تبليغاتX
شبی از شبها

شب جلوی دانشگاه غلغله بود، 5 تا ماشین پلیس جلوی درب را گرفته بودند، گویا باز فیلم سینمایی پلیسی زنده اکران می شه، از بین جمعیت رد می شدم:  الو می فرمودین ...

-        بله خلاصه دکتر سین حق مقاله ما رو که بالا کشید، شما مراقب باشین!

-        آخه !...

-         باید یه جوری دورش بزنین خانم... م.. لاب.. می شه...

-         الو؟ صداتون قطع و وصل می شه!...

خوابگاه شبیه خونه خانم هویشام شده،  خاک خودمو می تکونم ! شمع هایی که خریدم را واسه بچه ها روشن می کنم، بی نواها فردا امتحان پایان ترم دارن. گروه گروه دور هم حلقه زدن با یک شمع درس می خونن...

با صدای چرخ ساکهای بچه هایی که از حیاط خوابگاه بیرون می رفتن بیدار شدم، اس ام اس داشتم، سونیا بود، دیروز دفاع کرده، دو تا مقاله هم  به اسم خودش داده ژرنال خارجی، بهش تلفن می کنم تبریک بگم، خوشحاله که توی سی ویش یه چیزی داره که بنویسه، ازم تشکر می کنه که پایان نامه 2 ساله را 6 ماهه براش تموم کردم، عذاب وجدانم تازه می شه، یادم میاد تمام باندای پی سی آر که لازم داشت را با فوتوشاپ خودم واسش ساختم، بهش می گفتم دوست ندارم کار خلاف انجام بدم! می گفت که استادش هم متوجه نشده! به نظرش بیخود خودمو معطل کرده ام، منو نصیحت کرد که صداقت زیادیش خوب نیست! ولی آخه!...

اجرای پایان نامه ام تو ذهنم از اول اکران می شه، ... آزمایشگاه دانشگاه شیراز، نمونه برداری از سر زمین، تورزنی سر مزرعه، آفتاب، گلخونه مرکز تحقیقات کشاورزی، دوندگی و سرو کله زدن با کارگر و... و غصه ام می گیره! 

بهش تبریک می گم و وا رفته می رم تو راهروی خوابگاه ... بچه ها خرم و خندونن!

– چی شده؟ چه خبره؟

- آب وصل شده...

شیر آب  رو که باز می کنم، آب گل ازم استقبال می کنه!...خدا آب معدنی را از ما نگیره...

صدای ملودی می یاد! به خودم می یام!

- بله؟ سلام مامان، خوبی؟ مرسی، نه چه مشکلی؟ چی؟ طوفان شن!!؟ اخبار زیادی اغراق می کنه، اینجا که هیچ خبری نیست ! ...دروغم چیه؟ (صداش می لرزه!... خجالت می کشم که باعث ناراحتیش شدم، مطمئنم دیشب نخوابیده) عبدالمالک!!؟ نشین اینقدر پای بی بی سی! به خدا ما اینجا خوش و خرمیم!... باشه امروز دیگه می رم تکلیفمو با اینا مشخص می کنم.

 تو اتاق دکتر ایستاده ام، پاهام ضعف می ره، یکی داره التماس می کنه که دکتر از درس پاتولوژی گیاهی نیاندازتش، می دونم که یا پدرش از پشت بوم افتاده! یا مادرش سرطان داره، یا نوه خاله عمه اش فوت شده!!!!! واسم خیلی تکراریه! اینجا عجیب آمار التماس به استاد بالاست!

