گاهی اوقات تماشای یک تصویر کوچک، استنشاق یک رایحه خاص، مزه مزه کردن طعمی و یا حتی شنیدن یک صدا، آدمی را به کجاها که نمی برد...
امروز وقتی از سرکار برگشتم، همینکه در هال را باز کردم، نسیم خنکی تو صورتم خورد و صدای تلق تلق تسمه کولر را شنیدم. آره امسال گرما کمی زودتر از سالهای دیگر آمده و توی اکثر خانه ها کولرها کم و بیش راه افتاده اند. صدای کولر و نسیم آن مرا به سالها پیش برد و دنیایی از خاطرات شیرین را برایم زنده کرد. چه دنیای کوچکی داشتیم و در این دنیای کوچک از چه چیزهای ساده ای لذت می بردیم.
نمی دانم تا چه اندازه این خاطرات برای شما آشناست، اما برای من هنوز صدای کولر یعنی رسیدن تابستان. فصل استراحت و تعطیلات دراز مدت. یعنی اتمام امتحانات ثلث آخر. صدای کولر یعنی آزادی ! یعنی دیگر درس و مدرسه تا سه ماه تعطیل. یعنی می توانی به جای کتاب و دفتر، اتاقت را پر کنی از عروسک و اسباب بازی. صدای کولر یعنی برنامه کودک صبحها ساعت ده و دیدن سریالهای کارتونی تکراری که صدا و سیما هیچوقت از پخششان خسته نمی شد ! صدای کولر یعنی خواب بعد از ظهر که بعد از خوردن نهار واجب کفایی بود و پدر و مادر برای آن کلی جایزه و امتیاز تعریف می کردند و ما همیشه از آن در می رفتیم و پچ پچ ها و نخودی خندیدنهامون بقیه را هم از خواب بیدار می کرد ! صدای کولر یعنی هوای خنک عصرهای تابستان، پهن کردن فرش تو حیاط و باز کردن فواره حوض و دوچرخه سواری و مارپله بازی. یعنی تو هوای خنک و مطبوع شبهای تابستانی زیر طاق آسمان با ستاره ها خوابیدن و بیدار شدن با صدای یاکریم و شرشر آبی که مادر روی گلها و درختهای باغچه می پاشید. هنوز طعم خوش شهد گل شاهپسند و جوانه های سبز درخت مو و بوی خوش زمینی که تازه آبپاشی شده، لذت آتش زدن برگ خشک درخت با ذره بین را به یاد دارم...
آه که چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده است. برای برگشتن حتی یک ساعت از آن ایام چقدر باید بپردازم ؟
+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه
1385/02/26 و ساعت
5:47 بعد از ظهر |