دریا طوفانی است. موجها خود را دیوانه وار به ساحل می کوبند. عاقلان منعم کرده اند از شنا کردن؛ اما من محو تماشای این دریای خروشانم. گیرا و جذاب است ! جوش و خروشش برایم چونان نغمه ی زیبای زندگی است. نمی دانم تشنه ی هیجان و لمس دستان سهمگین این امواجم یا در خود توانی می بینم برای رویارویی و مبارزه که آرام آرام به سمتش می روم. گاهی ندایی از عقل برمی خیزد تا بازم دارد از نزدیک شدن اما من آن را در نطفه خاموش می کنم. آنچنان مسحور خروشش دریا شده ام که جز او انگار چیزی نمی بینم. دریا مرا به سوی خود می خواند و من پیش می روم. قصدم فرورفتن در آب نیست که شنا نمی دانم، تنها به آب تنی در آن راضی ام. مگر نه آنکه برای خیس شدن باید دل به دریا زد ؟! باید پیش رفت و ..پیش می روم. هر قدم که برمیدارم با خود می گویم دیگر جلوتر نمی روم اما انگار از جایی به بعد این دریاست که با تمام قدرتش مرا به سمت خود می کشاند، دیگر اختیاری از خود ندارم، مسخ شده به جلو می روم..

برای لحظه ای اتفاق می افتد، قبل از آنکه توان انجام کاری داشته باشم، زیر پایم خالی می شود. به هیچ چیزی نمی توانم دست بیاویزم، معلق میان آب؛ امواج خروشان دریا این بار بسان کوسه های خون آشام دوره ام کرده اند و میخواهند مرا به قعر خود فرو ببرند. به عقب نمی توانم برگردم و توان مبارزه با این امواج را هم ندارم. دست و پا زدنم بی فایده است. هرچه تلاش می کنم بیشتر فرو می روم. تنها تلاش می کنم سرم را از آب بیرون نگه دارم تا خفه نشوم. من نه شنا می دانم و نه دست و پنجه نرم کردن با این امواج را؛ میان این دریای طوفانی چه می کنم ؟! فریاد می کشم : کمک ! کمک ! اما چونان شعر نیما آدمیانی که بر ساحل نشسته اند خرم و خندان یا صدای مرا نمی شنوند و یا برایشان مهم نیست که اینجا یک نفر دارد می سپارد جان !!

راستی تو کجایی ؟ چرا تو به کمکم نمی آیی ؟ منتظری تا صدایت کنم ؟ که از تو کمک بخواهم ؟ تو که از آدمیان نشسته بر ساحل از من نزدیک تری ؟! هر جا اگر هیچ کس و هیچ چیز نباشد تو هستی. یادم می افتد به حکایت آن کوهنورد که اگر به تو ایمان داشت و ریسمان را پاره می کرد، سقوط نمی کرد، نجات می یافت... در واپسین لحظه ها چشمانم را می بندم و می گویم همه چیز را به تو می سپارم، نجاتم بده !  دست از تلاش برمیدارم، آرام ... سبک ... دست و پا نمی زنم و صبر می کنم تا ببینم این موجهای لعنتی از جانم چه می خواهند.. فرو می روم، آرام، آرام .. و تو هیچ کاری نمی کنی. بدنم را ساکن و ثابت گرفته ام، خودم را رها کرده ام در آغوش دریا و در دستان تو. در دلم نام تو را به گریه صدا می زنم و عاجزانه در واپسین لحظه های عمرم از تو کمک می خواهم.... و تو هیچ کاری نمی کنی. می ترسم... این بار نه از غرق شدن که شاید قسمت من و خواست تو همین بوده و این دریا تنها سربازی است که فرمان فرمانده اش را اجرا می کند... از این می ترسم که نه جانم که  ایمانم را از دست بدهم. تنها تلاشی که می کنم برای حفظ آخرین ذرات باور من به توست. در آب فرو می روم، سرم را بالا نمی گیرم، اجازه می دهم این گرداب هایل مرا به درون خود بکشد، نه مقاومتی و نه حتی گلایه ای! کم کم نفس کم می آورم، دهانم را باز می کنم و هجمه آب دریا با طعم تلخ و شورش را می چشم، مرگ کنارم ایستاده است، این بار از تو به من نزدیک تر !! چشمانم بسته می شود و نفس هم نمی کشم....

ناگاه انگار از آب بیرون می کشی ام . با چشم برهم زدنی مرا گوشه ساحل پرتاب کرده ای. باور نمی کنم، باور نمی کنم... نجات یافته ام ! چشمانم باز نمی شود، هنوز نمی توانم نفس بکشم. محکم اما مهربان چند ضربه ای به پشتم می زنی تا باقی مانده آب را از وجودم بیرون بریزم. آه... نفس می کشم. نفسهایم بریده بریده است و سرفه امانم نمی دهد. شوری آب دریا تمام وجودم را سوزانده است. سرفه ام قطع نمی شود و با هر بار نفس کشیدن درد شدیدی در سینه ام احساس می کنم. سعی می کنم سوالی که ذهنم را درگیر کرده به زبان بیاورم اما از شدت سرفه نمی توانم. ذهنم را میخوانی چون قبل از آنکه قادر باشم کلمات را به زبانم بیاورم درست در چشمانم زل می زنی و می گویی : « باید پیش از نجات یافتن، طعم غرق شدن را می چشیدی تا دیگر به دریای طوفانی نزدیک نشوی، حتی برای آب تنی ... »

 

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1392/08/28 و ساعت 8:44 بعد از ظهر |
.. هرگز نگذارید بو ببرند که بعد از رفتنشان چه بر شما گذشت.
بگذارید در حسرت یک " دلسوزی آنی‌ "برای شما بمانند.
در حسرت اینکه سرشان را با تامل تکان بدهند و زیر لب بگویند " ببین با خودش و من چکار کرد"
حتی در حسرت یادآوری آنچه از خوب و بد که گذشت.
یادتان باشد ، قدرت در دست شما است که توانایی‌ عاشق شدن و دوست داشتن داشته اید.
یادتان باشد، آدم‌های ضعیف که میروند شایسته ی داشتن قلب و احساسِ شما نیستند.
یادتان باشد، برگشت، گاهی‌ سقوط به اعماقِ حقارتی دو جانبه است.
قوی باشید و خوددار و بزرگ ...
آدم‌های غمگین و دلشکسته و رنجور را هیچکس دوست ندارد
+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1391/09/14 و ساعت 10:14 بعد از ظهر |

تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را ؛ خودم برای فرزندم می‌گویم ! یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم. وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند و بعد از یاد ببرد. فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را؛ همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است.

اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم. پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد. پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد. برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند. که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود. برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند. اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است.

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست.
آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست. بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید. روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند .آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن ، یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت. دانستنِ این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت، شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند. شاید کمک کند که ترسیدن، غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش.

می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید. یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود. باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد، باید بداند که حسود است. حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست . حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد . شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر.

 می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست. ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد، خسته شدن هیچ ایرادی ندارد. برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد . حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش.  چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد.

می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود . خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند. همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او.

 می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است که از من دِینی به گردن او نیست. که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست. برای من او آزاد است. می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا بدون عشق نمی‌ارزد حتی اگر من بگویم !

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1391/03/22 و ساعت 2:6 بعد از ظهر |

شب است. شبی طولانی به بلندای شب یلدا و تاریک به سیاهی آسمانی که خدا چراغ ماه را برای همیشه از آن گرفته باشد. چادر سیاه شب کشیده بر سر، این منم رانده شده به یک جاده خلوت و سکوتی وهم انگیز... از کجا آمده ام ؟ به کجا می روم ؟ نمی دانم. تنها می دانم که همچون صدور فرمان « کن فیکون » در لحظه ای محکوم شده ام به رفتن. رسیدن را نمی دانم که تاریکی این جاده نشانی از آن نمی دهد. چشم دوخته ام به کورسویی که از دوردست ها می تابد. نور ضعیف و کم سویی که گهگدار می میرد و دوباره جان می گیرد.

لحظه ای وسوسه می شوم برای توقف؛ توقفی همیشگی. چرا طی طریق کنم در مسیری که نه ابتدای آن را می دانم و نه انتهای آن ؟ شاید این نور هم سرابی بیش نباشد و این شب و جاده، تنها کابوسی هولناک که ذهنم را بیمار ساخته است. کاش برگردم تا بلکه به آغاز برسم. پایم سست میشود و قدمهایم کند...

