تبليغاتX
شبی از شبها
" عزیز من !

.... دیروز نزدیک غروب باز دیدمت که غمزده بودی و در خود...

 من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم. چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد. اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم. چرا که غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.

هرقدر که به غم میدان بدهی، میدان می طلبد و باز هم بیشتر و بیشتر ... هرقدر که در برابرش کوتاه بیایی قد می کشد ، سلطه می طلبد و له می کند ...

غم عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش، نمی گریزد مگر آنکه بگریزانی اش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...

غم هرگز از تهاجم خسته نمی شود و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد.

و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود و بی اعتبار، و ناانسان. ذلیل غم و مصلوب بی سبب.

من مثل تو می دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آنکس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل نشیند، یک بی دردی ددمنشانه است، بی غیرتی است و بی آبرویی و اسباب سرافکندگی انسان. آنگونه شاد بودن هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست. بلکه فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک. با این همه گفتم که برای دگرگون کردن جهانی چنین دردمند، طبیب حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید و دقایق معدود نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد.

چشم کودکان و بیماران، به مادران است و طبیبان. اگر در اعماق آن حتی لبخندی ببینند نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود.

به صدای خنده ی خالص بچه ها گوش بسپار و به صدای دردناک گریستنشان، تا بدانی که این سخنی چندان پریشان نیست.

عزیز من

این بیمار کودک صفت خانه خویش را از یاد مران !

من محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم- لبخندی در قلب، علیرغم همه چیز. "

                                                                           

                                                                                 از نامه های نادر ابراهیمی به همسرش

 

 

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1387/04/14 و ساعت 10:52 بعد از ظهر |

 

                                                                                                                      زندگی چه زیباست وقتی تن به استدلال ندهیم

 

 

+ نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 1387/03/14 و ساعت 0:7 قبل از ظهر |
 

ابر، می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز، ز دلدار جدا؟

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

(امیر خسروی دهلوی)

 

 

+ نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 1387/02/18 و ساعت 7:49 بعد از ظهر |
                                                                     

باز کن پنجره را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

...

باز کن پنجره ها را...

                            و بهاران را باور کن !

نوروز آریایی و سال نو خورشیدی ۱۳۸۷بر تمامی ایرانیان خجسته باد

                                                                                             شیرین و شیوا  

 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |

 

گفتم: خنده داره، سایه وار دویدن پشت سرشان!

گفت: خنده دار تره، ایستادن و نگاه کردنشان!

- سایه چطورست؟

- سایه خود ترکیب دیگریست، نمی توان همیشه در بی تفاوتی ماند، به هر حال دنیا که بی تفاوت نیست.

- فکر می کنم این نور پردازی ارادیست...

- نه! همهء اینها برای تغییر است، ارادی یا غیر ارادی تغییر باید خوشایند باشد.

- تغییر به این سرعت تناقض برا نگیز است.

- حس تناقض چیزی است که هرگز از آن به قدر کافی بهره برداری نشده است. متوجهید؟

- البته این بهره برداری به راه دوری هم نمی رود. آیا این همان چیزی نیست که در حال حاضر داریم انجام می دهیم؟

- سایهء ملتی نه! سایهء روپروداکسیونی را در نظر بگیر ! بعد چهارم است... نیست؟

- سایه همهء روپروداکسیون است ولی جز یک سایه تاریک هیچ نیست... هیچ متریال قابل لمسی ندارد.

گفت: اینجاست که همه چیز را تمام می کنی... می خواهم بدانم با وجود این حرفها، آیا به همهء چیزهایی که در سایه است احساس وابستگی داری؟

گفتم: خاکم را می پرستم چه در تن چه بر زمین! هر دو برایم یک ارزش دارند.

+ نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 1386/11/28 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |
داشتم یکی از کتابهای باربارا دی آنجلیس را می خواندم که با تمثیلی مواجه شدم که به نظرم جالب آمد:

« تصور کنید شما و همسرتان در یک قایق پارویی روی یک دریاچه هستید. شما در قسمت جلو نشسته اید و همسرتان نیز در قسمت عقب قایق نشسته است. هر دوی شما یک جفت پارو دارید و فرض را بر این گذاشته اید که هر دو پارو می زنید. قایق به خوبی و زیبایی تمام از عرض رودخانه حرکت می کند. با خود می اندیشید چه قایق سواری زیبایی ! لحظه ای فرا می رسد که احساس خستگی می کنید و تصمیم می گیرید پارو زدن را متوقف نموده و کمی استراحت کنید. ناگهان قایق می ایستد و وقتی بر می گردید تا ببینید چه اتفاقی افتاده است می بینید همسرتان تمام مدت آنجا نشسته بود و هیچ کاری نمی کرده یا خوابیده است و تمام مدت شما به تنهایی پارو می زدید و او داخل قایقتان فقط یک مسافر بوده است. یا شاید هم برگردید و ببینید هیچ کس داخل قایق نیست و تمام مدت شما با خودتان در قایق تنها بوده اید .... »

قصد نویسنده از بیان این مثال، تاکید بر این نکته بود که خانمها تمایل دارند خلا های احساسی را خودشان پر کنند بدون آنکه توجه کنند که آیا به اندازه ای که تلاش می کنند که عاشق خوبی باشند، به آنها نیز عشق ورزیده می شود یا نه ؟ نمی دانم این ایده تا چه اندازه درست است چراکه خودم آن را چندان قبول ندارم و بر این باور هستم که این ویژگی اخلاقی بیش از آنکه وابسته به جنس افراد باشد، می تواند اکتسابی و یا حتی ارثی باشد. همین طور این مشکل نه تنها در روابط زناشویی، بلکه در هر نوع رابطه که با اطرافیانمان برقرار می کنیم می تواند صدق کند. بیشتر ما درگیر برقراری روابط هستیم تا حفظ دوام و بقای آن. چند درصد از ما از دسته افرادی هستیم که با باور آنکه در ارتباطمان مشکلی وجود ندارد، به راهمان ادامه می دهیم ؟ چند بار برای هریک از ما در زندگی این اتفاق افتاده است که درست در لحظه ای که گمان می کنیم همه چیز بر وفق مراد است، رابطه مان با یک دوست و یا حتی عضوی از اعضای خانواده متزلزل می شود ؟ فقط پس از این اتفاقات است که به این فکر می افتیم که کجای کارمان اشتباه بوده است ؟ شاید اشتباهمان در این باشد که مدتها بدون توجه به طرف مقابلمان تنها پارو زدیم و درست در لحظاتی که گمان می کردیم که هر دو نفر قایق ارتباطمان را پیش می بریم، شریکمان ( به هر علتی ) دست از پارو زدن برداشته است.

شاید بد نباشد که در زندگی گاهی فقط برای چند لحظه دست از پارو زدن بکشیم و به پشت سرمان نگاه کنیم تا ببینیم چه اتفاقی می افتد. پیشنهاد می کنم یک بار امتحانش کنید، به نتایج جالبی می رسید !  

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1386/11/10 و ساعت 8:12 بعد از ظهر |

                                                      

چندی پیش یکی از دوستان خوش ذوق پیشنهاد کرد که فیلمی به نام  « راز » را حتما ببینم. خوشبختانه قبل از فیلم، کتاب آن به دستم رسید و با مطالعه آن به نکات جالبی برخورد کردم که حیف دیدم آن را با دوستان وبلاگ خوان در میان نگذارم.