موبایل دکتر سین داره زنگ میخوره! به خیالش نیست. از من می پرسه چی شد؟ ساب میت

" مقاله ام" آماده ست!؟  همه زیر چشمی نگاش می کنن، می گم تا عصر آماده می شه، به خاطر طوفان فعلا اینترنت قطعه. روی صندلیش نیم خیز می شه و می پرسه اسم من که اول هست؟ داغ دلم تازه می شه و آروم می گم بله... عقب می شینه و یکهو رعد سیستانی می زنه:ها ها ها ها! .... سعی می کنم قیافه متعجبم را مخفی کنم، لبخندمو تمدید می کنم و هیچی نمی گم، دکتر سین می گه پس تا طوفان تموم شه در خدمتتون هستیم! لبخندم نا خود آگاه وا می ره.... اما خوشحالم که طوفان صد و بیست روزه ی معروف سیستان شروع نشده، عاقبت موبایلش رو که دیگه در حال خود زنیه جواب می ده، با لهجه می گه: عیبن داره له له!!!... عیبن داره!!!! (عیب نداره برادر)

فقط تماشاش می کنم، هنوز پاهام ضعف می ره!

 تلفنش رو که تموم می کنه می پرسم : وقت دفاعم کی می شه آقای دکتر؟

با طعنه می گه: - هان؟... می گم راستی پسرم باهاتون تماس می گیره ها واسه نوشتن سی وی و پذیرش گرفتن راهنمایی می خواد!...می خواد حتما...

کلافه سوالمو تکرار می کنم...

- شما هم تا ساب میت را به اسم من نگیری نمی شه دفاع کنین خانم مهندس!!! (به این واژه آلرزی دارم!)، ...

دیگه گوشام صدا میداد! چشمامو بستم، پایان نامه رو روی میزش کوبیدم و گفتم یه بار در طول انجام پروژه تلفنامو جواب دادی؟ یه راهنمایی کردی؟ یه آزمایش تو دانشگاه شما با امکانات شما انجام دادم؟ یه ریال پول هزینه کردی؟ اصلا می دونی چه کار انجام دادم؟ اصلا بگو ببینم  یادت هست موضوع تز من چیه؟!... این کارت خلاف قانونه، ماده دوی قانون فعالیتهای پژوهشی تبصره یک!  مقاله دانشجو باید به اسم خودش ثبت بشه،... خسته شدم از این حکومت خود مختار بی قانون تو، چقدر سوء استفاده؟ چقدر؟ دانشجوپلکان ترقی تو نیست، استادیاری؟ باش! می خواهی استاد تمام بشی؟ بشو! اما نه با سوءاستفاده!... فردا صبح دفاع می کنم... حالا ببین،...

صورتم داغ شده بود! اما از شجاعت اخلاقی خودم خوشم اومده بود که!  یکهو صدای ملودی منو به خودم آورد! چشمامو باز کردم!! اینبار باباست!...دکتر سین هنوز داره با آرامش با گوشیش پچ پچ می کنه!... گویا باز خیالاتی شدم!...

صدای چرخ ساکهام حتما خیلی هارو بیدار کرده! تو دلم می گم ببخشید بچه ها ، خداحافظ...

جلوی خوابگاه منتظر تاکسی سرویسم که یه زانتیا ترمز می کنه... پیاده می شه، ...

-        خانم... ( دکتر سین!)

-         سلام!

  

-        سلام، تبریک می گم، دفاعتون عالی بود ... راستی پذیرش مقاله حدوداکی می رسه به ایمیلم؟...

-        !!!

+ نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 1387/05/09 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |

 

                                                                                                                      زندگی چه زیباست وقتی تن به استدلال ندهیم

 

 

+ نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 1387/03/14 و ساعت 0:7 قبل از ظهر |
 

ابر، می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز، ز دلدار جدا؟

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

(امیر خسروی دهلوی)

 

 

+ نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 1387/02/18 و ساعت 7:49 بعد از ظهر |

 

گفتم: خنده داره، سایه وار دویدن پشت سرشان!

گفت: خنده دار تره، ایستادن و نگاه کردنشان!

- سایه چطورست؟

- سایه خود ترکیب دیگریست، نمی توان همیشه در بی تفاوتی ماند، به هر حال دنیا که بی تفاوت نیست.

- فکر می کنم این نور پردازی ارادیست...