اما ... خدایا چه رازی است در این جاده، این سیاهی که اینگونه مرا به خود می خواند. گویی سحرم می کند. وادارم می کند به ادامه دادن... زمزمه ای مبهم زیر گوشم می خواند : « توقف ؟ به همین سادگی ؟ برو، ادامه بده ! پایان شیرین در انتظار راهنوردانی است که از سیاهی و سختی نهراسند. شاید پس از این پیچ آبادی ببینی. این سایه کوچک و لرزان که از دور به چشم می خورد، شاید سایه مسافری باشد، رهگذری، کسی که بتوان با او کلامی گفت از این سفر طولانی. کسی چه می داند که پشت این کوه بلند یا پس از گذر از این پل چه انتظارت را می کشد؟ شاید دیگر این جاده اینگونه سیاه، ساکت و ظالم نباشد. امید آنکه این نور خفیف که سوسوکنان علامتت میدهد، شعله گرم آتشی باشد که بتوان لحظه ای کنارش آرمید.»

 کسی چه می داند؟ شاید این جاده زمانی به جایی ختم شود و یا خورشید روزی از پشت این کوههای سرد و سخت طلوع کند و مرا از این سیاهی ابدی نجات بخشد. قسم به دستان گرم و مهربانش که آن روز قدر پرتوهای زندگی بخشش را هزاران بار بیشتر خواهم دانست و به شکرانه طلوعش بارها و بارها بر خاک همین جاده بوسه خواهم زد.

 آری شاید رفتن همیشه رسیدن نباشد اما برای رسیدن همیشه باید رفت.
+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1390/09/25 و ساعت 5:35 بعد از ظهر |

برای آخرین بار ملتمسانه نگاهت می کنم و می پرسم : « حالا واقعا این کار لازم است ؟»

می گویی: « دفعه چندم است که می پرسی؟ این کار لازم است. برای آزمایش عشق من به تو و ایمان تو به من » و من سکوت می کنم و اجازه می دهم برای آخرین بار سیب را روی سرم تنظیم کنی و محکم شانه هایم را به درخت تکیه بدهی و تاکید کنی که تکان نخورم. بعد می روی و با فاصله ای که خودت از من تعیین کرده ای می ایستی. کششی به دستها و کتفت می دهی و بعد به آرامی کمانت را از روی زمین بر می داری. از حال من خبر نداری که چطور از درون می لرزم. مدت زیادی وقت صرف می کنی تا از میان تیرهایت، تیر مناسبی را انتخاب کنی. گهگدار هم نگاه کوتاهی به من می اندازی و دوباره تاکید می کنی که نباید تکان بخورم.

رفته رفته ترسم می ریزد. انگار به نقطه ای میرسم که احساس می کنم باید به تو اعتماد کرد. به عشق تو – که همیشه از آن دم میزنی- و صد البته به مهارتت در انداختن تیر. اگر عاشق باشی تیرت خطا نمی رود. تیری که می زنی به دل سیب فرو می رود و آنگاه من و تو می شویم اسطوره ی برای عشق و ایمان . تنم از لرزش می ایستد و تمام وجودم را آرامشی می گیرد که شاید ناشی از همین ایمان باشد. بالاخره تصمیمت را می گیری و تیرت را انتخاب می کنی. کششی به کمان میدهی و با دقت سیب روی سرم را نشانه می روی. بی اختیار چشمانم را می بندم و دلم را به عشق تو می سپارم....

 ناگهان صدایی می آید .... از جلو نظام ! آماده برای شلیک !!! چشمانم را که باز می کنم صحنه ای می بینم که باور کردنی نیست. به جای تو جوخه آتشی ایستاده آماده به شلیک ! نه خبری از سیب هست و نه از عشق. تنها من مانده ام با دستان بسته شده به تیرکی چوبی و ایمانی که برای تو ذره ای ارزش ندارد یا شاید هیچگاه نداشته است ! تو کنار جوخه ایستاده ای و بی رحمانه شمارش معکوس تیراندازی به من را می خوانی. زودتر از آنکه فکر کنم به عدد یک می رسی و بعد از آن دستور بی رحمانه آتش. آتش به سوی من به جرم ایمان داشتن. آنهم ایمان به عشق! در مقابل چشمان ناباور من سیلی از گلوله های داغ به سویم سرازیر می شود. از جای جای بدنم گرمای بیرون زدن خون را احساس می کنم. فریاد بلندی می کشم....

