تبليغاتX
شبی از شبها
هرچه به روز جمعه مورخ ۸/۸/۸۸ نزدیک می شدیم، بیشتر دلتنگ دوستانم می شدم. همکلاسی های قدیمی که ۸ سال بود آنها را ندیده بودم. گرچه با عده ای به صورت تلفنی تماس داشتم اما شدیدا مشتاق دیدارشان بودم. روز فارغ التحصیلی قرار گذاشته بودیم که ۸ سال بعد دور هم جمع بشویم. فکر نمی کردم که کسی این قرار را به خاطر داشته باشد اما این طور نبود...

 زمانی که یکی یکی بچه ها از راه می رسیدند، لحظه زیبا و به یاد ماندنی بود. بعضی ها آنقدر تغییر کرده بودند که نمی شناختمشان، بعضی ها درست مثل روزهای دانشکده بودند و حتی فردی هم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم، خونسرد و راحت بود( اگر خودش نداند، حتما بقیه می دانند چه کسی)

روز قشنگ و به یاد ماندنی بود. روزی که انگار همه عهد کرده بودیم تمام دغدغه ها و مشکلاتمان را فراموش کنیم و به یاد آن روزهای بیخیالی و خوشی، روزی شاد برای یکدیگر رقم بزنیم. روزی که دوباره دوستیمان را با هم تجدید کنیم و به امید دیداری دوباره در ۳/۳/۹۳ از هم جدا شویم .           

                                                      

  

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1388/08/23 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |
انگار زمان برای یک لحظه متوقف شد، شاید هم برای همیشه. فقط آخرین کلماتی که بر زبان برادرم جاری شده بود در گوشم زنگ می زد. چندین و چند بار آن را در ذهنم تکرار کردم تا شاید معنای دیگری بیابم به جز آنچه از آن به دست می آمد. اما افسوس که نشد. شاید هم نتوانستم. مثل هزار کار دیگری که از پسش بر نیامده بودم. تا رسیدن به منزل که آن سوی دنیا بود و دوردست، بارها و بارها تمام اتفاقات چند روز گذشته را مثل قطعه های بهم ریخته یک پازل کنار هم گذاشتم تا به نتیجه ای برسم اما باز هم نتوانستم...

خانه، آن خانه همیشگی نبود. همه بودند و او نبود. میان آدمهایی که به سویم می آمدند به دنبالش می گشتم اما تنها صورتش را در قاب عکسی دیدم روی طاقچه. بقیه سیاه بود، لباسها، در و دیوار، زمین، آسمان و به ناگاه ...همه چیز...

صورتش آرام و معصوم است و مثل همیشه پاک. پاکی که نشانه ای است از خلوص و پاکی درونش. وقتی صورتش را می بوسم تمام خاطرات با او بودن برایم تکرار می شود. گمان نمی کردم رفتنش اینقدر آرام و ساده باشد. می خواهم بلند شوم و برای همه کسانی که او را نمی شناسند بگویم که او که بود و چه کرد. اما... دوباره همه چیز سیاه می شود.

نه به صدای نوحه سرا که از مظلومیت حسین می گوید گوش می دهم و نه جملات تسکین دهنده دیگران که دعوتم می کنند به صبور بودن و شاکر بودن. تنها به صورتش میان قاب عکس نگاه می کنم. انگار چشمانش را تنها به من دوخته است. نگاهش معنای خاصی دارد، درست مثل روزی که دوچرخه سواری را از او یاد گرفتم. وقتی متوجه شدم که پشت زین را رها کرده است، ترسان برگشتم و نگاهش کردم. یادم هستم با همین نگاه به من گفت: « وقتش رسیده که بدون کمک من رکاب بزنی. محکم باش و قوی. نگران نباش، درست است که دستم را از پشت زین برداشته ام اما تا همیشه از دور مراقب دوچرخه سواری ات هستم. »

حالا دیگر از او چند عکسی به جا مانده، حسرت همیشگی برای دیدار و یک دنیا از خاطره هایی که نه تکرار می شوند و نه به آنها افزوده می شود .... خاطراتی که گرچه آزارت می دهند اما هر روز تکرارشان می کنی تا فراموشش نکنی. چیزی درونم می گوید : « بگذار این تیغ تیزی که به جانت افتاده است، روحت را خراش دهد، آنقدر زخمت بزند تا تیزیش را از دست بدهد. زخمهای آدمی سرمایه اوست. سرمایه ات را با کسی قسمت نکن. داد و بیداد نکن، ساکت و صبور همه چیز را تحمل کن»

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1388/06/09 و ساعت 8:32 بعد از ظهر |
من اناری می کنم دانه،

با خودم می گویم:

« خوب بود این مردم،

دانه های دلشان پیدا بود ... »

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1387/10/17 و ساعت 7:55 بعد از ظهر |
همیشه اسیر یک دایره بسته ام. مهم نیست که از چه زمان و چطوری شروع کنم، مهم این است که همواره انحنا را در مسیرم احساس می کنم. انگار تمام زندگی ام برای حرکت روی این دایره رقم خورده است. هر بار که از نقطه شروع حرکت می کنم، با خودم می گویم : « این بار با دفعات قبل متفاوت است، می بینی این دفعه خط صاف است، مستقیم رو به جلو ! » با شوق و انگیزه راهم را شروع می کنم اما چیزی نمی گذرد که انحنای خفیفی را در مسیرم احساس می کنم. اول فکر می کنم اشتباه می کنم اما ... هر چه انحنا بیشتر می شود، اضطراب من از اسارت در همان مسیر منحنی وار همیشگی بیشتر می شود.  با دایره می چرخم و می گردم بدون اینکه برای تغییر مسیر اختیار یا حتی راه حلی داشته باشم. به نقطه ۱۸۰ درجه که می رسم دیگر مطمئن هستم که روی همان دایره قدیمی ام. غصه آنچه گذشت آزارم می دهد اما خودم را نمی بازم. مابقی راه تا نقطه ۳۶۰ درجه یا همان نقطه شروع، به این فکر می کنم که چه کنم تا دیگر به جای دایره روی خط راست حرکت کنم...

 می گویم : « آرزو دارم فقط یک بار حرکت کنم. حتی اگر نیم خطی باشد تا بینهایت، به نقطه ای نامعلوم...»

می گوید : « برای آنچه تاکنون نداشته ای، آن کسی باش که تاکنون نبوده ای. یک بار و برای همیشه آنقدر شهامت داشته باش که به محض منحنی شدن مسیر، از آن خارج شوی. خودت قطب نمای خودت باشی و به قیمت گم شدن و رها شدن، روی خطی حرکت کنی که خود می خواهی نه برایت خواسته اند. یک بار جسارت کن و دایره را قطع کن آنگاه می بینی با صاف کردن هر خط منحنی، می توان خط مستقیم ساخت...

گرچه مشتاقم که این بار هم این راه را بیازمایم اما نمی دانم چرا این بیت شعر هم در ذهنم تداعی می شود:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                            عشق داند که در این دایره سرگردانند

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1387/09/27 و ساعت 8:20 بعد از ظهر |

هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوم، یادم به حرف رییس سابقم می افتد که می گفت با خودتان بگویید من بزرگترین انسان روی زمین هستم که برای انجام مهمترین کار دنیا از خانه ام خارج می شوم. توی آینه که نگاه می کنم این جمله را تکرار می کنم و تلاش می کنم که دیروز را دیروز بدانم و فراموش کنم. با یک دنیا اراده و انرژی از خانه خارج می شوم، به امید اینکه امروز روزی باشد متفاوت از روزها و ماهها و سالهایی که گذشت...