- نه! همهء اینها برای تغییر است، ارادی یا غیر ارادی تغییر باید خوشایند باشد.

- تغییر به این سرعت تناقض برا نگیز است.

- حس تناقض چیزی است که هرگز از آن به قدر کافی بهره برداری نشده است. متوجهید؟

- البته این بهره برداری به راه دوری هم نمی رود. آیا این همان چیزی نیست که در حال حاضر داریم انجام می دهیم؟

- سایهء ملتی نه! سایهء روپروداکسیونی را در نظر بگیر ! بعد چهارم است... نیست؟

- سایه همهء روپروداکسیون است ولی جز یک سایه تاریک هیچ نیست... هیچ متریال قابل لمسی ندارد.

گفت: اینجاست که همه چیز را تمام می کنی... می خواهم بدانم با وجود این حرفها، آیا به همهء چیزهایی که در سایه است احساس وابستگی داری؟

گفتم: خاکم را می پرستم چه در تن چه بر زمین! هر دو برایم یک ارزش دارند.

+ نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 1386/11/28 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |
شهرام و پسرش حافظ ناظري
+ نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 1386/09/08 و ساعت 0:56 قبل از ظهر |

شهرام  ناظري درسال 1328 در كرمانشاه ودرخانواده اي اهل موسيقي متولد شد . از كودكي صداي خوشي داشت كه گويا از پدرش به ارث برده و پدر فرزندش را تحت تعليم قرار داد. راس هرم اين خانواده مرحوم استاد حاجي خان ناظري بوده كه موسيقي دان مشهوري در كرمانشاه محسوب مي گرديده است. شهرام  در سن 9 سالگي اولين برنامه هنري خود را در راديو كرمانشاه همراه با تار مرحوم درويشي از نوازندگان معروف كرمانشاه اجرا مي نمايد و در سن 11 سالگي در راديو تلويزيون ايران چند برنامه اجرا نمود در سال 1345 براي بهره گيري از محضر اساتيدي مقيم تهران مي شود و ضمن بهره گيري از اين اساتيد سه تار را نزد استادان احمد عبادي – محمود تاج بخش – جلال ذوالفنون و محمود هاشمي فرا مي گيرد . درسال1354 به استخدام راديوتلويزيون در مي آيد واولين برنامة خود  را باگروه شيدا به سرپرستي محمد رضا لطفي با مثنوي مولانا وترانه اي ازشيخ بهايي اجرا مي نمايد وپس از آن باگروه عارف به سرپرستي حسين عليزاده وپرويز مشكاتيان همكاريش را ادامه مي دهد. وي درسال 1355 درنخستين كنكور موسيقي سنتي ايران  مقام اول رابه دست مي آورد ازسال 1356 تا1360 با تلاش پي گير وبي وقفه آلبومهای بسياری تهيه كرد. او از سال 1360 به بعد كم كم فعاليتش را كاهش داد وبه طرق مختلف مشغول تدريس موسيقي گرديد . از سال1364 به بعد با همكاري گروههاي موسيقي ايراني كارهاي زيبايي را به بازار موسيقي عرفاني واصيل ايراني عرضه ساخت كه از درخشانترين اين اثرها رامي توان گل صد برگ (از آلبومهاي مورد علاقه اينجانب!) و آتش در نيستان را نام برد كه هر دو را با همكاري استاد جلال ذوالفنون  تهيه ميكند. وي در سفری که مهرماه 1386 به فرانسه داشت، نشان «شواليه ادب و هنر» (Chevalier des Arts et Lettres) را از سوی دولت فرانسه دريافت کرد. اين نشان بالاترين نشان فرهنگی فرانسه است و پاس‌داشتی است از طرف دولت فرانسه به هنرمندانی که تلاش ويژه‌ای در اعتلای فرهنگ و هنر انجام می‌دهند. وي از طرف مجمع آسيا پاسفيك به عنوان هنرمند برتر آسيا انتخاب و از طرف پارك كي وون دبير كل سازمان ملل متحد تقديرويژه شد .استاد شهرام‌ ناظری‌ با آميختگی‌ شعر اخوان‌ ثالث‌ با موسيقی‌ در واقع‌ راهگشای‌ طريقی‌ نو در موسيقی‌ ايرانی‌ شد و اولين هنرمندي بوده كه به خواندن اشعار مولانا پرداخت. استاد همچنين در سال 1998 جايزه بهترين موسيقي عرفاني جهان را در مراكش كسب نمود .  فرزندش حافظ در نيويورک به تحصيل موسيقي غربي مشغول است   كه در آلبوم اخير وی  "سمفونی رومی" نقش بسزايی دارد. استاد ناظري در خصوص رومي مي گويد: "من به اشعار رومي جذب شدم، زيرا کرد هستم و اين فرهنگ و همچنين اظهارات حماسي او را همواره با خود دارم. من به هيچ وجه از روبرو شدن با مشکلات واهمه اي ندارم. زماني که هنوز نوجوان بودم، پيش استادم بنان مي رفتم و براي او اشعار رومي را مي خواندم؛ اشعاري از طوفان، دريا، کشتي شکسته يا نهنگ غول پيکري که آب و خون مي نوشد. بنان بسيار متعجب به من مي گفت که در اين کلمات خشونت زيادي وجود دارد و اين مسأله زيبايي صدا را ازبين مي برد. من به مانند راننده اي عمل مي کردم که جاده خاکي را به جاده آسفالت ترجيح مي داد." سال ها بعد به او گفتم: "استاد! مي بينيد که من از آن دسته افرادي هستم که شنا در امواج متلاطم دريا را به استخر ترجيح مي دهند". 

 آلبوم «سمفوني رومي» به آهنگسازي حافظ ناظري و خوانندگي شهرام ناظري، امسال در جايزه «گرمي» شركت مي كند. اين آلبوم كه اولين همكاري شهرام ناظري با پسرش است، در بخش بهترين آلبوم موسيقي سنتي جهان در اين جايزه شركت مي كند. از آنجايي كه امروزه مرز بين موسيقي سنتي و معاصر مشخص نيست و به نوعي با هم در آميخته شده اند، بخشي با عنوان موسيقي جهان در اين جايزه قرار گرفته تا به طريقي به شناخت موسيقي سنتي و كلاسيك كمك كند. امسال در اين بخش، سمفوني رومي ناظري نيز ارائه شده است.  تاكنون 11 هزار نفر آثارشان را به آكادمي جوايز گرمي فرستاده اند تا در رقابت با يكديگر، بهترين آثار مشخص شود. آلبوم رومي در تجليل از مولانا، شاعر ايراني و در قالبي جديد و نو همراه با حفظ اصالتهاي سنتي اشعار مولوي توسط شهرام ناظري و گروه چهار نفره اش ارائه شده است.  پيشنهاد مي كنم اگر تا به حال هرگز از اين استاد بزرگوار كاري نشنيده ايد آلبوم يادگار دوست و گل صد برگ يا حداقل سمفوني رومي را امتحان كنيد و به حسن انتخاب طرفداران وي حق بدهيد!!!!

فهرستی از آثاراستاد:

مثنوی موسی و شبان /از صداي سخن عشق/ بهاران ابیدر/ باد صبا می‌آيد / شعروعرفان (بنمای رخ) یادگار دوست /ساقی نامه و صوفی نامه ۱ (سوته دلان) / ساقی نامه و صوفی نامه ۲ (نسیم صبحگاهی) / نجوا / بشنو از نی / سخن تازه / ديوان شمس / لاله بهار / شورانگيز / کنسرت افشاری ۶۲ /درگلستانه / زمستان / کنسرت استادان موسيقی ملی ايران / گل صدبرگ / آتش در  نيستان / چاوش ۲ / چاوش ۳ / چاوش ۴ / چاوش ۷ / چاوش ۸ / چشم به راه  / کنسرتی ديگر/دل شيدا / کيش مهر / مطرب مهتاب رو/ بی قرار/ حيرانی / ليلی و مجنون / ساز نو آواز نو / کنسرت ۷۷ / کنسرت کامکارها / آواز اساطير / سفر به ديگر سو / غم زيبا / لوليان (آخرين اثر تا اردی بهشت ۱۳۸۵) / و آلبوم اخير اين هنرمند به نام "شور رومی" شهرام ناظری وخافظ ناظری – ۱۳۸۶ كه مي توانيد از اين وبلاگ آنرا دانلود کنيد:

