تبليغاتX
شبی از شبها
شب است، دریا طوفانی، کشتی به تخته سنگی خورده و متلاشی شده، امواج مرگزا دیوانه وار طغیان کرده اند  می خروشند بازو می گشایند و در هم می پیچند آغوش غریق اشباع شده و مایوسانه می فرساید چه بسا که هر لحظه ممکن است در زیر آبهای تیره، امیدها و آرزوهایش مدفون شوند. روحش میان مرگ و زندگی موج می زند و در چشمان معصومش چراغهای سواحلی نورانی را می نگرد که از دور سوسو می زنند. می داند که هزاران موجود آرام بیخیال و فارغ از تلاش بیهوده کسی که شاید تا چند نفس دیگر در کام امواج وحشی فروخواهد رفت و برای ابد در آنجا فروخواهد خفت، قدم می زنند، می خندند، می خورند و می آشامند. میداند که سرما اندام آنها را کرخ و سرد نکرده ولی فریاد در گلویش یخ زده و وحشت برایش فرصتی نگذاشته

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

فراخنای جهان که تنگ می شود، فروغ گرم زندگانی از یک روزن می تابد و اگر غفلتا آن روزن نیز بسته شود ...  رسیدن به سواحل ممتنع می گردد . دریای زندگی با تمام پهناوری، رنگارنگی، تنگ و تاریک و تحمل ناپذیر می گردد. او از درون می فرساید... در مقابل چشم خود صدها هزار بشر دیگر را ظاهرا آسوده و فارغ البال می بیند.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها

دنیا را چگونه ببینیم یا نبینیم ، برای رهایی از دام مرئی خود، تیغه نامرئی مرگ را به کار ببندیم یا نبندیم. به دنیا و شروشورش بخندیم تا به رویمان بخندد یا بگرید.... چیزی نمی گویم.

بزرگترین خوشبختی آن است که بدانیم لازم نیست حتما خوشبخت باشیم .

                                                                                                       « ویلیام سارویان »

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه 1385/08/26 و ساعت 6:42 بعد از ظهر |