چند روز دیگر قرار است به مناسبتی رییسمان سخنرانی داشته باشد. به همین منظور همه کارشناسان را توی اتاقش جمع می کند و بعد از یه مقدمه چینی مفصل از همه میخواهد که یک گزارش کار از چند سال گذشته فراهم کنند؛ البته با رویکرد مثبت !! همین چند کلمه برایمان کافیست تا بدانیم باید گزارشی تهیه کنیم که با آن دل جماعتی را خوش کنیم. گزارشی که در آن نکات مثبت را هر چند کوچک بزرگ نشان دهیم و از کاستی ها هر چند بزرگ سخنی به میان نیاوریم. با اینکه باید در این کار خبره شده باشم اما باز هم گزارشم چند باری به اتاق رییس می رود و می آید تا به شکل دلخواه رییس در می آید، گزارشی که بویی از واقعیت نبرده است...« می تراود مهتاب؛ می درخشد شبتاب؛ نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک؛ غم این خفته چند؛ خواب در چشم ترم می شکند» ضعف مدیریتی مدیران و روسایی که برای مدیریت تربیت نشده اند، تیشه ای است که هر روز بر پیکر سازمانمان ضربه می زند. هر از چند گاهی وقتی مشکلات یک واحد به حدی می رسد که عیان می شود و اعتراض همه را باعث می شود، رییس بزرگ جای او را با کسی مشابه قبلی که قاعدتا بی تجربه تر از او هم هست عوض می کند. مدیر جدید ابتدا همه تلاشهای رییس قبلی را بی نتیجه می خواند، همه را خراب می کند تا از نو بسازد. مدت زیادی طول می کشد تا دلیل کارهای او را بفهمد و این درست زمانی است که باید جایش را به بعدی بدهد و برود. خط مشی، فرایند، برنامه عملیاتی، شرح وظایف و ... همه فقط نوشته هایی است که از بس آرمانی نوشته شده هیچ وقت جامه عمل نپوشیده و از آنها فقط برای گرفتن انواع ایزو و نشان افتخار و ... استفاده می کنیم. به راحتی با چند برگ نامه و مستندات ساختگی کلاه بر سر هیات های ارزشیابی و ممیزی می گذاریم و بین سازمان های رقیبمان که اگر از ما بدتر نباشند بهتر نیستند، مقام کسب می کنیم یا امتیازی می گیریم برای ارائه خدماتی که لایقش نیستیم. برای حل مشکلاتمان یا چشم به کشورهای دیگر می دوزیم و چشم بسته از آنها تقلید می کنیم یا اینکه فورا یک کمیته تشکیل می دهیم، بدون آنکه فکر کنیم که آیا کمیته های قبلی در انجام کارشان موفق بوده اند ؟!  دور و برمان پر شده از کمیته ها و تشکل هایی که فلسفه وجودیشان را حتی خودشان هم نمی دانند چه برسد به دیگران. فقط اعضایش چند مدتی یکبار جلسه ای تشکیل می دهند تا گزارشی !! برای ارائه داشته باشند. برای موفقیت در اینگونه سازمانی باید 1 درصد از وقتت را برای کار کردن و 99 درصد دیگر را برای نمایش کارهایت صرف کنی. آنچه هم در این میان گویا به دست فراموشی سپرده شده، فکر کردن است.« نگران با من استاده سحر؛ صبح می خواهد از من کز مبارک دم او؛ آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبرِ، در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند » یادم به زمان تحصیلم می افتد. تحصیل در دانشگاهی که برای ورود به آن باید چند سال زحمت می کشیدی. زمانی که  هنوز اینهمه دانشگاه غیر انتفاعی، پیام نور، علمی-کاربردی-تخیلی، آموزش از راه دور و غیره نبود که فقط با پرداخت شهریه های گزاف مدرک لیسانس و فوق لیسانس و دکترا  را به آسانی به دست بیاوری... سر کلاس های درس دانشگاه و درست همان زمان که به قول معروف دست چپ و راستمان را از هم تشخیص دادیم و سری تو سرها در آوردیم، همه امیدمان به این بود که دنیایمان را عوض کنیم. جامعه مان را از انحطاطی که دچارش شده نجات دهیم. از آن جمع همکلاسی پرشور و نشاط، عده ای به خارج از کشور مهاجرت کرده اند، عده ای گرفتار سیستم پیچیده و دست و پاگیر مملکتی شده اند و دارند سعی می کنند خود را با آنچه هست وفق دهند و عده دیگر از بیکاری خانه نشین شده اند ! « نازک آرای تن ساقه گلی؛که به جانش کشتم و به جان دادمش آب؛ ای دریغا به برم می شکند » گوشم از مشکلات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و آموزشی جامعه مان پر است. نمی خواهم به یاد کورش کبیر و امپراطوری های ایران باستان بیفتم تا بدانم نیاکان ما که بودند و چه کردند، فقط ... به کجا می رویم؟« دستها می سایم تا دری بگشایم؛به عبث می پایم که به در کس آید؛ در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند »

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1387/09/08 و ساعت 9:28 بعد از ظهر |
" عزیز من !

.... دیروز نزدیک غروب باز دیدمت که غمزده بودی و در خود...

 من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم. چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد. اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم. چرا که غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.

هرقدر که به غم میدان بدهی، میدان می طلبد و باز هم بیشتر و بیشتر ... هرقدر که در برابرش کوتاه بیایی قد می کشد ، سلطه می طلبد و له می کند ...

غم عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش، نمی گریزد مگر آنکه بگریزانی اش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...

غم هرگز از تهاجم خسته نمی شود و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد.

و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود و بی اعتبار، و ناانسان. ذلیل غم و مصلوب بی سبب.

من مثل تو می دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آنکس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل نشیند، یک بی دردی ددمنشانه است، بی غیرتی است و بی آبرویی و اسباب سرافکندگی انسان. آنگونه شاد بودن هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست. بلکه فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک. با این همه گفتم که برای دگرگون کردن جهانی چنین دردمند، طبیب حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید و دقایق معدود نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد.

چشم کودکان و بیماران، به مادران است و طبیبان. اگر در اعماق آن حتی لبخندی ببینند نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود.

به صدای خنده ی خالص بچه ها گوش بسپار و به صدای دردناک گریستنشان، تا بدانی که این سخنی چندان پریشان نیست.

عزیز من

این بیمار کودک صفت خانه خویش را از یاد مران !

من محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم- لبخندی در قلب، علیرغم همه چیز. "

                                                                           

                                                                                 از نامه های نادر ابراهیمی به همسرش

 

 

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1387/04/14 و ساعت 10:52 بعد از ظهر |
                                                                     

باز کن پنجره را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

...

باز کن پنجره ها را...

                            و بهاران را باور کن !

نوروز آریایی و سال نو خورشیدی ۱۳۸۷بر تمامی ایرانیان خجسته باد

                                                                                             شیرین و شیوا  

 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |
داشتم یکی از کتابهای باربارا دی آنجلیس را می خواندم که با تمثیلی مواجه شدم که به نظرم جالب آمد:

« تصور کنید شما و همسرتان در یک قایق پارویی روی یک دریاچه هستید. شما در قسمت جلو نشسته اید و همسرتان نیز در قسمت عقب قایق نشسته است. هر دوی شما یک جفت پارو دارید و فرض را بر این گذاشته اید که هر دو پارو می زنید. قایق به خوبی و زیبایی تمام از عرض رودخانه حرکت می کند. با خود می اندیشید چه قایق سواری زیبایی ! لحظه ای فرا می رسد که احساس خستگی می کنید و تصمیم می گیرید پارو زدن را متوقف نموده و کمی استراحت کنید. ناگهان قایق می ایستد و وقتی بر می گردید تا ببینید چه اتفاقی افتاده است می بینید همسرتان تمام مدت آنجا نشسته بود و هیچ کاری نمی کرده یا خوابیده است و تمام مدت شما به تنهایی پارو می زدید و او داخل قایقتان فقط یک مسافر بوده است. یا شاید هم برگردید و ببینید هیچ کس داخل قایق نیست و تمام مدت شما با خودتان در قایق تنها بوده اید .... »

قصد نویسنده از بیان این مثال، تاکید بر این نکته بود که خانمها تمایل دارند خلا های احساسی را خودشان پر کنند بدون آنکه توجه کنند که آیا به اندازه ای که تلاش می کنند که عاشق خوبی باشند، به آنها نیز عشق ورزیده می شود یا نه ؟ نمی دانم این ایده تا چه اندازه درست است چراکه خودم آن را چندان قبول ندارم و بر این باور هستم که این ویژگی اخلاقی بیش از آنکه وابسته به جنس افراد باشد، می تواند اکتسابی و یا حتی ارثی باشد. همین طور این مشکل نه تنها در روابط زناشویی، بلکه در هر نوع رابطه که با اطرافیانمان برقرار می کنیم می تواند صدق کند. بیشتر ما درگیر برقراری روابط هستیم تا حفظ دوام و بقای آن. چند درصد از ما از دسته افرادی هستیم که با باور آنکه در ارتباطمان مشکلی وجود ندارد، به راهمان ادامه می دهیم ؟ چند بار برای هریک از ما در زندگی این اتفاق افتاده است که درست در لحظه ای که گمان می کنیم همه چیز بر وفق مراد است، رابطه مان با یک دوست و یا حتی عضوی از اعضای خانواده متزلزل می شود ؟ فقط پس از این اتفاقات است که به این فکر می افتیم که کجای کارمان اشتباه بوده است ؟ شاید اشتباهمان در این باشد که مدتها بدون توجه به طرف مقابلمان تنها پارو زدیم و درست در لحظاتی که گمان می کردیم که هر دو نفر قایق ارتباطمان را پیش می بریم، شریکمان ( به هر علتی ) دست از پارو زدن برداشته است.

شاید بد نباشد که در زندگی گاهی فقط برای چند لحظه دست از پارو زدن بکشیم و به پشت سرمان نگاه کنیم تا ببینیم چه اتفاقی می افتد. پیشنهاد می کنم یک بار امتحانش کنید، به نتایج جالبی می رسید !  

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1386/11/10 و ساعت 8:12 بعد از ظهر |

                                                      

چندی پیش یکی از دوستان خوش ذوق پیشنهاد کرد که فیلمی به نام  « راز » را حتما ببینم. خوشبختانه قبل از فیلم، کتاب آن به دستم رسید و با مطالعه آن به نکات جالبی برخورد کردم که حیف دیدم آن را با دوستان وبلاگ خوان در میان نگذارم.

راز فیلمی است مستند که در سال ۲۰۰۶ بوسیله دروو هریوت ساخته شده است و مجموعه ای است از مصاحبه هایی با بزرگترین فیزیکدانان، پزشکان، فلاسفه، روانشناسان و بزرگان علم ماورالطبیعه. راندا برن نیز این مصاحبه ها را به همراه توضیحات بیشتر در قالب یک کتاب چاپ کرده است که به یکی از پرفروشترین کتب سال تبدیل شده است. این اثر تلاش می کند که وجود یک قانون طبیعی را به انسانها اثبات کند. قانونی که از بدو پیدایش عالم هستی وجود داشته، دارد و خواهد داشت : قانون جذب.

