خانه، آن خانه همیشگی نبود. همه بودند و او نبود. میان آدمهایی که به سویم می آمدند به دنبالش می گشتم اما تنها صورتش را در قاب عکسی دیدم روی طاقچه. بقیه سیاه بود، لباسها، در و دیوار، زمین، آسمان و به ناگاه ...همه چیز...
صورتش آرام و معصوم است و مثل همیشه پاک. پاکی که نشانه ای است از خلوص و پاکی درونش. وقتی صورتش را می بوسم تمام خاطرات با او بودن برایم تکرار می شود. گمان نمی کردم رفتنش اینقدر آرام و ساده باشد. می خواهم بلند شوم و برای همه کسانی که او را نمی شناسند بگویم که او که بود و چه کرد. اما... دوباره همه چیز سیاه می شود.
نه به صدای نوحه سرا که از مظلومیت حسین می گوید گوش می دهم و نه جملات تسکین دهنده دیگران که دعوتم می کنند به صبور بودن و شاکر بودن. تنها به صورتش میان قاب عکس نگاه می کنم. انگار چشمانش را تنها به من دوخته است. نگاهش معنای خاصی دارد، درست مثل روزی که دوچرخه سواری را از او یاد گرفتم. وقتی متوجه شدم که پشت زین را رها کرده است، ترسان برگشتم و نگاهش کردم. یادم هستم با همین نگاه به من گفت: « وقتش رسیده که بدون کمک من رکاب بزنی. محکم باش و قوی. نگران نباش، درست است که دستم را از پشت زین برداشته ام اما تا همیشه از دور مراقب دوچرخه سواری ات هستم. »
حالا دیگر از او چند عکسی به جا مانده، حسرت همیشگی برای دیدار و یک دنیا از خاطره هایی که نه تکرار می شوند و نه به آنها افزوده می شود .... خاطراتی که گرچه آزارت می دهند اما هر روز تکرارشان می کنی تا فراموشش نکنی. چیزی درونم می گوید : « بگذار این تیغ تیزی که به جانت افتاده است، روحت را خراش دهد، آنقدر زخمت بزند تا تیزیش را از دست بدهد. زخمهای آدمی سرمایه اوست. سرمایه ات را با کسی قسمت نکن. داد و بیداد نکن، ساکت و صبور همه چیز را تحمل کن»