 http://www.saze-khamosh.blogfa.com/post-36.aspx

 

  

+ نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 1386/09/08 و ساعت 0:23 قبل از ظهر |

 

                                                                

هر نوزادي وقتي پا به دنيا مي گذارد، به استعدادها و ابزارهاي بسياري مجهز است ، والدين هميشه سعي در کشف و پرورش اين استعدادها دارند و مايلند استعداد بچه هاي خردسال را  در راههاي مثبت کاناليزه کنند. در ادبيات و فرهنگ ما به رغم وجود گنجينه هاي ادبي و داستانها و سرودهاو بازيهاي آموزنده، والدين و مربيان بيشتر اوقات کودکان و نوجوانان را به آموزش مفاهيم  سنگين  از بر کردني اختصاص مي دهند که اغلب براي بچه ها غير فعالانه، خسته کننده و حتي گاهي طوطي وار است. شايد به همين دلايل بچه ها از خشکي و سختي دروس رنج مي برند و از يادگيري و کتاب و درس و آموزش نا خود آگاه زده مي شوند و مهمتر اينکه کودکي که اوقات گرانبهايش صرف آموزشهاي غير فعال و کسالت آور مي شود آيا شانس ورزش کردن، اجتماعي شدن، فکر کردن به مطالب آموزشي و مطالعه و بازي کردن را از دست نمي‌دهد؟ اغلب ما فراموش مي کنيم که  هدف اصلي تعليم و تربيت کودکان و نوجوانان پرورش انسانهايي خلاق و مبتکر و کار آمد است . اگر دختر 4 ساله مان تمام پايتخت کشورها را از بر بداند، پسر دو سال مان تمام اشعار سعدي را  از بر کند، شايد احساس کنيم که بزرگواري را در حق کودک تيزهوشمان تمام کرده ايم.

غافل از اينکه ظرفيت بالاي هوشي بچه ها  دارايي و سرمايه  ارزشمندي است که بايد قدرش را بيشتر بدانيم. اين ظرفيت بالا تنها در حد يک هارد کامپيوتر نيست ! منظور اينکه مغز محل پردازش اطلاعات است و نه تنها جاي ثبت طوطي وار مطالب. کل اشعار حافظ را روي يک CD هم مي توان نسل ها نگهداري کرد ولي آيا يک CD مي تواند محل پردازش و تفکر باشد ؟ پس تکليف ارزش بالاي ضرايب هوشي کودکان چه مي شود؟ آيا با اين روش آموزشي، ارزش اين سرمايه را در حد يک  CDپايين نياورده ايم؟ در برخورد با کودک و آموزش وي بايد صبور و انعطاف پذير بود. مهم اينست که راهنماي فرزند خود باشيم و براي پيدا کردن پاسخ پرسش هاي کودک به او کمک کنيم و مغز پردازشگر وي را  در زمينه مورد علاقه اش پاسخگو باشيم . بگذاريم فرزندمان ما را در فعاليت هاي آموزشي ياور خود بداند و گام به گام با او پيش رويم. تحميل موضوعات مختلف و عجله در آموزش، باعث تنفر کودک از يادگيري و مطالعه مي گردد.

 چرا تحميل کننده  باشيم؟ بياييم بيشتر از اين آنها را وادار به پيروي از سبک خود نکنيم تا بيشتر از گنجينه خلاقيت و تفکرشان استفاده کنند!  اينبار مداد رنگي ها را جلوي کودکمان بگيريم تا خودش انتخاب کند و ما همراهيش کنيم.