قانون جذب به این معناست که هر فکری مشابه خود را جذب می کند. از این رو فکر مثبت، افکار مثبت بیشتری را به سمت خود می کشاند و برعکس. دکتر جو ویتل در توضیح این قانون می گوید : « افکار مغناطیس هستند و بسامد دارند. همانگونه که در حال فکر کردن هستی، افکارت به کائنات فرستاده می شود و به طور مغناطیسی چیزهایی همانند را که بسامدی مشابه دارند، جذب می کنند. پس انسان درست به مثابه یک دکل مخابراتی عمل می کند که مدام امواجی را با بسامد مشخص ساطع کرده و با فراخوانی امواج مشابه تصویری را نمایش می دهد. پس تصویر زندگی هر کسی، حاصل بسامدی است که ارسال می کند و برای تغییر زندگی، باید با تغییر افکارش کانال و بسامد را تغییر دهد. »

آنچه در این کتاب بسیار مورد تاکید قرار گرفته است، قدرت بی نظیر انسان در خلق دنیای خویش است. اینکه برخلاف تصور همگان هیچ چیز غیرارادی در زندگی بشر وجود ندارد و انسان خودش همه را به زندگیش فراخوانده است، آنهم با قدرت ذهن خود. شاید به همین دلیل است که کائنات را به غول چراغی تشبیه می کند که دست بر سینه منتظر دریافت درخواست است. با در نظر گرفتن این نکته که غول چراغ آنچه را می شنود برآورده می کند و به این قضیه توجه نمی کند که آنچه به فکر شما خطور می کند چیزخوبی است یا خیر. یا به بیانی دیگر خواسته شماست و یا چیزی که از آن فرار می کنید. پس اگر تمام مدت بر نقاط ضعف زندگیتان تمرکز کنید، نتیجه ای جز تقویت این نقاط ضعف نخواهید دید. شاید این اتفاق برای شما هم افتاده باشد آنچه را که منع می کنید و یا از آن هراس دارید، پس از مدتی در زندگی خود می بینید. پس نکته مهم تمرکز فکر بر روی اهداف و تقویت افکار مثبت است.  از این راه و با به کار گرفتن تکنیک هایی ساده و در عین حال جالب، مانند تجسم خواسته ها در ذهن، انسان این قدرت را خواهد داشت که ناممکن ترین کارها را ممکن سازد.

گرچه مطالب این کتاب با بیانهایی دیگر در سایر کتب  مشابه نیز آمده است، اما از دید من آنچه این کتاب را از سایرین متمایز می کند، شیوه عنوان کردن این اصول است. همیشه مسایل علمی برای انسان ملموس تر و قابل باورتر از علوم ماورالطبیعه می باشد. مطرح شدن این اصل از زبان متخصصان علوم مختلف همراه با توجیه علمی آن و ذکر مثالهایی ملموس سبب شده است که خواننده با مطالعه آن، مطلب را راحت بپذیرد و کمتر به آن شک کند. ضمن اینکه بیان مثالهایی واقعی از اثرات به کارگیری این اصل در زندگی افرادی که آن را تجربه کرده اند، خود به پذیرش مطلب کمک فراوانی کرده است.

جالب اینجاست که هیچ مطلب ضد و نقیضی در محتوای متن نخواهید یافت و گرچه با مطالعه آن تمام مدت با شک و تردید به قضیه می نگرید اما در عین حال آن را با بسیاری از تجربیات شخصی، آموخته های اجتماعی و مذهبی و ... متناسب خواهید یافت.

طرح تمام نکاتی که درکتاب مطرح شده است، قطعا در این مختصر نمی گنجد. تنها امیدوارم این متن کوتاه انگیزه ای را برای مطالعه کتاب و تامل بر آن در شما ایجاد کند.

+ نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه 1386/09/25 و ساعت 11:29 بعد از ظهر |

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه:

- اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.  

.خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

-  فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد     .
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را مادر صدا کني

 

                                 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شیرین در پنجشنبه 1386/04/14 و ساعت 8:25 بعد از ظهر |

به نظر می رسد دوستان وبلاگ نویس در حال گذاشتن بدعتی هستند با نام " بازی ... " حالا تو نقطه چین هر اسمی می خواهید بگذارید. ظاهرا داستان از شب یلدا شروع شد و حالا به بازی های جدیدی رسیده که با درخواست چیزهایی که به نظر فردی و درونی می رسد، به نوعی بازی روانشناختی محسوب می شود. بهرحال دو تن از دوستان ما را به دو بازی متفاوت دعوت نموده اند که ما هم غیر از قبول لطف ایشان راهی نداریم !

به دعوت جناب کافی شاپ عزیز باید هرکدام به چند تا از ترسهایمان اعتراف کنیم ....

شیرین :  از شکست خوردن می ترسم. شاید علتش هم این است که تا به حال در زندگیم به لطف خدا شکست واقعی را نچشیده ام. به همین دلیل حس ترسی از شکست خوردن احتمالی در درس، کار، زندگی و ... به من دست می دهد که غیر قابل توصیف است.

ضمنا از تمام جانوران دنیا به غیر از سوسک می ترسم !! شاید برایتان جالب باشد که حتی با حیوانات خانگی هم نمی توانم ارتباطیکه باید برقرار کنم و برخلاف مورد قبلی، ترسم را خیلی راحت و بدون خجالت ابراز می کنم.

شیوا : از انسانهایی با ظاهر فریبنده که پشت نقاب ظاهر معصوم و پاکشان وجودی ناپاک و دقل باز و فرصت طلب دارند به شدت وحشت دارم.

 با تمام موجودات زنده دنیا ارتباط عاطفی برقرار می کنم بجز سوسک !! که  بسیار  از  آن می ترسم

ما نویسندگان وبلاگهای آتوسا و صبا، فریاد، اینجا داستان، عمو اروندو باغ بی برگی را به این بازی دعوت می کنیم.

و اما نویسنده عزیز وبلاگ اینجا داستان هم ما را به بازی آرزو ها دعوت نموده است ....

شیرین :

شاید به نظر برسد که دارم شعار می دهم اما یکی از بزرگترین آرزوهایم سربلندی و سرافرازی ایران و ایرانی است. آرزو می کنم روزی ایران به هیبت و شکوه سابقش دست یابد.

آرزوی دیگرم هم خوشبختی و سلامتی اعضا خانواده و دوستانم است.  

شیوا :

بزرگترین آرزوی من برآورده شدن تمام آرزوهایم است !!!!!

ضمنا دوستان نویسنده وبلاگهای زیر را به بازی آرزوها دعوت می کنیم :

کافی شاپ ، مسی به رنگ شفق، ورق پاره های من، دیوید جکوب، ولگرد

با تشکر از تمام دوستانی که دعوت ما را خواهند پذیرفت ! ! !

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1386/03/09 و ساعت 8:32 قبل از ظهر |

از در کلاس که بیرون می آیم، هوا کاملا تاریک شده است. بی اختیار دستم را توی کیفم می کنم تا سوئیچ ماشین را بیرون بیارم که یادم می آید مستقیم از اداره به کلاس آمده ام و نتیجتا ماشین را نیاورده ام ! بالاجبار راه می افتم. مجبورم یک قسمت راه را که کوچه بلندی است پیاده بروم و از سر خیابان با تاکسی. کمی از راه را در حالی طی می کنم که غرق در افکار خودم هستم، بیشتر کارهای عقب مانده ام به یادم می آید و سعی می کنم برای انجامشان در ذهنم برنامه بریزم. تقریبا همه چیز یادم می آید و هر کدام نیشی می زنند که چرا تا به حال انجام نشده اند. از نوشتن طرح تحقیقاتی و ترجمه نیمه تمام مقاله ام بگیر تا تماس تلفنی با بعضی از دوستانم و نظافت اتاقم. وای ! داشتم وبلاگ را فراموش می کردم ! یادم نمی آید که آخرین پست مال کی بود ! این دفعه نوبت من است یا شیوا ؟ آنقدر زمانش دور شده که یادم نمی آید آخرین بار کی نوشته ! فرض را بر این می گذارم که نوبت من باشد، در مورد چی بنویسم. ذهنم خالی خالیست ....

تاریکی پیاده رو و آدمهای جورواجوری که از کنار و روبرویم می گذرند آزارم می دهد. دائم برای اینکه به کسی نخورم یا شاید بهتر باشد بگویم برای اینکه کسی به من نخورد ! ناچارم که جاخالی بدهم. یکی رد میشود و سوت میزند. دیگری که نمی دانم بر چه اساسی فکر می کند صدا قشنگی دارد، یکی از ترانه های جواد یساری را می خواند. سعی می کنم ذهنم را بیشتر روی راه رفتنم متمرکز کنم و برای نجات یافتن از این مخمصه به سرعت قدمهایم اضافه می کنم. سر کوچه که می رسم خوشحالم که دیگر تاریکی و در نتیجه مزاحمتها تمام شده است. اما خوشحالیم دیری نمی پاید. متوجه می شوم که به جای تاکسی مرتب ماشینهای مدل بالا با راننده های مدل بالاتر آرام از کنارم می گذرند. خوب جای تعجب ندارد. چند قدم جلوتر از من دوتا دختر خانم منتظر ویرایش جدیدی از تاکسی هستند. این را به راحتی می توان از مدل لباسهایشان و رنگ زننده آرایش و پوششان فهمید. شرط می بندم که اگر صورتشان را پاک کنند، بیشتر از 18 – 20 سال ندارند. راننده های محترمی که برایشان ترمز می کنند، اول خوب براندازشان می کنند و اگر مقبول افتاد بر سر چیزهای دیگر چانه می زنند. تاب تحمل دیدن اینگونه صحنه ها را ندارم. نمی توانم ببینم که یک زن ارزش خود را در حد یک کالای مصرفی ساده پایین بیاورد. چشم غره یکی از آن دختر خانمها هم نشان می دهد که توقف بیجای من مانع کسبشان است. از این رو  راه می افتم تا ازشان فاصله بگیرم که یک تاکسی بوق می زند. با خوشحالی سوار می شوم. عقب کنار دوتا خانم جاافتاده می نشینم. دارند بلند بلند حرف می زنند. گویا در حال جوش دادن یک معامله بزرگ هستند. اولی از پسره تعریف می کند که چقدر آقا است و پولش از پارو بالا می رود ! دومی هم بلافاصله شروع می کند به تعریف کردن از دختر خانم . اولی وسط حرفش می پرد و می پرسد خوشگله ؟ اما انگار جواب مثبت طرف مقابل راضی اش نمی کند و دوباره سوالش را با تاکید و جزییات بیشتری تکرار می کند. خیلی باید خوشگل باشد. قدش هم بلند باشد. چشم و ابروش مشکی باشد حتما .. نمی توانم خودم را کنترل کنم و با تعجب به سمتشان برمی گردم. دارند شوخی می کنند ؟ نه کاملا جدی هستند ... نمی دانم چرا حالم خراب می شود. طوری حرف می زنند انگار می خواهند تلویزیون بخرند، رنگی باشد یا سیاه سفید، چند اینچ باشد.. انگار نه انگار که در مورد یک انسان حرف می زنند. بغض گلویم را می گیرد. حس می کنم آنها به غیر از توهین به آن دختر خانم غایب، به من، به خودشان و به همه زنان این دنیا توهین می کنند.  کارشان را در حد همان دخترانی می بینم که کنار خیابان منتظر مشتری هستند. هر دو در حال فروش کالایی هستند به نام زن ! از خودم می پرسم تا به کی باید شاهد این صحنه ها باشم. کی مردم ما به این نتیجه می رسند که زن هم مثل مرد دارای شان و منزلت خاص خودش است. این مردم فهیم و با فرهنگ ما چطور قانع خواهند شد که چیزی به نام  جنس دوم وجود ندارد. آیا روزی این ظلمهایی که در حق زنان می شود تمام خواهد شد ؟ آیا روزی می رسد که با احساس امنیت کامل، بدون ترس و با افتخار از اینکه یک زن هستم، در خیابانهای شهرم قدم بزنم ؟ فمنیست نیستم. به عقیده من جنگیدن با مردان برای احقاق حقوق زنان تنها به مثابه داروی آرامبخشی است که درد بیمار را برای مدت کوتاهی کاهش می دهد اما بیماری را از بین نمی برد. باید قبول کنیم که خود ما زنان هم در این جریان مقصریم... خوشحالم که به پایان مسیرم رسیده ام و باید از تاکسی پیاده شوم. وقتی به خانه می رسم، خسته هستم و دلشکسته. غمگین از اینهمه تحقیر و توهین که نه تنها اکنون که همیشه و نه تنها به این شکل ، که به صورتهای مختلف به ما زنان شده و می شود و خواهد شد. فقط از یک موضوع خوشحالم..... سریع پای کامپیوتر می نشینم. دلم شکسته اما در عوض حرفی برای گفتن دارم. شروع می کنم به تایپ کردن : «  از در کلاس که بیرون می آیم، هوا کاملا تاریک شده است ... »

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1386/01/29 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |
همیشه و از وقتی که یادم می آید نزدیک های شروع سال جدید یک حس عجیبی دارم که قابل وصف نیست. شاید مخلوطی از هیجان و اضطراب. به سال جدید فکر می کنم و به اتفاقاتی که در آن روی خواهد داد. به سالی که گذشت فکر می کنم و تمام لحظه های آن مثل صحنه های یک فیلم از جلوی چشمانم می گذرند. به نکات مثبت و منفی زندگی ام، به تلاشها و کم کاریهایم، به تصمیمات صحیح و اشتباهاتم.. اینها همه به من کمک می کنند تا طرحی برای سال نو بریزم و به خودم قولهایی بدهم . ترس از اینکه نکند سال جدید بهتر از سال گذشته نباشد و یا به اهدافم آنطور که باید نزدیک نشوم، سبب می شود که احساس ترس و اضطراب در وجودم زنده شود. اما از سوی دیگر خوشحالم که خداوند این امکان را به من داد تا بار دیگر همراه با طبیعت نو شوم و شروعی دوباره داشته باشم برای زندگیم. اجازه داد لحظه ای فارغ از تمام روزمرگی ها ( که گاهی برایم از سم نیز مهلک تر است ) به آنچه گذشته و آنچه در پیش رویم است نگاهی بیندازم و نفسی تازه کنم برای طی کردن ادامه راه ... 

                                                    

         

خدایا برای تمام آنچه به ما بخشیدی از تو ممنونیم. از تو می خواهیم که در سال جدید همه ما را یاری نمایی تا به آنچه برایمان مقدر نموده ای نزدیک و نزدیکتر شویم. آمین !

سال نو بر تمامی ایرانیان مبارک و خجسته ! عیدتون مبارک !!

                                                                                                 شیرین /  شیوا

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1385/12/28 و ساعت 11:13 بعد از ظهر |
وقتی از این ور و اون ور شنیدم که کتاب " راز داوینچی " توقیف شده، مشتاق شدم ببینم که علت آن چه بوده. پیدا کردن کتابش کار سختی نبود چون بابا درست یک ماه قبل این کتاب را به خانه آورده بود. آن زمان عنوانش را که دیدم گمان کردم باید بیشتر به درد کسانی بخورد که به هنر و نقاشی علاقه دارند. اما خوب مثل هر کس دیگری که وقتی از چیزی منع می شود، بیشتر به سمت آن کشیده می شود؛ با شنیدن این خبر راغب به خواندنش شدم.

برخلاف تصور من، این کتاب داستانی است با تم کارآگاهی- پلیسی و بسیار جذاب. قهرمان داستان فردی است به نام " رابرت لنگدان " که استاد دانشگاه و متخصص نمادشناسی مذهبی است که با کشته شدن " ژاک سونیر " ( رئیس موزه لوور ) ناخواسته وارد جریانی می شود که او و " سوفی نووه "  ( نوه ژاک سونیر ) را تا مرز آگاهی از یک راز بزرگ مذهبی پیش می برد. آنچه موجب شده است مطالب این کتاب کفرآمیز اعلام گردد، ارائه یک تئوری خاص در مورد تاریخ مسیحیت و زندگی حضرت عیسی ( ع ) می باشد. طبق این تئوری حضرت عیسی یک پیامبر انسانی و نه الهی ( فرزند خدا ) است که با " مریم مجدلیه " ( از خاندان سلطنتی آل بنیامین ) ازدواج کرده و فرزند دختری دارد که به جهت آنکه فرزند پیامبر و از خاندان سلطنتی است، از دو نظر مذهبی و سیاسی قدرتمند است که با اتحاد این دو منبع قدرت می تواند قدرت کلیسا را تضعیف نماید. این امر کشیش های کلیسای کاتولیک و واتیکان را بر آن می دارد تا این راز را مخفی نگه دارند و حتی تصمیم می گیرند با سوءقصد به جان "سارا " فرزند حضرت عیسی ( ع ) قائله را ختم کنند. اما گروهی به نام " صهیون " ها، او و فرزندان و نوادگانش را از این بلایا حفظ و این راز بزرگ را سینه به سینه منتقل می کنند تا زمان افشای آن فرا برسد. یکی از کسانی که این وظیفه خطیر را بر عهده داشته، داوینچی بوده است که گوشه هایی از این راز را در آثار خود نشان داده است....

بعد از خواندن کتاب فکر کردم که هدف " دن براون " از نوشتن کتاب ایجاد تنش در بین مسیحیان و یا خدایی ناکرده توهین به مقدسات دین مسیحیت نبوده است. بلکه تنها یک تئوری را در این زمینه بیان نموده است که شاید بسیاری جرات طرح آن را نداشته اند. واقعیت این است که هر دینی به استعاره ها، تمثیل ها و حتی اغراق هایی آغشته می شود تا در بین مردم ملموس و پذیرفتنی گردد. هر مومنی باید بداند که شاید بخشی از آنچه به عنوان تاریخ مذهبش بیان شده، استعاره ای است که ممکن است حقیقت نداشته باشد اما این به معنای نقض دین خدا و حتی فرستاده او نیست. اگر کشیشی بودم که دین مسیحیت را تبلیغ می کردم، هیچگاه این کتاب را کفرآمیز نمی دانستم و یا حتی اگر قدرتی داشتم هرگز انتشار این کتاب را متوقف نمی کردم. به جای آن سرم را بالا می گرفتم و می گفتم که اگر واقعا حضرت عیسی ( ع ) فرزند خدا نبود، اما انسانی بزرگ و آزاده بود که در طی عمر شریفش انسانهای زیادی را از گمراهی و ضلالت نجات داد. آن وقت به جای دیکته کردن، اجازه می دادم مردم با خواندن آن و دانستن تمام احتمالات و تئوری ها خود، حقیقت را بیابند. شاید اگر انسانها یاد می گرفتند که هرگونه تعصب را از اعتقادات خود بزدایند، هیچگاه تاریخ روزگار سیاهی مثل قرون وسطی را تجربه نمی کرد.

                           

در آخر اشاره کنم که فیلمی بر اساس همین داستان و با بازی تام هنکس و ژان رنو با نام " کد داوینچی " در سال 2006 ساخته شده است که دیدن آن خالی از لطف نیست. گرچه مدت محدود فیلم اجازه پرداخت کامل موضوع فیلم را نمی دهد و کسی که کتاب را نخوانده باشد، چندان لذتی از آن نخواهد برد.

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/11/25 و ساعت 10:13 بعد از ظهر |
گرچه دو هفته پیش شب یلدا بود و همه چیز ظاهرا باید تمام شده باشد اما وقتی به آخرین نظراتمان نگاهی انداختیم متوجه شدیم که قهوه چی عزیز ما را به "بازی شب یلدا" دعوت کرده است. اینطور که ما فهمیدیم در این بازی هر کسی پنچ نکته را که خوانندگان وبلاگش در موردش نمی‌دانند در وبلاگش می‌نویسد و بعد ۵ نفر وبلاگ نویس دیگر را به بازی دعوت می‌کند و بازی به این ترتیب ادامه می یابد..  با تشکر از دعوت قهوه چی باید بگوییم که .....

شیرین :

۱- از کله پاچه متنفرم ! نمی دونم چطور آدمها میتونن  محتویات کله یک گوسفند را بخورند و تازه لذت هم ببرن !

۲- شیوا میگه آدم خشک و بی احساسی هستم! اما خودم فکر می کنم از اون دسته آدمایی هستم که احساسم را به سختی و خیلی کم بروز می دهم.

۳- می دونین زجرآورترین کار تو دنیا برام چیه ؟  صبح زود از خواب بیدار شدن و بدتر از اون صبحانه خوردن !

