تبليغاتX
شبی از شبها

دوستی اولین واژه ای بود که از انسانیت به خاطر داشتم. اما چه افسوس که در خاطر داشتن رنگین کمان واقعیت را شبرنگ نمی کند. از خویش بریدگی ام را شبی ژرف می دانست که در طلسم تارش هر مفهومی گم می شود. پنبه ی سکوت می ریسیدم و لبخند تحویل می دادم. وقتی که سفالین کوزه ی وجودم را درهم می شکست و در حلقه های نفس شکن واژه های تندش برده وار زندانیم می کرد، گاهی بی امان به آغوش سپید گریه پناه می آوردم، های، های، چه فتنه هایی!

وقنی پنبه های پاک لبخندم را گردباد فریادش به آفاق مه آلود ناکجا می برد در پی اش به دشتهای پریاس آسمان نگاه گیج و ماتم  دوید. رعدی غریدن گرفت و طرح شوم وحشت در نگاهم بی مهابا بارش یافت. باور نمی کردم که مثل دریا موج موج عقده های تیره اش را به ساحل آرزوهایم می کوبید.

-          پنبه هایم کو ؟... صدای هق هق بارشم در میان کوهساران پیچید... خنده هایم کو ؟ ...

در غاری متروک تنم می لرزید. سپید موی دستی به گیسوانش فروبرد. نمی دانم شاعر بود یا بی گناه، اما لبریز بود دستهایش از عطر ماه، آنگاه که از پیشانیم گذر کرد. لب بسته و زانو لرزان ... باور نمی کنم روشنایی را، این پیشانی منست که می درخشد؟

دست خالی بازگشتم، آن شب نان حسرت به دندان کشیدم و با اشک خوابیدم، چه خیال انگیز بودم وقتی که مرا آکنده از ماه تاب می دیدند. هنگامی که شاه وار از خویش می خواندنم و من بازو گشوده در انتظار صبح صادق ثانیه شماری می کردم و او چه حسرت بی پروازی بر دلش نشست. نیم خفته بودم که ضحاک وارد شد، از همان غار آمده بود.

او بود.

او که لبخندم را دزدیده بود.

و من که روزی نامم شبی ژرف بود همکنون در آغوش شهزاده ی صبح بودم،  نه در پی پنبه های سپید لبخندم، که گرمای نسیم نفس های صبح، لطیف و نرم در دلم جاری بود.

+ نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 1388/01/10 و ساعت 4:44 بعد از ظهر |