بعد از گذشت دو سال، صاحب فرزند پسری شدیم. بگذریم از اینکه با آنهمه کار چه دوران بارداری سختی را گذراندم. از وقتی پسرم به دنیا آمد برای اینکه گریه های شبانه اش همسرم را آزار ندهد و مزاحم مطالعه و استراحت و خوابش نشود، اتاقم را جدا کردم. به این ترتیب همسرم حتی در شب زنده داری هایم هم شریکم نشد ! تر و خشک کردن و مراقبت از بچه و مهمتر از همه، تربیت کردنش را هم تنها به دوش گرفتم. به امید اینکه یکی دو سال دیگر با اتمام تحصیل همسرم این سختی ها هم به پایان می رسد و زندگی نویی را شروع خواهیم کرد. همسرم یک سال و نیم آخر تحصیلش را درگیر پایان نامه اش بود. در این مدت به خاطر فشار درسی و نوشتن پایان نامه، عصبی هم شده بود. واقعا کنترل کردن یک پسر بچه شیطان آنهم در آپارتمان کار سختی بود و همسرم هم با کمترین سروصدایی عصبانی می شد و داد و بیداد راه می انداخت که تمرکزش به هم خورده است. بهانه گیر شده بود و مدام سر هر موضوع کوچکی جروبحث می کرد. می دانستم دست خودش نیست و این تغییر اخلاقش موقتی است. برای همین همیشه و حتی زمانهایی که مطمئن بودم که حق با من است، کوتاه می آمدم و گذشت می کردم. در این چهار سال و نیم به خاطر همسرم در اکثر مهمانیهایی که دعوت می شدیم، شرکت نکردم. حتی یک بار به زبان نیاوردم که دلم می خواهد به پارک، سینما و گردش برویم یا حتی بیرون شام بخوریم. خیلی کم به منزل پدری و بستگانم سر می زدم و حسرت یک بار دعوت کردن آنها را به منزلمان داشتم. تمام آن روزها گمان می کردم که همسرم قدر تمام این زحمتها و گذشتهای مرا می داند و روزی همه چیز به روال عادی خود بر می گردد. اما فقط یک بار تشکری از زبان همسرم شنیدم و آنهم زمان دفاع از تزش بود ! شاید آنهم یک جور تعارف رسمی بود و نه آنچه وافعا در دلش بود !
حال تشکر به کنار، متاسفانه تمام آن فداکاری های من برای همسرم به شکل عادت در آمده است. او از من انتظار دارد که مثل گذشته تمام بار زندگی را یک تنه به دوش بکشم. هرگاه از او می خواهم که در انجام بخشی از کار خانه و یا حتی بیرون از خانه به من کمک کند، به بهانه ای از انجامش طفره می رود و وقتی اصرار کنم کار به مشاجره و دعوا می کشد. حالا دیگر بهانه می کند که وقت ندارد چون در حال ترجمه کتابی است، مقاله ای می نویسد یا مطالبی را که باید سر کلاس مطرح کند هنوز تهیه نکرده است. مثل قدیم انتظار دارد که دیر کردنهایش، بی توجهی هایش و عصبانیتهایش را تحمل کنم و به رویم نیاورم. نمی داند که کارهایی که تا به حال می کردم نوعی گذشت بوده است و نه یک وظیفه ! هروقت هم به او یادآور می شوم که او هم در قبال من و فرزندمان تعهداتی دارد، می دانی چه می گوید؟ می گوید چی شده که من تعهداتم را تا به حال انجام داده ام و حالا انجام نمی دهم؟ من که فرقی نکرده ام ، این تویی که عوض شده ای، تو قبلا مهربان تر بودی .... » حقیقتش چیزی نداشتم که برای تسکینش بگویم. اما جمله ای که دست آخر گفت، مرا خیلی به فکر فرو برد: « می دانی شیرین؟ به این نتیجه رسیده ام که لطف بی منت به مرور به وظیفه دائم تبدیل می شود »
از آن روز مدام به جمله اش فکر می کنم و رفتارهای اطرافیانم را در نظر می گیرم. واقعا چنین چیزی صحت دارد ؟