۴- از بچگی به کتاب علاقه زیادی داشتم. هروقت هم تو مدرسه در مورد کتابهایی که می خوندم حرف می زدم بهم می گفتن کرم کتاب !

۵ - یک کمی ( فقط کم ها !!! ) لجبازم ! یعنی روی مواضع مورد نظرم پافشاری می کنم فقط همین !!

شیوا :

۱- به شعر و شاعری خیلی علاقه مندم. اشعار حمید مصدق، نادر نادرپور، شاملو و اخوان ثالث را خیلی می پسندم.

۲- شیرین میگه احساساتت را در همه چیز دخیل می کنی. اما خودم معتقدم که به ندای قلبم گوش می دهم.

۳- عاشق رانندگی و سرعت هستم ( البته وقتی شیرین کنار دستم ننشیند ! )

۴-  همیشه دوست داشتم در رشته نقاشی تحصیل کنم و اکنون هم که گه گاهی تابلویی می کشم، آروز می کنم که روزی به تنهایی نمایشگاه نقاشی در یک نگارخانه بزرگ برپا کنم.

۵-  در خانه نسبت به بقیه یک کمی ( فقط کم ها !!! ) بیشتر صحبت می کنم ! همه می گویند خیلی شلوغ می کنم اما خودم فکر می کنم روابط اجتماعی قوی دارم و خوش مشرب هستم !!!

راستی .... ما نویسنده وبلاگهای صدای پایم از انکار راه بر می خاست، فریاد، آتوسا و صبا ، یادداشتهای هفتگی من و یادداشتهای روزانه را به این بازی دعوت می کنیم.

 

+ نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه 1385/10/10 و ساعت 3:39 بعد از ظهر |
چند شب پیش موفق شدم فیلم « میم مثل مادر » را ببینم. فیلم زیبا و تاثیر گذاری بود. داستان فیلم در مورد مادری ( گلشیفته فراهانی ) است که در ایام بارداریش متوجه می شود به علت آنکه زمانی در جنگ شیمیایی شده است، بچه ای ناقص به دنیا خواهد آورد. او در مقابل خواست همسرش برای سقط جنین مقاومت کرده و مصصم است که بچه را به هر قیمتی حفظ کند. همسرش که به برکت حضور در جنگ موفق شده است پست حساسی در دولت بیابد، آینده خود را با وجود یک بچه معلول در مخاطره می بیند و به همین دلیل از همسرش جدا می شود. مابقی فیلم تلاش خستگی ناپذیر مادری تنهاست برای حفظ فرزندش از خطرات. او می کوشد به همه ( و شاید خودش هم ) ثابت کند که فرزندش علیرغم معلولیت جسمانی، برای انجام کارهای زیادی تواناست. او برای اینکار حتی از جان خود هم می گذرد ....رسول ملاقلی پور کارگردان این فیلم، با بردن دوربین به آسایشگاه معلولین جسمی و به تصویر کشاندن کودکانی که علیرغم پتانسیل های بسیار، دردمند و نیازمند هستند، تمام احساسات تماشاگر را به بازی می گیرد. هرچند در این میان سعی در نشان دادن تاثیر مخرب جنگ بر کودکان نیز دارد. شاید به همین دلیل بود که وقتی از سینما بیرون آمدم، ذهنم درگیر این مطلب بود که جنگ اثر مخرب خود را تنها بر روی نسل جنگ نمی گذارد. بلکه نسلهای بعدی را هم درگیر می کند. کافی است  لحظه ای به این بیندیشیم که : « کسی که روزی به خاطر اعتقاداتش  به صحنه نبرد رفته است، پیشاپیش تمام مرارتها و صدمات این راه به جان خریده است اما فرزند او یا بهتر بگویم نسل بعد از او چه ؟ آیا سزاوار است که بابت آنچه روزی باور دیگری بوده از طبیعی ترین حقوق خود محروم بماند ؟ »

حاتمی کیا نیز در آخرین فیلمش به نام « به نام پدر » نیز به این نکته اشاره می کند. مینی که پدر روزی در زمین کاشته، سالها بعد زیر پای دخترش منفجر می شود. پدر در تاثیرگذارترین صحنه فیلم رو به خدا می گوید : خدایا من جنگیدم نه او ؛ من اعتقاد داشتم نه او...

پس جنگ نه بر یک که بر چندین و چند نسل اثرگذار است تنها نوع تاثیرش متفاوت است. نسل اول که به جنگ رفتند و از جان خود گذشتند. عده ای که سعادتی داشتند به شهادت رسیدند و تعداد بسیاری در حالی به خانه بازگشتند که قسمتی از جسم خود را در راه سرزمین خود فدا کرده بودند. حالا نوبت به نسل دوم رسیده است. البته قرار نیست که جنگ همان تازیانه را بر نسل دوم بنوازد. پس نسل دوم به نوعی دیگر درگیر مصیبتهای پس از جنگ خواهند شد و .. نسلهای بعدی ؟ نمی دانم، شاید...

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1385/09/21 و ساعت 10:8 بعد از ظهر |
می گفت: « حدود 3 ماه از ازدواجمان گذشته بود که شوهرم در امتحان دکترا قبول شد. اول زندگیمان بود و اعتقاد داشتم هر موفقیتی که همسرم کسب کند من هم در آن شریک هستم. با خودم عهد کردم که تا در توان دارم تلاش کنم تا همسرم بتواند در کنار کار، درسش را هم ادامه بدهد. برای همین از همان اول تمام مسئولیتهای زتدگی و وظایفی را که در اصل بر عهده هر دویمان بود، برعهده گرفتم. با اینکه خودم شاغل بودم و واقعا تحت فشار قرار می گرفتم اما گلایه ای نداشتم و سعی خودم را می کردم. از پخت و پز و شستشو و کارهای خانه بگیر تا خرید برای منزل و انجام کارهای بانکی و تعمیر ماشین و هرآنچه که مربوط به یک زندگی مشترک می شد.

بعد از گذشت دو سال، صاحب فرزند پسری شدیم. بگذریم از اینکه با آنهمه کار چه دوران بارداری سختی را گذراندم. از وقتی پسرم به دنیا آمد برای اینکه گریه های شبانه اش همسرم را آزار ندهد و مزاحم مطالعه و استراحت و خوابش نشود، اتاقم را جدا کردم. به این ترتیب همسرم حتی در شب زنده داری هایم هم شریکم نشد !  تر و خشک کردن  و مراقبت از بچه و مهمتر از همه، تربیت کردنش را هم تنها به دوش گرفتم. به امید اینکه یکی دو سال دیگر با اتمام تحصیل همسرم این سختی ها هم به پایان می رسد و زندگی نویی را شروع خواهیم کرد. همسرم یک سال و نیم آخر تحصیلش را درگیر پایان نامه اش بود. در این مدت به خاطر فشار درسی و نوشتن پایان نامه، عصبی هم شده بود. واقعا کنترل کردن یک پسر بچه شیطان آنهم در آپارتمان کار سختی بود و همسرم هم با کمترین سروصدایی عصبانی می شد و داد و بیداد راه می انداخت که تمرکزش به هم خورده است. بهانه گیر شده بود و مدام سر هر موضوع کوچکی جروبحث می کرد. می دانستم دست خودش نیست و این تغییر اخلاقش موقتی است. برای همین همیشه و حتی زمانهایی که مطمئن بودم که حق با من است، کوتاه می آمدم و گذشت می کردم. در این چهار سال و نیم به خاطر همسرم در اکثر مهمانیهایی که دعوت می شدیم، شرکت نکردم. حتی یک بار به زبان نیاوردم که دلم می خواهد به پارک، سینما و گردش برویم یا حتی بیرون شام بخوریم. خیلی کم به منزل پدری و بستگانم سر می زدم و حسرت یک بار دعوت کردن آنها را به منزلمان داشتم. تمام آن روزها گمان می کردم که همسرم قدر تمام این زحمتها و گذشتهای مرا می داند و روزی همه چیز به روال عادی خود بر می گردد. اما فقط یک بار تشکری از زبان همسرم شنیدم و آنهم زمان دفاع از تزش بود ! شاید آنهم یک جور تعارف رسمی بود و نه آنچه وافعا در دلش بود !

حال تشکر به کنار، متاسفانه تمام آن فداکاری های من برای همسرم به شکل عادت در آمده است. او  از من انتظار دارد که مثل گذشته تمام بار زندگی را یک تنه به دوش بکشم. هرگاه از او می خواهم که در انجام بخشی از کار خانه و یا حتی بیرون از خانه به من کمک کند، به بهانه ای از انجامش طفره می رود و وقتی اصرار کنم کار به مشاجره و دعوا می کشد. حالا دیگر بهانه می کند که وقت ندارد چون در حال ترجمه کتابی است، مقاله ای می نویسد یا مطالبی را که باید سر کلاس مطرح کند هنوز تهیه نکرده است. مثل قدیم انتظار دارد که دیر کردنهایش، بی توجهی هایش و عصبانیتهایش را تحمل کنم و به رویم نیاورم. نمی داند که کارهایی که تا به حال می کردم نوعی گذشت بوده است و نه یک وظیفه ! هروقت هم به او یادآور می شوم که او هم در قبال من و فرزندمان تعهداتی دارد، می دانی چه می گوید؟ می گوید چی شده که من تعهداتم را تا به حال انجام داده ام و حالا انجام نمی دهم؟ من که فرقی نکرده ام ، این تویی که عوض شده ای، تو قبلا مهربان تر بودی .... » حقیقتش چیزی نداشتم که برای تسکینش بگویم. اما جمله ای که دست آخر گفت،  مرا خیلی به فکر فرو برد: « می دانی شیرین؟ به این نتیجه رسیده ام که لطف بی منت به مرور به وظیفه دائم تبدیل می شود »

از آن روز مدام به جمله اش فکر می کنم و  رفتارهای اطرافیانم را در نظر می گیرم.  واقعا چنین چیزی صحت دارد ؟