راز فیلمی است مستند که در سال ۲۰۰۶ بوسیله دروو هریوت ساخته شده است و مجموعه ای است از مصاحبه هایی با بزرگترین فیزیکدانان، پزشکان، فلاسفه، روانشناسان و بزرگان علم ماورالطبیعه. راندا برن نیز این مصاحبه ها را به همراه توضیحات بیشتر در قالب یک کتاب چاپ کرده است که به یکی از پرفروشترین کتب سال تبدیل شده است. این اثر تلاش می کند که وجود یک قانون طبیعی را به انسانها اثبات کند. قانونی که از بدو پیدایش عالم هستی وجود داشته، دارد و خواهد داشت : قانون جذب.

قانون جذب به این معناست که هر فکری مشابه خود را جذب می کند. از این رو فکر مثبت، افکار مثبت بیشتری را به سمت خود می کشاند و برعکس. دکتر جو ویتل در توضیح این قانون می گوید : « افکار مغناطیس هستند و بسامد دارند. همانگونه که در حال فکر کردن هستی، افکارت به کائنات فرستاده می شود و به طور مغناطیسی چیزهایی همانند را که بسامدی مشابه دارند، جذب می کنند. پس انسان درست به مثابه یک دکل مخابراتی عمل می کند که مدام امواجی را با بسامد مشخص ساطع کرده و با فراخوانی امواج مشابه تصویری را نمایش می دهد. پس تصویر زندگی هر کسی، حاصل بسامدی است که ارسال می کند و برای تغییر زندگی، باید با تغییر افکارش کانال و بسامد را تغییر دهد. »

آنچه در این کتاب بسیار مورد تاکید قرار گرفته است، قدرت بی نظیر انسان در خلق دنیای خویش است. اینکه برخلاف تصور همگان هیچ چیز غیرارادی در زندگی بشر وجود ندارد و انسان خودش همه را به زندگیش فراخوانده است، آنهم با قدرت ذهن خود. شاید به همین دلیل است که کائنات را به غول چراغی تشبیه می کند که دست بر سینه منتظر دریافت درخواست است. با در نظر گرفتن این نکته که غول چراغ آنچه را می شنود برآورده می کند و به این قضیه توجه نمی کند که آنچه به فکر شما خطور می کند چیزخوبی است یا خیر. یا به بیانی دیگر خواسته شماست و یا چیزی که از آن فرار می کنید. پس اگر تمام مدت بر نقاط ضعف زندگیتان تمرکز کنید، نتیجه ای جز تقویت این نقاط ضعف نخواهید دید. شاید این اتفاق برای شما هم افتاده باشد آنچه را که منع می کنید و یا از آن هراس دارید، پس از مدتی در زندگی خود می بینید. پس نکته مهم تمرکز فکر بر روی اهداف و تقویت افکار مثبت است.  از این راه و با به کار گرفتن تکنیک هایی ساده و در عین حال جالب، مانند تجسم خواسته ها در ذهن، انسان این قدرت را خواهد داشت که ناممکن ترین کارها را ممکن سازد.

گرچه مطالب این کتاب با بیانهایی دیگر در سایر کتب  مشابه نیز آمده است، اما از دید من آنچه این کتاب را از سایرین متمایز می کند، شیوه عنوان کردن این اصول است. همیشه مسایل علمی برای انسان ملموس تر و قابل باورتر از علوم ماورالطبیعه می باشد. مطرح شدن این اصل از زبان متخصصان علوم مختلف همراه با توجیه علمی آن و ذکر مثالهایی ملموس سبب شده است که خواننده با مطالعه آن، مطلب را راحت بپذیرد و کمتر به آن شک کند. ضمن اینکه بیان مثالهایی واقعی از اثرات به کارگیری این اصل در زندگی افرادی که آن را تجربه کرده اند، خود به پذیرش مطلب کمک فراوانی کرده است.

جالب اینجاست که هیچ مطلب ضد و نقیضی در محتوای متن نخواهید یافت و گرچه با مطالعه آن تمام مدت با شک و تردید به قضیه می نگرید اما در عین حال آن را با بسیاری از تجربیات شخصی، آموخته های اجتماعی و مذهبی و ... متناسب خواهید یافت.

