تبليغاتX
شبی از شبها
گیج و مات زانو زد! نمی خواست ،اینرا هرگز نمی خواست اما احساس می کرد او هم سالهاست که فرامو شش کرده، پس دل به امید که بسته بود؟ خاطراتش را در ذهن پاره پاره می کرد و تکه هایی را کنار هم می گذاشت و آه می کشید. به راستی زانو زده بود؟احساس تنهای داشت...راستی تنهاست؟ درجمعی که همگی از نزدیکانش بودند ،پاره های تنش. به یاد آورد که هر روز اینجا بود . همینجا می نشست ، پشت همین میز ،با یک دنیا پتانسیل و یک دل پر از امید و آرزو ،اما اینبار چه ؟ به راستی چه شد ؟ به کتابش خیره ماند ، صفحه همیشگی ، خطوط تکراری و نوشته هایی تکراری تر.زانو زده بود! نفسی کشید و اندیشه دوخت، در سکوت اتاق غرق شده بود ،حرفی برای گفتن نداشت ، مدتها بود که حرفی نمی زد، حتی برای او ،او که در ازای حرکتش نوید برکتی داده بود ! برای او که...

اکنون اینجاست ، به اینجا رسید که دیار سام و زال ورستم ، کنار هامون در دل سیستان است .  اکنون  اینجاست ،اینجا که کویری چون زندگیش بایردارد اما "شهر سوخته " تلاش ومعاش نیاکان پاکش را یادآوری می کند. هنوز نفس میکشد و اندیشه می دوزد در کویری که در بساطش آهی و ابری نیست تا که گهگاهی دلتنگیهاش را بباراند. ابری نمی خواست . همانند هر آن چه که می خواست و نبود و دیگر نخواست. نفس می کشد و اندیشه می دوزد که دیگر به اطرافش نگاه نکند ،به جاده خیره ماند و برای او می خواند، او که اندیشه هایش را می داند ،او که زانو زدنش را نمی خواست،او که نفسهایش را می شمارد:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید    یا تن رسد به جانان ،یا جان ز تن بر آید  

 

+ نوشته شده توسط شیوا در شنبه 1385/02/30 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |
سلام

قرار شده که از این به بعد، یک همکار نویسنده هم داشته باشم. آنهم کسی نیست جز شیوا، خواهر خوبم . من و شیوا همیشه و در تمام مراحل زندگیمان با هم و کنار هم بودیم. ( با اینکه از نظر فیزیکی همیشه از هم دوریم اما دلهامون پیش هم است) شیوا اینجا هم من را تنها نگذاشته و قرار است از این به بعد دوتایی بنویسیم. شیوا قلم زیبایی دارد و مطمئن هستم از نوشته هاش لذت می برید. شاید گاهی هم شاهد مناظره ما دو خواهر هم باشید !

تا بعد ....

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1385/02/30 و ساعت 10:17 قبل از ظهر |

گاهی اوقات تماشای یک تصویر کوچک، استنشاق یک رایحه خاص، مزه مزه کردن طعمی و یا حتی شنیدن یک صدا، آدمی را به کجاها که نمی برد...

امروز وقتی از سرکار برگشتم، همینکه در هال را باز کردم، نسیم خنکی تو صورتم خورد و صدای تلق تلق تسمه کولر را شنیدم. آره امسال گرما کمی زودتر از سالهای دیگر آمده و توی اکثر خانه ها کولرها کم و بیش راه افتاده اند. صدای کولر و نسیم آن مرا به سالها پیش برد و دنیایی از خاطرات شیرین را برایم زنده کرد. چه دنیای کوچکی داشتیم و در این دنیای کوچک از چه چیزهای ساده ای لذت می بردیم.

نمی دانم تا چه اندازه این خاطرات برای شما آشناست، اما برای من هنوز صدای کولر یعنی رسیدن تابستان. فصل استراحت و تعطیلات دراز مدت. یعنی اتمام امتحانات ثلث آخر. صدای کولر یعنی آزادی ! یعنی دیگر درس و مدرسه تا سه ماه تعطیل. یعنی  می توانی به جای کتاب و دفتر، اتاقت را پر کنی از عروسک و اسباب بازی. صدای کولر یعنی برنامه کودک صبحها ساعت ده و دیدن سریالهای کارتونی تکراری که صدا و سیما هیچوقت از پخششان خسته نمی شد ! صدای کولر یعنی خواب بعد از ظهر که بعد از خوردن نهار واجب کفایی بود و پدر و مادر برای آن کلی جایزه و امتیاز تعریف  می کردند و ما همیشه از آن در می رفتیم و پچ پچ ها و نخودی خندیدنهامون بقیه را هم از خواب بیدار می کرد ! صدای کولر یعنی هوای خنک عصرهای تابستان، پهن کردن فرش تو حیاط و باز کردن فواره حوض و دوچرخه سواری و مارپله بازی. یعنی تو هوای خنک و مطبوع شبهای تابستانی زیر طاق آسمان با ستاره ها خوابیدن و بیدار شدن با صدای یاکریم و شرشر آبی که مادر روی گلها و درختهای باغچه می پاشید. هنوز طعم خوش شهد گل شاهپسند و جوانه های سبز درخت مو و بوی خوش زمینی که تازه آبپاشی شده، لذت آتش زدن برگ خشک درخت با ذره بین را به یاد دارم...

آه که چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده است. برای برگشتن حتی یک ساعت از آن ایام چقدر باید بپردازم ؟

 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1385/02/26 و ساعت 5:47 بعد از ظهر |

سلام

 

حالا که می خواهم اولین پست وبلاگم را بنویسم، درست احساس زمانی را دارم که می خواستم انشا بنویسم. همیشه شروع کردن برایم سخت بود. می دانستم که چه می خواهم بگویم و چگونه، اما نمی دانستم که چطور باید شروع کنم.

خوب در ابتدا و مانند هر کار دیگری از پروردگار بزرگ می خواهم که مرا در این راه یاری دهد و بعد از آن از دنیای وبلاگ نویسها برای ورود، اجازه می خواهم. فکر ایجاد وبلاگ را درست 2 سال پیش قهوه چی در سرم انداخت اما من به امید رسیدن یک زمان مناسب، آن را تا به امروز به تعویق انداختم. هرچند به قول قدیمی ها « ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است» هیچ وقت برای شروع کردن، دیر نیست. در این مدت وبلاگهای زیادی را زیرورو کردم و از آنها ایده هم گرفته ام. قهوه چی که خدا را شکر کارش گرقته و روز به روز به تعداد مشتری های کافی شاپ یا همان قهوه خانه خودمان، اضافه می شود. به هر کسی که با این وبلاگ آشنایی ندارد توصیه می کنم که حتما یک سری به آن بزند که پشیمان نمی شود.

اما در مورد وبلاگ باید یگویم که این وبلاگ قرار است دفتر خاطرات آنلاین من باشد. سابق بر این عادت داشتم "شبی از شبها"یی که عطش نوشتنم زنده می شد، ایده ها، نظرات، اتفاقاتی که در طول روز برایم افتاده بود و دردودلهایی که هیچ گوشی برای شنیدنش نبود، را در دفتر خاطراتم بنویسم. حالا تصمیم گرفته ام که آن را با تمام خوانندگان عزیز این وبلاگ شریک شوم. و به همین دلیل نیازمند استفاده از نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما هسنم. امیدوارم مرا یاری کنید.

  

+ نوشته شده توسط شیرین در پنجشنبه 1385/02/21 و ساعت 3:20 بعد از ظهر |