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/06/15 و ساعت 6:11 بعد از ظهر |

امروز تو اداره ، وقتی فنجانی چایی ریختم تا کمی رفع خستگی کنم، ناگهان چشمم افتاد به قفسه کتاب توی اتاق. یادم آمد که 8 ماه پیش وقتی تازه وارد این اداره شدم پیشنهاد دادم که چون یک واحد ستادی تصمیم گیرنده برای واحدهای تابعه هستیم و کارمان حساسیت خاصی دارد بایستی به منابع اصلی زمینه کاریمان و اطلاعات به روز دسترسی داشته باشیم. با پیگیری های خودم و دو همکارم توانستیم بودجه ای از رئیسمان بگیریم و در نمایشگاه کتاب، تعدادی کتاب جدید بخریم و با مانده بودجه هم دو مجله علمی اصلی رشته مان را اشتراک بگیریم. آن زمان گمان می کردم که نه تنها در تصمیم گیری های کلان بلکه در انجام کارهای روزمره نیز می توانیم از این منابع استفاده کنیم. حتی خاطرم هست که با خودم قرار گذاشتم که تعدادی از کتابها را به منزل ببرم و مطالعه کنم. متاسفانه علیرغم اشتیاق عجیب خودم و همکارانم، میزان استفاذه از این کتابها تاکنون چیزی نزدیک به صفر بوده است.  به این فکر افتادم که چرا ؟  ایراد کار از کجا بود  ؟

نمی توانست از کوتاهی خودمان باشد. یادم می آمد که چند بار هم که به اطلاعاتی نیاز داشتیم نتوانستیم از کتابها استفاده کنیم. انگار جواب سوالهای ما در هیچکدام از این کتابها نبود.

یادم هست که وقتی درسم در شرف اتمام بود گمان می کردم با وجود 6 سال تحصیل در یک دانشگاهمعتبر و معروف و با کسب رتبه برتر، کسی هستم که با ورود به محیط کار با بهره گرفتن از آنچه آموخته ام، می توانم تغییرات مثبتی ایجاد کنم. به جزوه ها و کتابهایم می بالیدم و ایمان داشتم که در هنگام نیاز به کمک علمی می توانم روی آنها حساب کنم. اما پس از مدتی که به قول معروف گرم کار شدم و چم و خم کار دستم آمد، دیدم شاید کمتر از 5 درصد دانسته هایم به کارم می آید و مابقی ... چیزهایی بود که تازه باید می آموختم ! خنده دار است ! پس اصلا برای چه درس خواندم ؟ شاید برای همین است که از قدیم الایام تا بحال آنچه در محل کار حرف اول را می زده تجربه بوده است نه معلومات !

شاید این ایراد نظام آموزشی ما باشد که هیچگاه با بخشهای صنعت و خدمات، ارتباطی برقرار نکرده است. به نظر می رسد که بایستی ارتباط قوی میان دنیای کار و دانشگاه باشد. به طوریکه نیازهای فضای کاری همواره به دنیای آموزش منتقل شود و شیوه آموزش و حتی سرفصل دروس بر اساس آن تنظیم شود. شاید در رشته های پزشکی و تعدادی از رشته های پیراپزشکی چنین امری تحقق یافته باشد. اما تا جاییکه از فارغ التحصیلان اکثر رشته شنیده ام ، آنها هم تناسب آنچنانی میان آنچه خوانده اند و کاری که انجام می دهند، ندیده اند.

حالا این ارتباط را چه کسی یا باید برقرار کند ؟ آیا کسی بهتر از یک استاد ، به عنوان کسی که به طور مستقیم با دانشجو سروکار دارد، می تواند این رابطه را برقرار کند؟ وقتی دقت کنید می بینید تعداد اساتیدی که در کنار تدریس، مسئولیت کاری اجرایی را بر عهده داشته باشند بسیار کم است. اکثر اساتید ترجیح می دهند که از کارهای اجرایی که غالبا پردردسر هستند، کناره بگیرند و تنها به تدریس و تحقیق بپردازند. آنها حتی از این بابت به خود زحمت نمی دهند و حتی یکبار مسیر خانه به دانشگاه را به سوی محیطهای کاری کج نمی کنند!  اینگونه اساتید خیلی تلاش کنند، می توانند از خاطرات زمانهایی که هنوز استاد نشده بودند و کار می کردند برای دانشجویانشان بگویند. پس آنچه به دانشجو منتقل می شود نتیجه مطالعه و در بهترین وضعیت پژوهش است و در این میان تجربه کاری است که فراموش می شود. کتابهای مرجع درسی هم توسط همین اساتید نوشته می شود و مقالات آنها در مجلات معتبر علمی چاپ می شود. حالا به این جمع، اساتید جوانی را اضافه کنید که مستقیم از سر کلاس درس دانشگاه به عنوان دانشجو به سر کلاس بعدی دانشگاه می آیند و به عنوان استاد مشغول تدریس می شوند. به نظر شما این عزیزان چه خواهند کرد ؟ به غیر از انتقال مو به مو و خط به خط صرف محفوظاتشان ؟ و این چرخه معیوب تا کی ادامه خواهد داشت ؟ خدا می داند. ای کاش می شد ....    صدای زنگ تلفن رشته افکارم را پاره کرد. چقدر وقت بود که به فکر فرو رفته بودم ؟  دستم را که سمت گوشی تلفن دراز کردم، چشمم به فنجان چایی افتاد. وای نه ! دوباره یخ کرد !

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/06/01 و ساعت 4:17 بعد از ظهر |
سلام

متاسفانه كامپيوتر منزل چند روزي است ناخوش احوال است. بيماري اش ناشناخته است اما هرچه هست ويروسي است !‌ شايد از كامپيوتر قهوه چي گرفته باشد !‌ بهرحال الان كه كيبوردش كاملا از كار افتاده و به قول معروف دستمان را توي پوست گردو گذاشته !‌ اين پست كوتاه را هم در اداره نوشتم تا از همه شما عزيزان درخواست كنم براي شفاي عاجل كامپيوتر عزيزمان دعا كنيد !‌ !‌

 

+ نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه 1385/05/01 و ساعت 7:27 قبل از ظهر |

از بین صدها پیام کوتاه موبایلی یا اصطلاحا SMS كه تا به حال دریافت کرده و خوانده ام یک پیام است که خیلی به دلم می نشیند و دوستش دارم : " دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است؛ هرچقدر بیشتر بمانی، رفتنت سخت تر می شود و وقتی بروی جای پایت تا ابد باقی می ماند. "
واقعيت اين است كه برقراری یک رابطه دوستی کار راحتی نیست. انسان در زندگیش با آدمهای مختلفی برخورد دارد اما تنها با عده خاصی می تواند ارتباط برقرار کند. گرچه ابتدای کار یک کشش و یا یک اتفاق ساده می تواند شروع یک دوستی باشد اما  ادامه این رابطه و بارور کردن آن، نیازمند توجه و صرف انرژی است. ممکن است خیلی طول بکشد تا یک انسان ساده برای شما به یک دوست، همدم، مشاور و یا سنگ صبور تبدیل شود. برای همین حتی اگر این دوست به هر شکلی از زندگی شما خارج شود باز هم نمی توانی فراموشش کنی و با
ز با تلنگری به یاد او و خاطرات مشترکتان می افتید و به هر اندازه که ایام زیباتری را با او گذرانده باشید، افسوستان برای از دست دادنش بیشتر خواهد بود.
من همیشه دوست خوب را مثل یک ثروت می دانم. ثروتی که روز به روز بیشتر می شود. برای من فراموش کردن دوستان قدیمی کار مشکلی است. من حتی آنهایی که با بی وفایی رهایم کرده اند و یا ظلمی و کوتاهی در حقم کرده باشند را نمی توانم فراموش کنم چه برسد به دوستان شفیق و مهربان که دست روزگار ما را از هم دور کرده است.
به برکت ایجاد این وبلاگ، دو تن از دوستان قدیمی دبیرستانی ام را پیدا کرده ام و از این بابت بسیار شادم. حالا به بنفشه عزیز که در فرانسه مشغول به تحصیل است و زهره نازنین که در امریکا زندگی می کند، احساس نزدیکی خاصی می کنم.
این پست را نوشتم تا به این دو عزیز که برایم کامنت هم گذاشته اند، بگویم که دوباره با پیدا کردنشان دنیای قدیمی با تمام آن بچگی ها و شور و شعف ها برایم زنده شد. بگویم که هیچگاه فراموششان نکرده بودم و هنوز مشتاق دیدارشان هستم. بگویم که هنوز مثل روزهای دوران دبیرستان تشنه آن مهر و صفا و سادگی دوستی هایمان هستم. بگویم که دلم به سویشان پر می کشد و منتظر دیدارشان هستم. بگویم که دوستشان دارم مثل همان روزها!

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1385/04/12 و ساعت 4:35 بعد از ظهر |

خوب الان که این پست را می نویسم هنوز یکی دو ساعت بیشتر از اتمام بازی ایران و پرتغال نگذشته است و ما متاسفانه این بازی را واگذار کردیم و باید با رویای صعود به مرحله بعدی خداحافظی کنیم.
گرچه خود حضور در جام جهانی آنهم برای کشوری ما که تجربه آنچنانی در این زمینه نداریم موهبت بزرگی است. امروز یکی از کارشناسان و مفسران فوتبال به نکته جالبی اشاره کرد . او معتقد بود که نفس بازی با تیمی مثل پرتغال که نایب قهرمان اروپاست و یکی از مدعیان قهرمانی جام جهانی نیز هست، برای ایران یک فرصت مناسب است. چراکه شاید در حالت عادی هیچگاه موقعیتی اینچنینی برای یک دیدار تدارکاتی پیش نمی آمد.

