تبليغاتX
شبی از شبها

از در کلاس که بیرون می آیم، هوا کاملا تاریک شده است. بی اختیار دستم را توی کیفم می کنم تا سوئیچ ماشین را بیرون بیارم که یادم می آید مستقیم از اداره به کلاس آمده ام و نتیجتا ماشین را نیاورده ام ! بالاجبار راه می افتم. مجبورم یک قسمت راه را که کوچه بلندی است پیاده بروم و از سر خیابان با تاکسی. کمی از راه را در حالی طی می کنم که غرق در افکار خودم هستم، بیشتر کارهای عقب مانده ام به یادم می آید و سعی می کنم برای انجامشان در ذهنم برنامه بریزم. تقریبا همه چیز یادم می آید و هر کدام نیشی می زنند که چرا تا به حال انجام نشده اند. از نوشتن طرح تحقیقاتی و ترجمه نیمه تمام مقاله ام بگیر تا تماس تلفنی با بعضی از دوستانم و نظافت اتاقم. وای ! داشتم وبلاگ را فراموش می کردم ! یادم نمی آید که آخرین پست مال کی بود ! این دفعه نوبت من است یا شیوا ؟ آنقدر زمانش دور شده که یادم نمی آید آخرین بار کی نوشته ! فرض را بر این می گذارم که نوبت من باشد، در مورد چی بنویسم. ذهنم خالی خالیست ....

تاریکی پیاده رو و آدمهای جورواجوری که از کنار و روبرویم می گذرند آزارم می دهد. دائم برای اینکه به کسی نخورم یا شاید بهتر باشد بگویم برای اینکه کسی به من نخورد ! ناچارم که جاخالی بدهم. یکی رد میشود و سوت میزند. دیگری که نمی دانم بر چه اساسی فکر می کند صدا قشنگی دارد، یکی از ترانه های جواد یساری را می خواند. سعی می کنم ذهنم را بیشتر روی راه رفتنم متمرکز کنم و برای نجات یافتن از این مخمصه به سرعت قدمهایم اضافه می کنم. سر کوچه که می رسم خوشحالم که دیگر تاریکی و در نتیجه مزاحمتها تمام شده است. اما خوشحالیم دیری نمی پاید. متوجه می شوم که به جای تاکسی مرتب ماشینهای مدل بالا با راننده های مدل بالاتر آرام از کنارم می گذرند. خوب جای تعجب ندارد. چند قدم جلوتر از من دوتا دختر خانم منتظر ویرایش جدیدی از تاکسی هستند. این را به راحتی می توان از مدل لباسهایشان و رنگ زننده آرایش و پوششان فهمید. شرط می بندم که اگر صورتشان را پاک کنند، بیشتر از 18 – 20 سال ندارند. راننده های محترمی که برایشان ترمز می کنند، اول خوب براندازشان می کنند و اگر مقبول افتاد بر سر چیزهای دیگر چانه می زنند. تاب تحمل دیدن اینگونه صحنه ها را ندارم. نمی توانم ببینم که یک زن ارزش خود را در حد یک کالای مصرفی ساده پایین بیاورد. چشم غره یکی از آن دختر خانمها هم نشان می دهد که توقف بیجای من مانع کسبشان است. از این رو  راه می افتم تا ازشان فاصله بگیرم که یک تاکسی بوق می زند. با خوشحالی سوار می شوم. عقب کنار دوتا خانم جاافتاده می نشینم. دارند بلند بلند حرف می زنند. گویا در حال جوش دادن یک معامله بزرگ هستند. اولی از پسره تعریف می کند که چقدر آقا است و پولش از پارو بالا می رود ! دومی هم بلافاصله شروع می کند به تعریف کردن از دختر خانم . اولی وسط حرفش می پرد و می پرسد خوشگله ؟ اما انگار جواب مثبت طرف مقابل راضی اش نمی کند و دوباره سوالش را با تاکید و جزییات بیشتری تکرار می کند. خیلی باید خوشگل باشد. قدش هم بلند باشد. چشم و ابروش مشکی باشد حتما .. نمی توانم خودم را کنترل کنم و با تعجب به سمتشان برمی گردم. دارند شوخی می کنند ؟ نه کاملا جدی هستند ... نمی دانم چرا حالم خراب می شود. طوری حرف می زنند انگار می خواهند تلویزیون بخرند، رنگی باشد یا سیاه سفید، چند اینچ باشد.. انگار نه انگار که در مورد یک انسان حرف می زنند. بغض گلویم را می گیرد. حس می کنم آنها به غیر از توهین به آن دختر خانم غایب، به من، به خودشان و به همه زنان این دنیا توهین می کنند.  کارشان را در حد همان دخترانی می بینم که کنار خیابان منتظر مشتری هستند. هر دو در حال فروش کالایی هستند به نام زن ! از خودم می پرسم تا به کی باید شاهد این صحنه ها باشم. کی مردم ما به این نتیجه می رسند که زن هم مثل مرد دارای شان و منزلت خاص خودش است. این مردم فهیم و با فرهنگ ما چطور قانع خواهند شد که چیزی به نام  جنس دوم وجود ندارد. آیا روزی این ظلمهایی که در حق زنان می شود تمام خواهد شد ؟ آیا روزی می رسد که با احساس امنیت کامل، بدون ترس و با افتخار از اینکه یک زن هستم، در خیابانهای شهرم قدم بزنم ؟ فمنیست نیستم. به عقیده من جنگیدن با مردان برای احقاق حقوق زنان تنها به مثابه داروی آرامبخشی است که درد بیمار را برای مدت کوتاهی کاهش می دهد اما بیماری را از بین نمی برد. باید قبول کنیم که خود ما زنان هم در این جریان مقصریم... خوشحالم که به پایان مسیرم رسیده ام و باید از تاکسی پیاده شوم. وقتی به خانه می رسم، خسته هستم و دلشکسته. غمگین از اینهمه تحقیر و توهین که نه تنها اکنون که همیشه و نه تنها به این شکل ، که به صورتهای مختلف به ما زنان شده و می شود و خواهد شد. فقط از یک موضوع خوشحالم..... سریع پای کامپیوتر می نشینم. دلم شکسته اما در عوض حرفی برای گفتن دارم. شروع می کنم به تایپ کردن : «  از در کلاس که بیرون می آیم، هوا کاملا تاریک شده است ... »

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1386/01/29 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |