی. آنچه هم در این میان گویا به دست فراموشی سپرده شده، فکر کردن است.« نگران با من استاده سحر؛ صبح می خواهد از من کز مبارک دم او؛ آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبرِ، در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند » یادم به زمان تحصیلم می افتد. تحصیل در دانشگاهی که برای ورود به آن باید چند سال زحمت می کشیدی. زمانی که هنوز اینهمه دانشگاه غیر انتفاعی، پیام نور، علمی-کاربردی-تخیلی، آموزش از راه دور و غیره نبود که فقط با پرداخت شهریه های گزاف مدرک لیسانس و فوق لیسانس و دکترا را به آسانی به دست بیاوری... سر کلاس های درس دانشگاه و درست همان زمان که به قول معروف دست چپ و راستمان را از هم تشخیص دادیم و سری تو سرها در آوردیم، همه امیدمان به این بود که دنیایمان را عوض کنیم. جامعه مان را از انحطاطی که دچارش شده نجات دهیم. از آن جمع همکلاسی پرشور و نشاط، عده ای به خارج از کشور مهاجرت کرده اند، عده ای گرفتار سیستم پیچیده و دست و پاگیر مملکتی شده اند و دارند سعی می کنند خود را با آنچه هست وفق دهند و عده دیگر از بیکاری خانه نشین شده اند ! « نازک آرای تن ساقه گلی؛که به جانش کشتم و به جان دادمش آب؛ ای دریغا به برم می شکند » گوشم از مشکلات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و آموزشی جامعه مان پر است. نمی خواهم به یاد کورش کبیر و امپراطوری های ایران باستان بیفتم تا بدانم نیاکان ما که بودند و چه کردند، فقط ... به کجا می رویم؟« دستها می سایم تا دری بگشایم؛به عبث می پایم که به در کس آید؛ در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند »
