تبليغاتX
شبی از شبها
می گفت: « حدود 3 ماه از ازدواجمان گذشته بود که شوهرم در امتحان دکترا قبول شد. اول زندگیمان بود و اعتقاد داشتم هر موفقیتی که همسرم کسب کند من هم در آن شریک هستم. با خودم عهد کردم که تا در توان دارم تلاش کنم تا همسرم بتواند در کنار کار، درسش را هم ادامه بدهد. برای همین از همان اول تمام مسئولیتهای زتدگی و وظایفی را که در اصل بر عهده هر دویمان بود، برعهده گرفتم. با اینکه خودم شاغل بودم و واقعا تحت فشار قرار می گرفتم اما گلایه ای نداشتم و سعی خودم را می کردم. از پخت و پز و شستشو و کارهای خانه بگیر تا خرید برای منزل و انجام کارهای بانکی و تعمیر ماشین و هرآنچه که مربوط به یک زندگی مشترک می شد.

بعد از گذشت دو سال، صاحب فرزند پسری شدیم. بگذریم از اینکه با آنهمه کار چه دوران بارداری سختی را گذراندم. از وقتی پسرم به دنیا آمد برای اینکه گریه های شبانه اش همسرم را آزار ندهد و مزاحم مطالعه و استراحت و خوابش نشود، اتاقم را جدا کردم. به این ترتیب همسرم حتی در شب زنده داری هایم هم شریکم نشد !  تر و خشک کردن  و مراقبت از بچه و مهمتر از همه، تربیت کردنش را هم تنها به دوش گرفتم. به امید اینکه یکی دو سال دیگر با اتمام تحصیل همسرم این سختی ها هم به پایان می رسد و زندگی نویی را شروع خواهیم کرد. همسرم یک سال و نیم آخر تحصیلش را درگیر پایان نامه اش بود. در این مدت به خاطر فشار درسی و نوشتن پایان نامه، عصبی هم شده بود. واقعا کنترل کردن یک پسر بچه شیطان آنهم در آپارتمان کار سختی بود و همسرم هم با کمترین سروصدایی عصبانی می شد و داد و بیداد راه می انداخت که تمرکزش به هم خورده است. بهانه گیر شده بود و مدام سر هر موضوع کوچکی جروبحث می کرد. می دانستم دست خودش نیست و این تغییر اخلاقش موقتی است. برای همین همیشه و حتی زمانهایی که مطمئن بودم که حق با من است، کوتاه می آمدم و گذشت می کردم. در این چهار سال و نیم به خاطر همسرم در اکثر مهمانیهایی که دعوت می شدیم، شرکت نکردم. حتی یک بار به زبان نیاوردم که دلم می خواهد به پارک، سینما و گردش برویم یا حتی بیرون شام بخوریم. خیلی کم به منزل پدری و بستگانم سر می زدم و حسرت یک بار دعوت کردن آنها را به منزلمان داشتم. تمام آن روزها گمان می کردم که همسرم قدر تمام این زحمتها و گذشتهای مرا می داند و روزی همه چیز به روال عادی خود بر می گردد. اما فقط یک بار تشکری از زبان همسرم شنیدم و آنهم زمان دفاع از تزش بود ! شاید آنهم یک جور تعارف رسمی بود و نه آنچه وافعا در دلش بود !

حال تشکر به کنار، متاسفانه تمام آن فداکاری های من برای همسرم به شکل عادت در آمده است. او  از من انتظار دارد که مثل گذشته تمام بار زندگی را یک تنه به دوش بکشم. هرگاه از او می خواهم که در انجام بخشی از کار خانه و یا حتی بیرون از خانه به من کمک کند، به بهانه ای از انجامش طفره می رود و وقتی اصرار کنم کار به مشاجره و دعوا می کشد. حالا دیگر بهانه می کند که وقت ندارد چون در حال ترجمه کتابی است، مقاله ای می نویسد یا مطالبی را که باید سر کلاس مطرح کند هنوز تهیه نکرده است. مثل قدیم انتظار دارد که دیر کردنهایش، بی توجهی هایش و عصبانیتهایش را تحمل کنم و به رویم نیاورم. نمی داند که کارهایی که تا به حال می کردم نوعی گذشت بوده است و نه یک وظیفه ! هروقت هم به او یادآور می شوم که او هم در قبال من و فرزندمان تعهداتی دارد، می دانی چه می گوید؟ می گوید چی شده که من تعهداتم را تا به حال انجام داده ام و حالا انجام نمی دهم؟ من که فرقی نکرده ام ، این تویی که عوض شده ای، تو قبلا مهربان تر بودی .... » حقیقتش چیزی نداشتم که برای تسکینش بگویم. اما جمله ای که دست آخر گفت،  مرا خیلی به فکر فرو برد: « می دانی شیرین؟ به این نتیجه رسیده ام که لطف بی منت به مرور به وظیفه دائم تبدیل می شود »

از آن روز مدام به جمله اش فکر می کنم و  رفتارهای اطرافیانم را در نظر می گیرم.  واقعا چنین چیزی صحت دارد ؟

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/06/15 و ساعت 6:11 بعد از ظهر |
هر کسی وجودش یه کتابه بعضیا کتاب وجودشونوواسه استفاده بقیه مینویسند یا میسرایند بعضیا مدام و با صدای بلند می خوانندش(نمونه انسانهای حراف!) بعضیا میگذارن که خاک بخورد بعضیا مدام قیاسش می کنند و بیشترفکر می کنند بعضیا پاره اش میکنن ،آتشش میزنند! بعضیا بسته به شرایط هر آن می خواهند پاکش کنند(نمونه انسانهای جو گیر!) بعضیا هم رو بلندی می نشینند و از اون بالا بقیه را بد نگاه می کنند! من میگم فقط وقتی از بالا به کسی نگاه کن که بخواهی از زمین بلندش کنی!!
+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه 1385/06/10 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |

امروز تو اداره ، وقتی فنجانی چایی ریختم تا کمی رفع خستگی کنم، ناگهان چشمم افتاد به قفسه کتاب توی اتاق. یادم آمد که 8 ماه پیش وقتی تازه وارد این اداره شدم پیشنهاد دادم که چون یک واحد ستادی تصمیم گیرنده برای واحدهای تابعه هستیم و کارمان حساسیت خاصی دارد بایستی به منابع اصلی زمینه کاریمان و اطلاعات به روز دسترسی داشته باشیم. با پیگیری های خودم و دو همکارم توانستیم بودجه ای از رئیسمان بگیریم و در نمایشگاه کتاب، تعدادی کتاب جدید بخریم و با مانده بودجه هم دو مجله علمی اصلی رشته مان را اشتراک بگیریم. آن زمان گمان می کردم که نه تنها در تصمیم گیری های کلان بلکه در انجام کارهای روزمره نیز می توانیم از این منابع استفاده کنیم. حتی خاطرم هست که با خودم قرار گذاشتم که تعدادی از کتابها را به منزل ببرم و مطالعه کنم. متاسفانه علیرغم اشتیاق عجیب خودم و همکارانم، میزان استفاذه از این کتابها تاکنون چیزی نزدیک به صفر بوده است.  به این فکر افتادم که چرا ؟  ایراد کار از کجا بود  ؟

نمی توانست از کوتاهی خودمان باشد. یادم می آمد که چند بار هم که به اطلاعاتی نیاز داشتیم نتوانستیم از کتابها استفاده کنیم. انگار جواب سوالهای ما در هیچکدام از این کتابها نبود.

یادم هست که وقتی درسم در شرف اتمام بود گمان می کردم با وجود 6 سال تحصیل در یک دانشگاهمعتبر و معروف و با کسب رتبه برتر، کسی هستم که با ورود به محیط کار با بهره گرفتن از آنچه آموخته ام، می توانم تغییرات مثبتی ایجاد کنم. به جزوه ها و کتابهایم می بالیدم و ایمان داشتم که در هنگام نیاز به کمک علمی می توانم روی آنها حساب کنم. اما پس از مدتی که به قول معروف گرم کار شدم و چم و خم کار دستم آمد، دیدم شاید کمتر از 5 درصد دانسته هایم به کارم می آید و مابقی ... چیزهایی بود که تازه باید می آموختم ! خنده دار است ! پس اصلا برای چه درس خواندم ؟ شاید برای همین است که از قدیم الایام تا بحال آنچه در محل کار حرف اول را می زده تجربه بوده است نه معلومات !

شاید این ایراد نظام آموزشی ما باشد که هیچگاه با بخشهای صنعت و خدمات، ارتباطی برقرار نکرده است. به نظر می رسد که بایستی ارتباط قوی میان دنیای کار و دانشگاه باشد. به طوریکه نیازهای فضای کاری همواره به دنیای آموزش منتقل شود و شیوه آموزش و حتی سرفصل دروس بر اساس آن تنظیم شود. شاید در رشته های پزشکی و تعدادی از رشته های پیراپزشکی چنین امری تحقق یافته باشد. اما تا جاییکه از فارغ التحصیلان اکثر رشته شنیده ام ، آنها هم تناسب آنچنانی میان آنچه خوانده اند و کاری که انجام می دهند، ندیده اند.

حالا این ارتباط را چه کسی یا باید برقرار کند ؟ آیا کسی بهتر از یک استاد ، به عنوان کسی که به طور مستقیم با دانشجو سروکار دارد، می تواند این رابطه را برقرار کند؟ وقتی دقت کنید می بینید تعداد اساتیدی که در کنار تدریس، مسئولیت کاری اجرایی را بر عهده داشته باشند بسیار کم است. اکثر اساتید ترجیح می دهند که از کارهای اجرایی که غالبا پردردسر هستند، کناره بگیرند و تنها به تدریس و تحقیق بپردازند. آنها حتی از این بابت به خود زحمت نمی دهند و حتی یکبار مسیر خانه به دانشگاه را به سوی محیطهای کاری کج نمی کنند!  اینگونه اساتید خیلی تلاش کنند، می توانند از خاطرات زمانهایی که هنوز استاد نشده بودند و کار می کردند برای دانشجویانشان بگویند. پس آنچه به دانشجو منتقل می شود نتیجه مطالعه و در بهترین وضعیت پژوهش است و در این میان تجربه کاری است که فراموش می شود. کتابهای مرجع درسی هم توسط همین اساتید نوشته می شود و مقالات آنها در مجلات معتبر علمی چاپ می شود. حالا به این جمع، اساتید جوانی را اضافه کنید که مستقیم از سر کلاس درس دانشگاه به عنوان دانشجو به سر کلاس بعدی دانشگاه می آیند و به عنوان استاد مشغول تدریس می شوند. به نظر شما این عزیزان چه خواهند کرد ؟ به غیر از انتقال مو به مو و خط به خط صرف محفوظاتشان ؟ و این چرخه معیوب تا کی ادامه خواهد داشت ؟ خدا می داند. ای کاش می شد ....    صدای زنگ تلفن رشته افکارم را پاره کرد. چقدر وقت بود که به فکر فرو رفته بودم ؟  دستم را که سمت گوشی تلفن دراز کردم، چشمم به فنجان چایی افتاد. وای نه ! دوباره یخ کرد !

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/06/01 و ساعت 4:17 بعد از ظهر |