.... دیروز نزدیک غروب باز دیدمت که غمزده بودی و در خود...
من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم. چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد. اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم. چرا که غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.
هرقدر که به غم میدان بدهی، میدان می طلبد و باز هم بیشتر و بیشتر ... هرقدر که در برابرش کوتاه بیایی قد می کشد ، سلطه می طلبد و له می کند ...
غم عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش، نمی گریزد مگر آنکه بگریزانی اش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...
غم هرگز از تهاجم خسته نمی شود و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد.
و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود و بی اعتبار، و ناانسان. ذلیل غم و مصلوب بی سبب.
من مثل تو می دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آنکس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل نشیند، یک بی دردی ددمنشانه است، بی غیرتی است و بی آبرویی و اسباب سرافکندگی انسان. آنگونه شاد بودن هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست. بلکه فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک. با این همه گفتم که برای دگرگون کردن جهانی چنین دردمند، طبیب حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید و دقایق معدود نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد.
چشم کودکان و بیماران، به مادران است و طبیبان. اگر در اعماق آن حتی لبخندی ببینند نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود.
به صدای خنده ی خالص بچه ها گوش بسپار و به صدای دردناک گریستنشان، تا بدانی که این سخنی چندان پریشان نیست.
عزیز من
این بیمار کودک صفت خانه خویش را از یاد مران !
من محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم- لبخندی در قلب، علیرغم همه چیز. "
از نامه های نادر ابراهیمی به همسرش
