تبليغاتX
شبی از شبها

 

       پرده ها که کشيده شد در آغوشش کشيدم. مي گفت : گرم بازي که هستم فراموش مي کنم که چرا سر و دست تکان مي دهم. چرا بايد برقصم، بچرخم، گريه کنم و بخندم...

 گفتم : "جان داري ؟"

گفت :" بي جان بودن و شدن را گريزي نيست،" زندگي" چيزيست که انتخابش مي کنيم،  بايد انتخاب کنيم اما ...

...گاهي به خاطرم مي آورند که بازيم را نمي خواستند، نه به خاطر اينکه زيبا نبود به خاطر اينکه آنچه مي خواستند نبود! هرچند اختيارم چوبي است که با نخ در دست همه مي چرخد

 

...گاهي تلخ به خاطرم مي آورند که انسان نيستم و n سال از زندگيم را تجربه نکرده ام که اکنون هم ادعاي n سالگي داشته باشم. n   سال تمرين چرخش به دور خود کردم، n سال به هر سازشان  رقصيدم. عروسک گردانها هيچ گاه نفهميدند که اگر سر و دست و بازوانم ، اگر پاها و تعادلم را، اگر بند بند اجزاء و افکارم را به آنها اختصاص دادم، از عجز تنم نبود، از ترس بود ، از عجز روحی که در من گذارده بودند، ترس از اينهمه نگاه، ترس از بازي مقابل جمع، ترس از...

 ...کاش يک بار تمام نخها را پاره کرده بودم و ميان جمع رفته بودم، و از زبان خودم، سخن می گفتم...

... کاش زندگي را فقط نشنيده بودم، که چشيده بودم، حتي اگر طعم خوبي نداشت

... هر چه قدم سبک تر شدم عروسک گردانهايم غرّه تر ! و اکنون ديگر انسان نيستم، عروسکي ام که هرگونه خواستند پوشيدم و گفتم و شنيدم و... نشنيدم. n سال حسي بيگانه با من در جدال است ، احساس مي کنم اگر دستي نباشد ديگر زندگي نمي گردد. اين همان بن بستي است که بعد از اتمام هر بازي و کشيده شدن پرده ها عروسک خيمه شب بازي  در دلش احساس مي کند.

شکوه اي نيست ... اما...ديگر زماني براي زيستن از دست رفته که ... ! "

چوبها از دستم افتاد و نخها هم نقش زمين شد... احساس کردم نقشش براي هميشه تمام شد!

گفتم: "جان داری؟ "

...

 

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه 1386/02/14 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |