تبليغاتX
شبی از شبها

خوب الان که این پست را می نویسم هنوز یکی دو ساعت بیشتر از اتمام بازی ایران و پرتغال نگذشته است و ما متاسفانه این بازی را واگذار کردیم و باید با رویای صعود به مرحله بعدی خداحافظی کنیم.
گرچه خود حضور در جام جهانی آنهم برای کشوری ما که تجربه آنچنانی در این زمینه نداریم موهبت بزرگی است. امروز یکی از کارشناسان و مفسران فوتبال به نکته جالبی اشاره کرد . او معتقد بود که نفس بازی با تیمی مثل پرتغال که نایب قهرمان اروپاست و یکی از مدعیان قهرمانی جام جهانی نیز هست، برای ایران یک فرصت مناسب است. چراکه شاید در حالت عادی هیچگاه موقعیتی اینچنینی برای یک دیدار تدارکاتی پیش نمی آمد.

                                                                                        
گرچه اطلاعات زیادی در زمینه فوتبال ندارم و فقط علاقه مند به دنبال کردن بازی های ملی هستم اما از نتیجه بازی راضی ام. به عقیده من یک بازی جوانمردانه که پس از اتمام آن مطمئن باشی که در هیچ جایی کوتاهی یا کم کاری نکرده ای، بازی است که در آن برنده ای، حتی اگر نتیجه حاکی از باخت باشد. انصافا تیم فوتبال ما نسبت به چند سال گذشته خیلی پیشرفت کرده است. همین چند سال پیش بود که ما در مقابل تیمهایی مثل عربستان سعودی و کویت و بحرین کم می آوردیم و پیروزی در برابر آنها برایمان یک آرزو بود ! حالا با تیمهای مطرحی مانند مکزیک و پرتغال مسابقه می دهیم و می توانیم 45 دقیقه در مقابل حملات بی امان آنها مقاومت کنیم و حتی به آنها گل هم بزنیم ! اما آنچه به نظر می رسد که هنوز در تیم ما و یا بهتر بگویم میان هموطنان ما ضعیف باقی مانده و نیازمند توجه بیشتری است، روحیه همکاری است. دقت کنید ! بازیکنان ما هر کدام به تنهایی بازیکنان قابل و تند تیزی هستند. بیشتر آنها در دریبل و تک و دو ماهرند اما نمی توانند خوب پاس کاری کنند و اصطلاحا نمی توانند یکدیگر را در زمین پیدا کنند. بسیاری از موقعیت های گل را صرفا به علت پاس کاری نا مناسب از دست می دهیم و گاها به این علت گل هم می خوریم.
بهر حال ما هنوز یک بازی دیگر در مقابل تیم قدری به نام آنگولا داریم که امیدوارم بچه های تیم در این بازی خوب بدرخشند و با دست پر به کشور برگردند.
به امید پیروزی این عزیزان !
* ضمنا شیوا فعلا درگیر امتحاناتش است و حتی برای خاراندن سرش از دوستاش کمک می گیرد ! ( از بس بچه ام سرش شلوغه ! ) اما نگران نباشید به موقع تلافیش را سرش در می آورم ! !