                                                                                        
گرچه اطلاعات زیادی در زمینه فوتبال ندارم و فقط علاقه مند به دنبال کردن بازی های ملی هستم اما از نتیجه بازی راضی ام. به عقیده من یک بازی جوانمردانه که پس از اتمام آن مطمئن باشی که در هیچ جایی کوتاهی یا کم کاری نکرده ای، بازی است که در آن برنده ای، حتی اگر نتیجه حاکی از باخت باشد. انصافا تیم فوتبال ما نسبت به چند سال گذشته خیلی پیشرفت کرده است. همین چند سال پیش بود که ما در مقابل تیمهایی مثل عربستان سعودی و کویت و بحرین کم می آوردیم و پیروزی در برابر آنها برایمان یک آرزو بود ! حالا با تیمهای مطرحی مانند مکزیک و پرتغال مسابقه می دهیم و می توانیم 45 دقیقه در مقابل حملات بی امان آنها مقاومت کنیم و حتی به آنها گل هم بزنیم ! اما آنچه به نظر می رسد که هنوز در تیم ما و یا بهتر بگویم میان هموطنان ما ضعیف باقی مانده و نیازمند توجه بیشتری است، روحیه همکاری است. دقت کنید ! بازیکنان ما هر کدام به تنهایی بازیکنان قابل و تند تیزی هستند. بیشتر آنها در دریبل و تک و دو ماهرند اما نمی توانند خوب پاس کاری کنند و اصطلاحا نمی توانند یکدیگر را در زمین پیدا کنند. بسیاری از موقعیت های گل را صرفا به علت پاس کاری نا مناسب از دست می دهیم و گاها به این علت گل هم می خوریم.
بهر حال ما هنوز یک بازی دیگر در مقابل تیم قدری به نام آنگولا داریم که امیدوارم بچه های تیم در این بازی خوب بدرخشند و با دست پر به کشور برگردند.
به امید پیروزی این عزیزان !
* ضمنا شیوا فعلا درگیر امتحاناتش است و حتی برای خاراندن سرش از دوستاش کمک می گیرد ! ( از بس بچه ام سرش شلوغه ! ) اما نگران نباشید به موقع تلافیش را سرش در می آورم ! !

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1385/03/27 و ساعت 10:42 بعد از ظهر |
اگر جزو کسانی هستید که درصدد تحصیل و یا کار در مراکز پژوهشی، دانشگاهی و یا سازمانهای خصوصی می باشید، حتما با C.V. یا Vita آشنایی دارید.  C.V. مخفف عبارت Curriculum Vitae به معنی خط سیر و جریان زندگی است که در مکالمات غیر رسمی غالبا به صورت Vita یا C.V. و یا معادل فرانسوی آن یعنی « رزومه » به کار می رود. فرهنگستان زبان فارسی نیز عبارت « کارنامک » را برای آن انتخاب کرده است. C.V. در واقع متنی است که توسط متقاضی تحصیل یا کار نوشته می شود. در این متن بطور مختصر و طبقه بندی شده، پیشینه فعالیت های شخصی اعم از سوابق تحصیلات، فعالیت های پژوهشی، مشاغل حرفه ای و اجرایی ثبت می کنید تا ضمن نشان دادن سوابق کاری، توانایی های بالقوه و علایق تحصیلی، به موقعیت مناسبی در دانشگاه یا سازمان مورد نظر خود دستیابی پیدا کنید. در C.V. درجات دانشگاهی، سوابق و تجربه های کاری، مهارت های اختصاصی، انتشارات، سفرهای علمی و پژوهشی، عضویت در انجمن های علمی، تسلط به زبانهای مختلف و ... قید می شود.این مقدمه را آوردم تا بگویم چند روزی است که درگیر نوشتن C.V. هستم. خوب تا پیش از این تنها کلمه و تعریفی کوتاه از  C.V. شنیده بودم . اما با جستجو در منابع به اطلاعات زیادی در این باره دست یافتم که مطالبی که در بالا آوردم چکیده ای از آن است. چیزی که برایم جالب بود و دلم می خواست آن را با بقیه هم در میان بگذارم، تجربه نوشتن C.V.  بود. زمانیکه مشغول به نوشتن C.V. شدم، انگار تمام گذشته تحصیلی و کاریم مثل فیلمی روی پرده سینما از مقابل چشمانم گذشت. زمانیکه گذشته را مرور می کردم احساس کردم که چه گذشته درخشانی داشتم و در هر برهة زندگی چه سختی هایی متحمل شده ام. اما وقتی شروع به نوشتن کردم درست احساسی متفاوت به سراغم آمد. چقدر جای خالی تو زندگیم داشتم. چقدر کم کاری کرده بودم. چطور تا به حال برای پر کردن بخش X کاری نکرده بودم. چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بودم که اگر در قسمت Y تلاش بیشتری کنم، آینده بهتری خواهم داشت . . .  ساده بگویم نوشتن C.V. برایم این حسن را داشت که با دقت گذشته ام را مرور کنم . جاهای پر و خالی زندگی تحصیلی و کاریم را بیشتر ببینم. حالا می دانم که در کدام قسمتها نیاز به تلاش بیشتری است و نقاط ضعف و قوتم در زمینه تحصیل و کار کدام است ! امشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که چقدر خوب است که دست کم سالی یکبار C.V. زندگیمان را بنویسیم . ما عادت کرده ایم که روزها را کلیشه ای بگذرانیم. کمتر به این فکر می کنیم که هدفمان چیست، مسیر مناسب برای رسیدن به هدف کدام است، اگر در حال حرکت هستیم، کجای مسیرمان ایستاده ایم و چقدر تا هدفمان فاصله داریم. از زندگی چه می خواهیم، تا به حال برای آن چه تلاشهایی کرده ایم و چه کوتاهی هایی . پیشنهاد می کنم که شما هم به C.V.  زندگیتان فکر کنید، همین الان. قول می دهم که به نتایج جالبی خواهید رسید ! 
+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/03/17 و ساعت 9:7 بعد از ظهر |

حسابی لجت گرفته ، از خودت، از کارهات. یعنی چه ؟ مگه تا حالا غارنشین بودی یا این اولین انسانی از جنس مخالف است که داری می بینی. روزی با صدتا خوشگل تر و خوش تیپ تر از این سروکار داری حالا چرا با دیدن این یکی اینطوری میشوی ؟  یک حس عجیبی داری که برایت تازگی دارد. دست خودت نیست ، وقتی می بینیش انگار گر می گیری، طوریکه تمام صورتت قرمز می شود، قلبت تند تند می زند و کف دستات عرق می کنه. نمی توانی حرف بزنی و مدام تپق می زنی، حتی وسطش مجبور می شوی چند تا نفس عمیق هم بکشی ! واقعا شرم آوره ... حس می کنی هر کسی یک نگاه که بهت بیندازد، از تو چشمهایت می خواند که تو دلت چه می گذرد. شاید برای همین نگاهت را ازش می زدی ... اما با وجود این دلت می خواهد کنارش بمانی ، حضورش حتی اگر نبینی اش و فقط صدای قدمهایش و حتی نفسش را بشنوی، یک حس آرامش خاصی بهت می دهد. شبها قبل از اینکه بخوابی و صبح ها به محض اینکه از خواب بیدار می شوی بهش فکر می کنی. با اینکه تلاش می کنی که چیزی بروز ندهی اما همه معتقدند که رفتارهایت عوض شده است. خودت هم متوجه شده ای که گاهی احساس شعف بینهایتی داری و گاهی انگار تمام غصه های دنیا را توی دلت ریخته اند، غمگینی و ساکت . می گویند عاشق شده ای ...

اگر اینها بخشی از شرح حال شما بوده یا هست و اگر عشق را  تجربه کرده اید، به شما تبریک می گویم. چون از دسته بندگانی بوده اید که خداوند نظر لطفی داشته و امکان تجربه یک حس زیبا را به شما داده است. عشق حس مقدسی است که زمینه را برای رشد عاطفی انسانها فراهم می کند. عشق می تواند ما را به خدا برساند و از یک زندگی ساده و روزمره ، دنیایی بسازد زیبا و دلپسند. به قول دوستی « عشق، زندگی سیاه و سفید ما را رنگی می کند. » اما عشق چیست و تفاوت آن با دوست داشتن و یا هوس چیست ؟ چطور بفهمیم که این حسی که داریم کدام یک از اینهاست ؟

تفاوت عشق با هوس کاملا مشخص است. اگر او را برای خودش بخواهی و نه برای خودت، اگر ظاهرش در کششت به او بی تاثیر باشد . اگر حسی که نسبت به او داری با گذر زمان و یا دوری از او، دستخوش هیچ تغییری نشود، آنگاه می توانی مطمئن باشی که این چیزی بیش از یک هوس است.

اما مرز بین عشق و دوست داشتن به این روشنی نیست و حتی اکثر مواقع این دو واژه به جای هم به کار می روند . من معتقدم که دوست داشتن حسی است که به مرور زمان و بر اساس شناخت بوجود می آید . در دوست داشتن می توان انتظار منطق هم داشت . دوست داشتن باید دوطرفه باشد به گونه ای که طرفین بتوانند توقعات یکدیگر را برآورده سازند. در غیراینصورت پایدار نیست و می تواند همانطور که به مرور بوجود آمده، به تدریج هم کمرنگ و یا حتی نابود گردد.  معمولا ازدواج بر مبنای دوست داشتن- به شرط آنکه طرفین برای حفظ و رشد آن بکوشند- آخر و عاقبت خوشی خواهد داشت.  اما داستان عشق متفاوت است. عشق احساس غریبی است که برخلاف دوست داشتن ناگهان بوجود می آید و از حد و مرز یک دوست داشتن عادی می گذرد. به همین علت منطقی دراین نوع حس نیست. به قول انیشتین « آدم عاشق مثل ساعت شنی است که هر چه قلبش پر می شود، مغزش خالی می گردد » . به همین علت هم ازدواج بر اساس عشق به هیچ عنوان توصیه نمی شود. گرچه پایان عشق هم چندان مهم نیست و حتما نباید به وصال بینجامد تا عشقی کامل تلقی شود. آنچه در عشق مهم است، سیر سلوک عاشق است و آنکه عشق زمینه ای را برای تعالی روح انسان فراهم کند. به همین علت باید برای عاشق شدن شکرگزار خدا باشیم که فرصتی برای کامل شدن به ما عطا کرده است. و باز به همین خاطر در عشق نباید از معشوق توقع داشت تا او هم عاشق ما باشد و حتی بخشی از توقعات عاطفی ما را برآورده سازد. برعکس باید از او به خاطر اینکه به برکت وجودش، درگیر این حس زیبا شده ایم، سپاسگزار  هم بود ! در نتیجه عشق می تواند یکطرفه هم باشد و باز هم ادامه یابد و کمرنگ نشود.