  روزي ناشناسي مي گفت درود به کسي که انديشيدن را به من آموخت و نه انديشه هايش را .

+ نوشته شده توسط شیوا در شنبه 1386/07/21 و ساعت 4:43 بعد از ظهر |

اپیزود 1

        اینجا "من" بودم...  

        بزاز بیچاره معلوم نیست داشت چه را اندازه میزد،  تار و پود افکار در هم دویده اش را و یا خطی که انتهایش سلام من بود، گمان می کنم دومی معقول تر به نظر می رسد .اینرا از لبخندی که همراه جواب سلام تحویلمان داد متوجه شدم.

حالا که بیشتر اندیشه می دوزم، می بینم بیگاه هم نبود! روز روشن بود و نفسهای صبح را می شنیدم و تلاطم بی امان آفتاب به همه چیز و همه کس چنگ می انداخت، چه رسد به پارچه نقش دار باور من ! "من" که "می دانم"در رگهایم می دوید...

قیچی به پارچه رسید و شط نیلی اش را چون عصای موسی به دو نیم کرد!

  

اپیزود 2   

      اینجا "ما" بودیم...

    خورشید صدایش می زنند ولی سبز پوشیده بود، پارچه را که دید گفت:

" چه سبز زیبایی!!!"

خواستم بگویم که پارچه ام سبز نیست که نجوایی در گوشم پیچید که:

"سبز نماد درخت کاج غول آسا (   majestic sequoia  ) ریشه ای عمیق دارد، مغرور و تغییر ناپذیر است، از درختهای دیگر یک سر و گردن بلند تر است."

نجوا از "من "  نبود، از "ماکس لوشر" هم نبود! و از خورشید هم!!!...

باور خورشید و من هر چه بود مرا قانع کرد و در دو سه اندازه خلاصه شدم بر کاغذی سپید که قبض می نامندش.

 

اپیزود 3

 

اینجا دیگر "من" نبودم...

دختری سبزپوش همچون خورشید بود که در آینه مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. آفتاب خورشید بر تنش می لغزید و خود را به خاطر خلق اینهمه هنر و زیبایی ستایش می کرد.

راستی این ناشناس در آینه کیست؟ شاید مهاجریست چون خورشید!

 

اپیزود 4 

 

و غیر از "خدا" هیچ کس نبود...

شانه های خداوندم می لرزد و من دوپا برافروخته ام! دیوانه وار فریاد می کشم و سیل آسا

می دوم و می خروشم! از که در گریزم؟ نجوایی در گوشم می پیچد:

"برهنه ای! ز چه برهنه ای؟..."

نجوا از من نبود! از طفلی هم نبود که سر گذرگاهم ایستاده بود!...

 خداوند تنها سکوت کرده و نگاه می کند، ازدریچه دیده کودکی ، یا خورشیدی، یا بزازی!!!

 

                                               کات

 

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه 1386/04/01 و ساعت 10:36 قبل از ظهر |

 

       پرده ها که کشيده شد در آغوشش کشيدم. مي گفت : گرم بازي که هستم فراموش مي کنم که چرا سر و دست تکان مي دهم. چرا بايد برقصم، بچرخم، گريه کنم و بخندم...

 گفتم : "جان داري ؟"

گفت :" بي جان بودن و شدن را گريزي نيست،" زندگي" چيزيست که انتخابش مي کنيم،  بايد انتخاب کنيم اما ...