طرح تمام نکاتی که درکتاب مطرح شده است، قطعا در این مختصر نمی گنجد. تنها امیدوارم این متن کوتاه انگیزه ای را برای مطالعه کتاب و تامل بر آن در شما ایجاد کند.

+ نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه 1386/09/25 و ساعت 11:29 بعد از ظهر |
شهرام و پسرش حافظ ناظري
+ نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 1386/09/08 و ساعت 0:56 قبل از ظهر |

شهرام  ناظري درسال 1328 در كرمانشاه ودرخانواده اي اهل موسيقي متولد شد . از كودكي صداي خوشي داشت كه گويا از پدرش به ارث برده و پدر فرزندش را تحت تعليم قرار داد. راس هرم اين خانواده مرحوم استاد حاجي خان ناظري بوده كه موسيقي دان مشهوري در كرمانشاه محسوب مي گرديده است. شهرام  در سن 9 سالگي اولين برنامه هنري خود را در راديو كرمانشاه همراه با تار مرحوم درويشي از نوازندگان معروف كرمانشاه اجرا مي نمايد و در سن 11 سالگي در راديو تلويزيون ايران چند برنامه اجرا نمود در سال 1345 براي بهره گيري از محضر اساتيدي مقيم تهران مي شود و ضمن بهره گيري از اين اساتيد سه تار را نزد استادان احمد عبادي – محمود تاج بخش – جلال ذوالفنون و محمود هاشمي فرا مي گيرد . درسال1354 به استخدام راديوتلويزيون در مي آيد واولين برنامة خود  را باگروه شيدا به سرپرستي محمد رضا لطفي با مثنوي مولانا وترانه اي ازشيخ بهايي اجرا مي نمايد وپس از آن باگروه عارف به سرپرستي حسين عليزاده وپرويز مشكاتيان همكاريش را ادامه مي دهد. وي درسال 1355 درنخستين كنكور موسيقي سنتي ايران  مقام اول رابه دست مي آورد ازسال 1356 تا1360 با تلاش پي گير وبي وقفه آلبومهای بسياری تهيه كرد. او از سال 1360 به بعد كم كم فعاليتش را كاهش داد وبه طرق مختلف مشغول تدريس موسيقي گرديد . از سال1364 به بعد با همكاري گروههاي موسيقي ايراني كارهاي زيبايي را به بازار موسيقي عرفاني واصيل ايراني عرضه ساخت كه از درخشانترين اين اثرها رامي توان گل صد برگ (از آلبومهاي مورد علاقه اينجانب!) و آتش در نيستان را نام برد كه هر دو را با همكاري استاد جلال ذوالفنون  تهيه ميكند. وي در سفری که مهرماه 1386 به فرانسه داشت، نشان «شواليه ادب و هنر» (Chevalier des Arts et Lettres) را از سوی دولت فرانسه دريافت کرد. اين نشان بالاترين نشان فرهنگی فرانسه است و پاس‌داشتی است از طرف دولت فرانسه به هنرمندانی که تلاش ويژه‌ای در اعتلای فرهنگ و هنر انجام می‌دهند. وي از طرف مجمع آسيا پاسفيك به عنوان هنرمند برتر آسيا انتخاب و از طرف پارك كي وون دبير كل سازمان ملل متحد تقديرويژه شد .استاد شهرام‌ ناظری‌ با آميختگی‌ شعر اخوان‌ ثالث‌ با موسيقی‌ در واقع‌ راهگشای‌ طريقی‌ نو در موسيقی‌ ايرانی‌ شد و اولين هنرمندي بوده كه به خواندن اشعار مولانا پرداخت. استاد همچنين در سال 1998 جايزه بهترين موسيقي عرفاني جهان را در مراكش كسب نمود .  فرزندش حافظ در نيويورک به تحصيل موسيقي غربي مشغول است   كه در آلبوم اخير وی  "سمفونی رومی" نقش بسزايی دارد. استاد ناظري در خصوص رومي مي گويد: "من به اشعار رومي جذب شدم، زيرا کرد هستم و اين فرهنگ و همچنين اظهارات حماسي او را همواره با خود دارم. من به هيچ وجه از روبرو شدن با مشکلات واهمه اي ندارم. زماني که هنوز نوجوان بودم، پيش استادم بنان مي رفتم و براي او اشعار رومي را مي خواندم؛ اشعاري از طوفان، دريا، کشتي شکسته يا نهنگ غول پيکري که آب و خون مي نوشد. بنان بسيار متعجب به من مي گفت که در اين کلمات خشونت زيادي وجود دارد و اين مسأله زيبايي صدا را ازبين مي برد. من به مانند راننده اي عمل مي کردم که جاده خاکي را به جاده آسفالت ترجيح مي داد." سال ها بعد به او گفتم: "استاد! مي بينيد که من از آن دسته افرادي هستم که شنا در امواج متلاطم دريا را به استخر ترجيح مي دهند". 