پس ، دوست عزیزی که این متن را می خوانی و عشق را تجربه کرده یا می کنی، هم اکنون برای این نعمت بزرگ خدا را شکر کن و برای سایرین هم که تا به حال از این نعمت بی نصیب مانده اند، دعا کن. دیگر هم به خاطر سختی های عشق گله و شکایت نکن. بگذار این سختی ها مانند سمباده ای روحت را چنان صیقل دهند تا در آینه دلت، خدا را دوباره ببینی.

+ نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه 1385/03/07 و ساعت 5:17 بعد از ظهر |

سلام

چون بحث و جدل ! در مورد پست قبلی زیاد شد، لازم دیدم که توضیحی در مورد آن بنویسم.

 باید بگویم که این متن را جایی خواندم و اگر اشتباه نکنم نویسنده آن علی شریعتی است. خیلی به دلم نشست و احساس کردم که همة ما آدمها در زندگیمان حداقل یکبار دچار چنین اشتباهی  می شویم. گاهی نعمتهایی را که اطرافمان هست نمی بینیم و فقط به آنچه نداریم می اندیشیم و گمان می کنیم که با داشتنش مشکلامان حل می شود و یا زندگیمان کامل . اما دریغ که هیچگاه  آنچه داریم به چشممان نمی آید و  اهمیت آن را زمانی  درمی یابیم که از دستش بدهیم. آنگاه می فهمیم که آنچه زندگی ما را کامل می کرد ، در واقع چیزی بود که همیشه کنارمان داشتیم و آنقدر به ما نزدیک بود که به آن عادت کرده بودیم و نمی دیدمش. حالا این جریان در مورد همه چیز می تواند صدق کند. هرگاه خدایی نکرده عزیزی را از دست می دهیم می فهمیم که چقدر دوستش داشتیم و چقدر به وجودش نیاز داشتیم. وقتی کسی از نزدیکانمان از کنارمان می رود می فهمیم که چقدر جایش خالیست و دلمان برایش تنگ می شود حال آنکه تا بود شاید چندان حضورش را احساس نمی کردیم ! و حتی گفتن یکبار " دوستت دارم " برایمان سخت بود. وقتی حداقل ها و اساس یک زندگی خوب را داریم ( مثل سلامتی، خانواده و ...)  قدر آن را نمی دانیم و یکبار به خاطر آن از پروردگارمان تشکر نمی کنیم و فقط به دنبال چیزهای دیگر برای تکمیل زندگیمان می گردیم و  هرگاه یکی از آن پایه های اصلی کمی سست شود ( بیمار می شویم و ... ) می فهمیم که آنچه مهم بود و هست،  چیست ...

برایم جالب بود که هر کسی از دید خودش به ماجرا نگاه کرده بود و آنهایی که عاشق هستند، فکر کردند که این یک مطلب کاملا عاشقانه است !

آشنای غریب ( که البته برای من فقط غریب هستی ! ) آنچه در مورد عاشق و مجنون نوشته بودی جای بحث دارد. ان شاء ا... در روزهای آینده در موردش مفصل خواهم نوشت.

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/03/03 و ساعت 3:27 بعد از ظهر |

وقتی که می خواند، نمی شنیدم

وقتی که می دید، نمی دیدم

وقتی شنیدم که نخواند

وقتی دیدم که نبود ...

چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال

در برابرت می جوشد و می نالد و می خواند،

تو تشنه آتش باشی و نه آب

 و چشمه که خشکید از آتشی که تو تشنه آن بودی و بخار شد و به هوا رفت

تو تشنه آب گردی و نه آتش

 و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی

 که تا بود از غم نبودن تو می گداخت ...

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1385/03/01 و ساعت 7:44 بعد از ظهر |
سلام

قرار شده که از این به بعد، یک همکار نویسنده هم داشته باشم. آنهم کسی نیست جز شیوا، خواهر خوبم . من و شیوا همیشه و در تمام مراحل زندگیمان با هم و کنار هم بودیم. ( با اینکه از نظر فیزیکی همیشه از هم دوریم اما دلهامون پیش هم است) شیوا اینجا هم من را تنها نگذاشته و قرار است از این به بعد دوتایی بنویسیم. شیوا قلم زیبایی دارد و مطمئن هستم از نوشته هاش لذت می برید. شاید گاهی هم شاهد مناظره ما دو خواهر هم باشید !

تا بعد ....

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1385/02/30 و ساعت 10:17 قبل از ظهر |

گاهی اوقات تماشای یک تصویر کوچک، استنشاق یک رایحه خاص، مزه مزه کردن طعمی و یا حتی شنیدن یک صدا، آدمی را به کجاها که نمی برد...

امروز وقتی از سرکار برگشتم، همینکه در هال را باز کردم، نسیم خنکی تو صورتم خورد و صدای تلق تلق تسمه کولر را شنیدم. آره امسال گرما کمی زودتر از سالهای دیگر آمده و توی اکثر خانه ها کولرها کم و بیش راه افتاده اند. صدای کولر و نسیم آن مرا به سالها پیش برد و دنیایی از خاطرات شیرین را برایم زنده کرد. چه دنیای کوچکی داشتیم و در این دنیای کوچک از چه چیزهای ساده ای لذت می بردیم.

نمی دانم تا چه اندازه این خاطرات برای شما آشناست، اما برای من هنوز صدای کولر یعنی رسیدن تابستان. فصل استراحت و تعطیلات دراز مدت. یعنی اتمام امتحانات ثلث آخر. صدای کولر یعنی آزادی ! یعنی دیگر درس و مدرسه تا سه ماه تعطیل. یعنی  می توانی به جای کتاب و دفتر، اتاقت را پر کنی از عروسک و اسباب بازی. صدای کولر یعنی برنامه کودک صبحها ساعت ده و دیدن سریالهای کارتونی تکراری که صدا و سیما هیچوقت از پخششان خسته نمی شد ! صدای کولر یعنی خواب بعد از ظهر که بعد از خوردن نهار واجب کفایی بود و پدر و مادر برای آن کلی جایزه و امتیاز تعریف  می کردند و ما همیشه از آن در می رفتیم و پچ پچ ها و نخودی خندیدنهامون بقیه را هم از خواب بیدار می کرد ! صدای کولر یعنی هوای خنک عصرهای تابستان، پهن کردن فرش تو حیاط و باز کردن فواره حوض و دوچرخه سواری و مارپله بازی. یعنی تو هوای خنک و مطبوع شبهای تابستانی زیر طاق آسمان با ستاره ها خوابیدن و بیدار شدن با صدای یاکریم و شرشر آبی که مادر روی گلها و درختهای باغچه می پاشید. هنوز طعم خوش شهد گل شاهپسند و جوانه های سبز درخت مو و بوی خوش زمینی که تازه آبپاشی شده، لذت آتش زدن برگ خشک درخت با ذره بین را به یاد دارم...

آه که چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده است. برای برگشتن حتی یک ساعت از آن ایام چقدر باید بپردازم ؟

 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1385/02/26 و ساعت 5:47 بعد از ظهر |

سلام

 

حالا که می خواهم اولین پست وبلاگم را بنویسم، درست احساس زمانی را دارم که می خواستم انشا بنویسم. همیشه شروع کردن برایم سخت بود. می دانستم که چه می خواهم بگویم و چگونه، اما نمی دانستم که چطور باید شروع کنم.

خوب در ابتدا و مانند هر کار دیگری از پروردگار بزرگ می خواهم که مرا در این راه یاری دهد و بعد از آن از دنیای وبلاگ نویسها برای ورود، اجازه می خواهم. فکر ایجاد وبلاگ را درست 2 سال پیش قهوه چی در سرم انداخت اما من به امید رسیدن یک زمان مناسب، آن را تا به امروز به تعویق انداختم. هرچند به قول قدیمی ها « ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است» هیچ وقت برای شروع کردن، دیر نیست. در این مدت وبلاگهای زیادی را زیرورو کردم و از آنها ایده هم گرفته ام. قهوه چی که خدا را شکر کارش گرقته و روز به روز به تعداد مشتری های کافی شاپ یا همان قهوه خانه خودمان، اضافه می شود. به هر کسی که با این وبلاگ آشنایی ندارد توصیه می کنم که حتما یک سری به آن بزند که پشیمان نمی شود.

اما در مورد وبلاگ باید یگویم که این وبلاگ قرار است دفتر خاطرات آنلاین من باشد. سابق بر این عادت داشتم "شبی از شبها"یی که عطش نوشتنم زنده می شد، ایده ها، نظرات، اتفاقاتی که در طول روز برایم افتاده بود و دردودلهایی که هیچ گوشی برای شنیدنش نبود، را در دفتر خاطراتم بنویسم. حالا تصمیم گرفته ام که آن را با تمام خوانندگان عزیز این وبلاگ شریک شوم. و به همین دلیل نیازمند استفاده از نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما هسنم. امیدوارم مرا یاری کنید.

  

+ نوشته شده توسط شیرین در پنجشنبه 1385/02/21 و ساعت 3:20 بعد از ظهر |