....و ناگاه از خواب می پرم. بالشم خیس است. از عرق یا اشک نمی دانم. مادرم سراسیمه بالای سرم می رسد. در آغوشم می گیرد و می پرسد : « چی شده شیرین ؟ خواب دیدی؟ » نگاه دردآلودی به مادرم می اندازم ومی گویم :« گمان می کردم خوابم اما انگارهیچگاه اینقدر بیدار نبوده ام. »

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1390/05/28 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |

مدتهاست همین جا مانده ام. تکان نمی خورم. نه نوری، نه صدایی و نه تحرکی. هر از گاهی وزش باد، عده ای از برگ های خشک اطرافم را که تازه به وجود آنها خو گرفته ام با خود می برد؛ یا از زندگی من، یا از زندگی خودشان... هنوز امیدوارم که یکبار در قرعه کشی سفر بر شانه های باد برنده شوم، اما هر بار ناامیدتر از قبل بر جا مانده ام.

یادم می آید لحظه ای را که می خواستم از درخت جدا شوم. گرچه حسی در دلم می گفت باید بمانم اما وسوسه رها شدن لحظه ای رهایم نمی کرد. درخت با نگاه ملتمسانه اش و با زبان بی زبانی عاجزانه از من خواست که بیشتر روی شاخه بمانم. می گفت که قرار است در سایه من میوه های سالم و آبدار رشد کند.«یادت هست چقدر به رویش تو می بالیدم ؟ هنوز میوه ای درنیامده که داری از من جدا می شوي. بمان، هنوز وقت رفتن نیست.» اما من تنها به رها شدن می اندیشیدم.

معلق شدن در هوا، سبکی، بی وزنی، ... و بعد با نسیم آرام آرام سرخوردن و چرخیدن تا رسیدن به زمین. زمین؛ مقصد نهایی من.

برگهای اطرافم می گویند هنوز سبزم. شاید برای همین است که باد مرا به هیچ جایی نمی برد؛ حتی ناکجا آباد. شاید بارانی ببارد و من در آب گل آلود زیر درخت بگندم و بپوسم. شاید ضربه پای رهگذری مرا له و نابود کند. اما باد نمی تواند... شاید هجرت با باد پاداش برگ هایی است که تا زرد شدن با درخت می مانند.

هر وزش باد عده ای از برگ های خشک اطرافم را با خود می برد، یا از زندگی من، یا از زندگی خودشان و من ...  تکان نمی خورم.مدتهاست همین جا مانده ام.

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1390/04/08 و ساعت 7:59 قبل از ظهر |

بسیار راحت تر از آنچه تصور می کنی « هست »، « نیست» می شود. گاهی با یک تلنگر، با یک تغییر ناگهانی و ناچیز، گاهی با توقف یک لحظه ای قلبی که یک عمر کارش تپیدن و تپیدن بود، با خاموش شدن ذهنی که عمری روشن بود و هشیار، با بریده شدن رگهای دستی که با چشم بر هم زدنی خالی از خون می شوند و گاهی هم فروریختن دیواره های دوستی و اعتماد، با یک کلام، یک نگاه و یا حتی فکری که لحظه ای از ذهني می گذرد. آنچنان «نیست »می شود که باور نمی کنی روزی « هست» بوده است. می رود، ناپدید می شود و ... و فراموش می گردد. عجیب است فلسفه این زندگی و عجیب تر آنکه همیشه با وجود این « نیست » شدن ها زندگی همچنان ادامه دارد. گویی اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ روزگار با بی اعتنایی می چرخد و می گردد.

 اما همیشه راهی هست برای آغازی دوباره. برای دوباره روییدن از خرابه های آنچه « نیست » شد. گاهی می توان بنایی محکمتر از قبل ساخت از عشق و دوستی . و گاهی می توان از « نیست » شدن دیگری راهی ساخت برای حفظ یاد او و کمک به آنهایی که هنوز « هستند».  راهی برای دوام آوردن و کمک به بقای « هست » ها علیرغم « نیست » شدنها.
+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1390/03/11 و ساعت 7:17 قبل از ظهر |

می پرسم : « شناور بودن بهتر است یا شنا کردن ؟»

قبل از آنکه جوابم را بدهد،لبخندی می زند و لحظه ای مکث می کند.این شگرد اوست.در این سکوت چندلحظه ای( که گاه برای من ِ منتظر طولانی به نظر می رسد) مشتاق تر می شوم برای گرفتن جواب.