 آلبوم «سمفوني رومي» به آهنگسازي حافظ ناظري و خوانندگي شهرام ناظري، امسال در جايزه «گرمي» شركت مي كند. اين آلبوم كه اولين همكاري شهرام ناظري با پسرش است، در بخش بهترين آلبوم موسيقي سنتي جهان در اين جايزه شركت مي كند. از آنجايي كه امروزه مرز بين موسيقي سنتي و معاصر مشخص نيست و به نوعي با هم در آميخته شده اند، بخشي با عنوان موسيقي جهان در اين جايزه قرار گرفته تا به طريقي به شناخت موسيقي سنتي و كلاسيك كمك كند. امسال در اين بخش، سمفوني رومي ناظري نيز ارائه شده است.  تاكنون 11 هزار نفر آثارشان را به آكادمي جوايز گرمي فرستاده اند تا در رقابت با يكديگر، بهترين آثار مشخص شود. آلبوم رومي در تجليل از مولانا، شاعر ايراني و در قالبي جديد و نو همراه با حفظ اصالتهاي سنتي اشعار مولوي توسط شهرام ناظري و گروه چهار نفره اش ارائه شده است.  پيشنهاد مي كنم اگر تا به حال هرگز از اين استاد بزرگوار كاري نشنيده ايد آلبوم يادگار دوست و گل صد برگ يا حداقل سمفوني رومي را امتحان كنيد و به حسن انتخاب طرفداران وي حق بدهيد!!!!

فهرستی از آثاراستاد:

مثنوی موسی و شبان /از صداي سخن عشق/ بهاران ابیدر/ باد صبا می‌آيد / شعروعرفان (بنمای رخ) یادگار دوست /ساقی نامه و صوفی نامه ۱ (سوته دلان) / ساقی نامه و صوفی نامه ۲ (نسیم صبحگاهی) / نجوا / بشنو از نی / سخن تازه / ديوان شمس / لاله بهار / شورانگيز / کنسرت افشاری ۶۲ /درگلستانه / زمستان / کنسرت استادان موسيقی ملی ايران / گل صدبرگ / آتش در  نيستان / چاوش ۲ / چاوش ۳ / چاوش ۴ / چاوش ۷ / چاوش ۸ / چشم به راه  / کنسرتی ديگر/دل شيدا / کيش مهر / مطرب مهتاب رو/ بی قرار/ حيرانی / ليلی و مجنون / ساز نو آواز نو / کنسرت ۷۷ / کنسرت کامکارها / آواز اساطير / سفر به ديگر سو / غم زيبا / لوليان (آخرين اثر تا اردی بهشت ۱۳۸۵) / و آلبوم اخير اين هنرمند به نام "شور رومی" شهرام ناظری وخافظ ناظری – ۱۳۸۶ كه مي توانيد از اين وبلاگ آنرا دانلود کنيد:

 http://www.saze-khamosh.blogfa.com/post-36.aspx

 