...گاهي به خاطرم مي آورند که بازيم را نمي خواستند، نه به خاطر اينکه زيبا نبود به خاطر اينکه آنچه مي خواستند نبود! هرچند اختيارم چوبي است که با نخ در دست همه مي چرخد

 

...گاهي تلخ به خاطرم مي آورند که انسان نيستم و n سال از زندگيم را تجربه نکرده ام که اکنون هم ادعاي n سالگي داشته باشم. n   سال تمرين چرخش به دور خود کردم، n سال به هر سازشان  رقصيدم. عروسک گردانها هيچ گاه نفهميدند که اگر سر و دست و بازوانم ، اگر پاها و تعادلم را، اگر بند بند اجزاء و افکارم را به آنها اختصاص دادم، از عجز تنم نبود، از ترس بود ، از عجز روحی که در من گذارده بودند، ترس از اينهمه نگاه، ترس از بازي مقابل جمع، ترس از...

 ...کاش يک بار تمام نخها را پاره کرده بودم و ميان جمع رفته بودم، و از زبان خودم، سخن می گفتم...

... کاش زندگي را فقط نشنيده بودم، که چشيده بودم، حتي اگر طعم خوبي نداشت

... هر چه قدم سبک تر شدم عروسک گردانهايم غرّه تر ! و اکنون ديگر انسان نيستم، عروسکي ام که هرگونه خواستند پوشيدم و گفتم و شنيدم و... نشنيدم. n سال حسي بيگانه با من در جدال است ، احساس مي کنم اگر دستي نباشد ديگر زندگي نمي گردد. اين همان بن بستي است که بعد از اتمام هر بازي و کشيده شدن پرده ها عروسک خيمه شب بازي  در دلش احساس مي کند.

شکوه اي نيست ... اما...ديگر زماني براي زيستن از دست رفته که ... ! "

چوبها از دستم افتاد و نخها هم نقش زمين شد... احساس کردم نقشش براي هميشه تمام شد!

گفتم: "جان داری؟ "

...

 

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه 1386/02/14 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |

از فیلم بیرون افتاد...

حالا نوبت تبلیغاته!

"پـــــیـــــامهای بــــا زرگـــــا نی"

چرم گاوداران ،  لکه بر و جرم گیر و سفید کننده قالی!، جذابیت رنگ ...، بانک اقتصاد بی سامان، چسب از خود راضی، قرعه کشی بزرگ رب گوجه فرنگی تخلف ، سرخوشی...، خمیر دندان گردباد با طعم خیارشور!، بیست هزار جایزه یک اپسیلون هشتاد هزارم میلیون ریالی! ، چهره ای خندان ...، قالی نقش آسمان کویر لوت، ظاهر هایی سرخوش ،  آموزشگاه تضمینی کنکور "ره پول یافتگان وبال"، نیازواقعی....، کرم ضد چروک دور بینی کپک، سس سالاد "هزار دخمه"، لباسشویی 76000000 کاره گاربج تحت لیسانس شرکت .... با وخامت یکساله، موکت "بی کفش بیا تو!"، زندگیهای لوکس، همکنون منتظر حضور شما نیازمندیم!!!!!!!،...خوردن، آشامیدن، ولع،  ایجاد حس نقص، دست گذاشتن بر احساس دیرینه و بی علت وبی درمان "احتیاج"،علاقه دیرین به عاقبت تکمیل شدن، رایج بودن، کم شدن زحمت، و...و...

 و باز نجوای دلی:

           "این یکی را بخر ... و آنوقت دیگر...!!!"

و عقلی:

            "...انسان بسیار خوب و نازنینی هستی و بجاست که به خود پاداش دهی ،اما به    خود و نه به چشمان دیگران...نه به دلیل گرفتن تایید و تصدیق سایرین، لوکس و راحت زیستن را رد نمی کنم اما تا آنجا که بدانی خودت چه می خواهی و چه استفاده ای داری..."

           _"...(نیشخند)"

           _" عدم تایید و تصدیق دیگران به ظاهر زندگیت که توهین و تحقیر محسوب نمی شود!"  

           _"برای خودم...که تارک دنیا نیستم"

           _"باز کن ! درب کمد لباسی ات،درب جاکفشی ، درب گنجه ها ، درب یخچال،...