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1385/03/27 و ساعت 10:42 بعد از ظهر |
اگر جزو کسانی هستید که درصدد تحصیل و یا کار در مراکز پژوهشی، دانشگاهی و یا سازمانهای خصوصی می باشید، حتما با C.V. یا Vita آشنایی دارید.  C.V. مخفف عبارت Curriculum Vitae به معنی خط سیر و جریان زندگی است که در مکالمات غیر رسمی غالبا به صورت Vita یا C.V. و یا معادل فرانسوی آن یعنی « رزومه » به کار می رود. فرهنگستان زبان فارسی نیز عبارت « کارنامک » را برای آن انتخاب کرده است. C.V. در واقع متنی است که توسط متقاضی تحصیل یا کار نوشته می شود. در این متن بطور مختصر و طبقه بندی شده، پیشینه فعالیت های شخصی اعم از سوابق تحصیلات، فعالیت های پژوهشی، مشاغل حرفه ای و اجرایی ثبت می کنید تا ضمن نشان دادن سوابق کاری، توانایی های بالقوه و علایق تحصیلی، به موقعیت مناسبی در دانشگاه یا سازمان مورد نظر خود دستیابی پیدا کنید. در C.V. درجات دانشگاهی، سوابق و تجربه های کاری، مهارت های اختصاصی، انتشارات، سفرهای علمی و پژوهشی، عضویت در انجمن های علمی، تسلط به زبانهای مختلف و ... قید می شود.این مقدمه را آوردم تا بگویم چند روزی است که درگیر نوشتن C.V. هستم. خوب تا پیش از این تنها کلمه و تعریفی کوتاه از  C.V. شنیده بودم . اما با جستجو در منابع به اطلاعات زیادی در این باره دست یافتم که مطالبی که در بالا آوردم چکیده ای از آن است. چیزی که برایم جالب بود و دلم می خواست آن را با بقیه هم در میان بگذارم، تجربه نوشتن C.V.  بود. زمانیکه مشغول به نوشتن C.V. شدم، انگار تمام گذشته تحصیلی و کاریم مثل فیلمی روی پرده سینما از مقابل چشمانم گذشت. زمانیکه گذشته را مرور می کردم احساس کردم که چه گذشته درخشانی داشتم و در هر برهة زندگی چه سختی هایی متحمل شده ام. اما وقتی شروع به نوشتن کردم درست احساسی متفاوت به سراغم آمد. چقدر جای خالی تو زندگیم داشتم. چقدر کم کاری کرده بودم. چطور تا به حال برای پر کردن بخش X کاری نکرده بودم. چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بودم که اگر در قسمت Y تلاش بیشتری کنم، آینده بهتری خواهم داشت . . .  ساده بگویم نوشتن C.V. برایم این حسن را داشت که با دقت گذشته ام را مرور کنم . جاهای پر و خالی زندگی تحصیلی و کاریم را بیشتر ببینم. حالا می دانم که در کدام قسمتها نیاز به تلاش بیشتری است و نقاط ضعف و قوتم در زمینه تحصیل و کار کدام است ! امشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که چقدر خوب است که دست کم سالی یکبار C.V. زندگیمان را بنویسیم . ما عادت کرده ایم که روزها را کلیشه ای بگذرانیم. کمتر به این فکر می کنیم که هدفمان چیست، مسیر مناسب برای رسیدن به هدف کدام است، اگر در حال حرکت هستیم، کجای مسیرمان ایستاده ایم و چقدر تا هدفمان فاصله داریم. از زندگی چه می خواهیم، تا به حال برای آن چه تلاشهایی کرده ایم و چه کوتاهی هایی . پیشنهاد می کنم که شما هم به C.V.  زندگیتان فکر کنید، همین الان. قول می دهم که به نتایج جالبی خواهید رسید ! 
+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/03/17 و ساعت 9:7 بعد از ظهر |

حسابی لجت گرفته ، از خودت، از کارهات. یعنی چه ؟ مگه تا حالا غارنشین بودی یا این اولین انسانی از جنس مخالف است که داری می بینی. روزی با صدتا خوشگل تر و خوش تیپ تر از این سروکار داری حالا چرا با دیدن این یکی اینطوری میشوی ؟  یک حس عجیبی داری که برایت تازگی دارد. دست خودت نیست ، وقتی می بینیش انگار گر می گیری، طوریکه تمام صورتت قرمز می شود، قلبت تند تند می زند و کف دستات عرق می کنه. نمی توانی حرف بزنی و مدام تپق می زنی، حتی وسطش مجبور می شوی چند تا نفس عمیق هم بکشی ! واقعا شرم آوره ... حس می کنی هر کسی یک نگاه که بهت بیندازد، از تو چشمهایت می خواند که تو دلت چه می گذرد. شاید برای همین نگاهت را ازش می زدی ... اما با وجود این دلت می خواهد کنارش بمانی ، حضورش حتی اگر نبینی اش و فقط صدای قدمهایش و حتی نفسش را بشنوی، یک حس آرامش خاصی بهت می دهد. شبها قبل از اینکه بخوابی و صبح ها به محض اینکه از خواب بیدار می شوی بهش فکر می کنی. با اینکه تلاش می کنی که چیزی بروز ندهی اما همه معتقدند که رفتارهایت عوض شده است. خودت هم متوجه شده ای که گاهی احساس شعف بینهایتی داری و گاهی انگار تمام غصه های دنیا را توی دلت ریخته اند، غمگینی و ساکت . می گویند عاشق شده ای ...

اگر اینها بخشی از شرح حال شما بوده یا هست و اگر عشق را  تجربه کرده اید، به شما تبریک می گویم. چون از دسته بندگانی بوده اید که خداوند نظر لطفی داشته و امکان تجربه یک حس زیبا را به شما داده است. عشق حس مقدسی است که زمینه را برای رشد عاطفی انسانها فراهم می کند. عشق می تواند ما را به خدا برساند و از یک زندگی ساده و روزمره ، دنیایی بسازد زیبا و دلپسند. به قول دوستی « عشق، زندگی سیاه و سفید ما را رنگی می کند. » اما عشق چیست و تفاوت آن با دوست داشتن و یا هوس چیست ؟ چطور بفهمیم که این حسی که داریم کدام یک از اینهاست ؟

تفاوت عشق با هوس کاملا مشخص است. اگر او را برای خودش بخواهی و نه برای خودت، اگر ظاهرش در کششت به او بی تاثیر باشد . اگر حسی که نسبت به او داری با گذر زمان و یا دوری از او، دستخوش هیچ تغییری نشود، آنگاه می توانی مطمئن باشی که این چیزی بیش از یک هوس است.

اما مرز بین عشق و دوست داشتن به این روشنی نیست و حتی اکثر مواقع این دو واژه به جای هم به کار می روند . من معتقدم که دوست داشتن حسی است که به مرور زمان و بر اساس شناخت بوجود می آید . در دوست داشتن می توان انتظار منطق هم داشت . دوست داشتن باید دوطرفه باشد به گونه ای که طرفین بتوانند توقعات یکدیگر را برآورده سازند. در غیراینصورت پایدار نیست و می تواند همانطور که به مرور بوجود آمده، به تدریج هم کمرنگ و یا حتی نابود گردد.  معمولا ازدواج بر مبنای دوست داشتن- به شرط آنکه طرفین برای حفظ و رشد آن بکوشند- آخر و عاقبت خوشی خواهد داشت.  اما داستان عشق متفاوت است. عشق احساس غریبی است که برخلاف دوست داشتن ناگهان بوجود می آید و از حد و مرز یک دوست داشتن عادی می گذرد. به همین علت منطقی دراین نوع حس نیست. به قول انیشتین « آدم عاشق مثل ساعت شنی است که هر چه قلبش پر می شود، مغزش خالی می گردد » . به همین علت هم ازدواج بر اساس عشق به هیچ عنوان توصیه نمی شود. گرچه پایان عشق هم چندان مهم نیست و حتما نباید به وصال بینجامد تا عشقی کامل تلقی شود. آنچه در عشق مهم است، سیر سلوک عاشق است و آنکه عشق زمینه ای را برای تعالی روح انسان فراهم کند. به همین علت باید برای عاشق شدن شکرگزار خدا باشیم که فرصتی برای کامل شدن به ما عطا کرده است. و باز به همین خاطر در عشق نباید از معشوق توقع داشت تا او هم عاشق ما باشد و حتی بخشی از توقعات عاطفی ما را برآورده سازد. برعکس باید از او به خاطر اینکه به برکت وجودش، درگیر این حس زیبا شده ایم، سپاسگزار  هم بود ! در نتیجه عشق می تواند یکطرفه هم باشد و باز هم ادامه یابد و کمرنگ نشود.