  

+ نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 1386/09/08 و ساعت 0:23 قبل از ظهر |

 

                                                                

هر نوزادي وقتي پا به دنيا مي گذارد، به استعدادها و ابزارهاي بسياري مجهز است ، والدين هميشه سعي در کشف و پرورش اين استعدادها دارند و مايلند استعداد بچه هاي خردسال را  در راههاي مثبت کاناليزه کنند. در ادبيات و فرهنگ ما به رغم وجود گنجينه هاي ادبي و داستانها و سرودهاو بازيهاي آموزنده، والدين و مربيان بيشتر اوقات کودکان و نوجوانان را به آموزش مفاهيم  سنگين  از بر کردني اختصاص مي دهند که اغلب براي بچه ها غير فعالانه، خسته کننده و حتي گاهي طوطي وار است. شايد به همين دلايل بچه ها از خشکي و سختي دروس رنج مي برند و از يادگيري و کتاب و درس و آموزش نا خود آگاه زده مي شوند و مهمتر اينکه کودکي که اوقات گرانبهايش صرف آموزشهاي غير فعال و کسالت آور مي شود آيا شانس ورزش کردن، اجتماعي شدن، فکر کردن به مطالب آموزشي و مطالعه و بازي کردن را از دست نمي‌دهد؟ اغلب ما فراموش مي کنيم که  هدف اصلي تعليم و تربيت کودکان و نوجوانان پرورش انسانهايي خلاق و مبتکر و کار آمد است . اگر دختر 4 ساله مان تمام پايتخت کشورها را از بر بداند، پسر دو سال مان تمام اشعار سعدي را  از بر کند، شايد احساس کنيم که بزرگواري را در حق کودک تيزهوشمان تمام کرده ايم.

غافل از اينکه ظرفيت بالاي هوشي بچه ها  دارايي و سرمايه  ارزشمندي است که بايد قدرش را بيشتر بدانيم. اين ظرفيت بالا تنها در حد يک هارد کامپيوتر نيست ! منظور اينکه مغز محل پردازش اطلاعات است و نه تنها جاي ثبت طوطي وار مطالب. کل اشعار حافظ را روي يک CD هم مي توان نسل ها نگهداري کرد ولي آيا يک CD مي تواند محل پردازش و تفکر باشد ؟ پس تکليف ارزش بالاي ضرايب هوشي کودکان چه مي شود؟ آيا با اين روش آموزشي، ارزش اين سرمايه را در حد يک  CDپايين نياورده ايم؟ در برخورد با کودک و آموزش وي بايد صبور و انعطاف پذير بود. مهم اينست که راهنماي فرزند خود باشيم و براي پيدا کردن پاسخ پرسش هاي کودک به او کمک کنيم و مغز پردازشگر وي را  در زمينه مورد علاقه اش پاسخگو باشيم . بگذاريم فرزندمان ما را در فعاليت هاي آموزشي ياور خود بداند و گام به گام با او پيش رويم. تحميل موضوعات مختلف و عجله در آموزش، باعث تنفر کودک از يادگيري و مطالعه مي گردد.

 چرا تحميل کننده  باشيم؟ بياييم بيشتر از اين آنها را وادار به پيروي از سبک خود نکنيم تا بيشتر از گنجينه خلاقيت و تفکرشان استفاده کنند!  اينبار مداد رنگي ها را جلوي کودکمان بگيريم تا خودش انتخاب کند و ما همراهيش کنيم.

  روزي ناشناسي مي گفت درود به کسي که انديشيدن را به من آموخت و نه انديشه هايش را .

+ نوشته شده توسط شیوا در شنبه 1386/07/21 و ساعت 4:43 بعد از ظهر |