               بایست ! وسط اتاقت ، جلوی آینه ، روبروی دراور یا وسط  سالن پذیرایی،...

                ببین ! ...

        بگو! وقتی این مبلمان را خریدی چه احساسی داشتی؟ همان احساس واقعی کامل شدن؟

        کفش به اصطلاح چرمی دست دوزت را چقدر استفاده کردی؟

        مایکروفرت را چقدر شناختی و آیا فقط به خاطر" گرانترین" بودنش نخریدی ؟

        اصلا سرویس بلورمارک داراصلت را کجا گذاشتی؟ چند مهمانی با آن راه انداختی؟

        راستی بقیه پول چی شد؟

         گوشی موبایل جدیدت چه امکاناتی دارد؟ از آنها استفاده می کنی؟ ...؟...؟....".

          _"نمی دونم ... یادم نیست...فرصت خواندن کاتالوکش را ندارم...همینطوری خوشم اومد خریدمش...گم شد!...فرصت استفاده اش نشد...نمیدونم...مهم نیست!!!!...".

         _" نگاهی به وضع واقعی زندگی کن و چرتکه بیانداز!

 چه و چقدر میخریم ؟ چگونه می خریم؟ چقدرش را استفاده می کنیم؟ و از همه مهمتر چقدر راضی هستیم؟"

 

دل جای پسندیدن است و خواستن . منطق دل منطق دیگریست که دوام هیجاناتش در گرو صداقت تبلیغات است و دقت عقل. انگا ربه چرخه : "جذب،خرید و پوچ و بی استفاده پنداشتن"دچارمان کرده اند. باید بدانیم که هیچ کس فقیر تر، بی عقل ترو کورتر از آنکه استفاده نمی کند، فکر نمی کند و نمی بیند نیست!  اینها احتیاجات ضروری تری نیستند؟

"بیشتر دوست داریم فراموش کنیم که خوشبختی به دست آوردن آنچه نداریم نیست ، بلکه دریافتن چیزهایی است که داریم و از وجود آنها خرسندیم."

فردریک کینگ

   

 

+ نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت 12:27 بعد از ظهر |
شب است، دریا طوفانی، کشتی به تخته سنگی خورده و متلاشی شده، امواج مرگزا دیوانه وار طغیان کرده اند  می خروشند بازو می گشایند و در هم می پیچند آغوش غریق اشباع شده و مایوسانه می فرساید چه بسا که هر لحظه ممکن است در زیر آبهای تیره، امیدها و آرزوهایش مدفون شوند. روحش میان مرگ و زندگی موج می زند و در چشمان معصومش چراغهای سواحلی نورانی را می نگرد که از دور سوسو می زنند. می داند که هزاران موجود آرام بیخیال و فارغ از تلاش بیهوده کسی که شاید تا چند نفس دیگر در کام امواج وحشی فروخواهد رفت و برای ابد در آنجا فروخواهد خفت، قدم می زنند، می خندند، می خورند و می آشامند. میداند که سرما اندام آنها را کرخ و سرد نکرده ولی فریاد در گلویش یخ زده و وحشت برایش فرصتی نگذاشته

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

فراخنای جهان که تنگ می شود، فروغ گرم زندگانی از یک روزن می تابد و اگر غفلتا آن روزن نیز بسته شود ...  رسیدن به سواحل ممتنع می گردد . دریای زندگی با تمام پهناوری، رنگارنگی، تنگ و تاریک و تحمل ناپذیر می گردد. او از درون می فرساید... در مقابل چشم خود صدها هزار بشر دیگر را ظاهرا آسوده و فارغ البال می بیند.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها

دنیا را چگونه ببینیم یا نبینیم ، برای رهایی از دام مرئی خود، تیغه نامرئی مرگ را به کار ببندیم یا نبندیم. به دنیا و شروشورش بخندیم تا به رویمان بخندد یا بگرید.... چیزی نمی گویم.

بزرگترین خوشبختی آن است که بدانیم لازم نیست حتما خوشبخت باشیم .