پس ، دوست عزیزی که این متن را می خوانی و عشق را تجربه کرده یا می کنی، هم اکنون برای این نعمت بزرگ خدا را شکر کن و برای سایرین هم که تا به حال از این نعمت بی نصیب مانده اند، دعا کن. دیگر هم به خاطر سختی های عشق گله و شکایت نکن. بگذار این سختی ها مانند سمباده ای روحت را چنان صیقل دهند تا در آینه دلت، خدا را دوباره ببینی.

+ نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه 1385/03/07 و ساعت 5:17 بعد از ظهر |

سلام

چون بحث و جدل ! در مورد پست قبلی زیاد شد، لازم دیدم که توضیحی در مورد آن بنویسم.

 باید بگویم که این متن را جایی خواندم و اگر اشتباه نکنم نویسنده آن علی شریعتی است. خیلی به دلم نشست و احساس کردم که همة ما آدمها در زندگیمان حداقل یکبار دچار چنین اشتباهی  می شویم. گاهی نعمتهایی را که اطرافمان هست نمی بینیم و فقط به آنچه نداریم می اندیشیم و گمان می کنیم که با داشتنش مشکلامان حل می شود و یا زندگیمان کامل . اما دریغ که هیچگاه  آنچه داریم به چشممان نمی آید و  اهمیت آن را زمانی  درمی یابیم که از دستش بدهیم. آنگاه می فهمیم که آنچه زندگی ما را کامل می کرد ، در واقع چیزی بود که همیشه کنارمان داشتیم و آنقدر به ما نزدیک بود که به آن عادت کرده بودیم و نمی دیدمش. حالا این جریان در مورد همه چیز می تواند صدق کند. هرگاه خدایی نکرده عزیزی را از دست می دهیم می فهمیم که چقدر دوستش داشتیم و چقدر به وجودش نیاز داشتیم. وقتی کسی از نزدیکانمان از کنارمان می رود می فهمیم که چقدر جایش خالیست و دلمان برایش تنگ می شود حال آنکه تا بود شاید چندان حضورش را احساس نمی کردیم ! و حتی گفتن یکبار " دوستت دارم " برایمان سخت بود. وقتی حداقل ها و اساس یک زندگی خوب را داریم ( مثل سلامتی، خانواده و ...)  قدر آن را نمی دانیم و یکبار به خاطر آن از پروردگارمان تشکر نمی کنیم و فقط به دنبال چیزهای دیگر برای تکمیل زندگیمان می گردیم و  هرگاه یکی از آن پایه های اصلی کمی سست شود ( بیمار می شویم و ... ) می فهمیم که آنچه مهم بود و هست،  چیست ...

برایم جالب بود که هر کسی از دید خودش به ماجرا نگاه کرده بود و آنهایی که عاشق هستند، فکر کردند که این یک مطلب کاملا عاشقانه است !

آشنای غریب ( که البته برای من فقط غریب هستی ! ) آنچه در مورد عاشق و مجنون نوشته بودی جای بحث دارد. ان شاء ا... در روزهای آینده در موردش مفصل خواهم نوشت.

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1385/03/03 و ساعت 3:27 بعد از ظهر |

وقتی که می خواند، نمی شنیدم

وقتی که می دید، نمی دیدم

وقتی شنیدم که نخواند

وقتی دیدم که نبود ...

چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال

در برابرت می جوشد و می نالد و می خواند،

تو تشنه آتش باشی و نه آب

 و چشمه که خشکید از آتشی که تو تشنه آن بودی و بخار شد و به هوا رفت

تو تشنه آب گردی و نه آتش

 و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی

 که تا بود از غم نبودن تو می گداخت ...

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1385/03/01 و ساعت 7:44 بعد از ظهر |