می گوید : « مدتهاست منتظرم این سوال را بپرسی، حالا چرا ؟»

می گویم : « از تنها فکر کردن خسته شده ام. بارها و بارها یکی از این دو را انتخاب کرده ام و هر بار پشیمان از انتخابم، دوباره  به نقطه اول برگشته ام و دیگری را برگزیده ام. عمرم تباه شد، پاسخ می خواهم؛ آنهم از تو »

می گوید :« فلسفه این انتخاب همین فکر کردن است. کمااینکه پاسخ واضحی هم برای این سوال نیست. باید دید خودت چگونه نگاه می کنی....»

می گویم : « شناور بودن را به خاطر آسان بودنش نمی پسندم. انگار همراه شدن با برگ و خس و خاشاک و هر چه سبک و بی وزن است، از وزن وجودیت هم می کاهد. چه حکمتی است در این آسودگی تن و بی خیالی فکر که قدرت عمل را از تو می گیرد و باری به هر جهتت می سازد ؟»

می گوید: « برای شناور بودن باید دل سپرد؛ باید عاشق بود. آنقدر عاشق که بتوانی چشمانت را ببندی و آنقدر مومن که تا مقصد بازشان نکنی. اما چه مقصد دریا باشد و چه باتلاقی لجن گرفته، ناچاری که راضی باشی و آرام. شناور بودن شجاعت می خواهد و ایمان. اینکه چون سنگی سخت و سرد در کف رود نباشی و چون برگی سبک بار و آرام به سرمنزل مقصود برسی.»

می گویم : « اما شنا کردن یعنی تلاش : مبارزه برای رسیدن. یعنی تصمیم. بیهوده نبودن و سرگردان نشدن. یعنی هدف داشتن. همین معنابخش غوطه ور بودن در آب نیست ؟ شنا کردن یعنی انتخاب...»

می گوید : « درست است اما برای شنا کردن هم باید اول شناور بودن را بیاموزی. شناگرانی که در مسیر آب شنا می کنند، به عبث اینگونه می پندارند که حرکتشان در آب مدیون حرکت دست و پایشان است. اگر برای چند لحظه آرام بگیرند، خواهند دید که باز هم در همان مسیر حرکت خواهند کرد، گو با سرعتی کمتر.»

می گویم : « و شناگرانی که خلاف مسیر آب حرکت می کنند ؟ »

می گوید: « مبارزانی که به هدف نمی رسند ! آنها غوطه ور بودن در آب را هم معنای مبارزه می دانند. گرچه ممکن است جابجا نشوند اما از مبارزه با جریان آب و از امواج کوچکی که مرتب به صورتشان می خورد و آنها را بعد از یک قدم جلو رفتن دو قدم به عقب برمی گرداند، لذت می برند. هرگاه هم از مبارزه خسته شوند، تسلیم می شوند، یعنی شناور...»

سکوت می کنم یا بهتر است بگویم سکوت می کنیم.... از جایم که بلند می شوم با تعجب نگاهم می کند. انگار انتظار نداشت که گفتگویمان به پایان رسیده باشد. وقتی مصمم بودنم را برای رفتن می بیند، با تعجب می پرسد :« بالاخره می خواهی شناور باشی یا شنا کنی ؟»

درست مثل خودش قبل از پاسخ دادن سکوت می کنم. وقتی آتش اشتیاق در عمق چشمانش زبانه کشید، می گویم : « خسته ام ... نه ایمان شناوری را دارم و نه قدرت شناگری. شاید خودم را به عمق آب ببرم و آنقدر بمانم تا غرق شوم. »

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1390/02/14 و ساعت 7:53 بعد از ظهر |

« ميان بيگانگي و يگانگي هزار خانه است. آنكس كه غريب نيست شايد كه دوست نباشد. كساني هستند كه ما به ايشان سلام مي گوييم و يا ايشان به ما. آنها با ما گرد يك ميز مي نشينند، چاي مي خورند،‌ مي گويند و مي خندند. « شما » را به « تو » و« تو » را به هيچ بدل مي كنند. آنها مي خواهند كه تلقين كنندگان صميميت باشند. مي نشينند تا بناي تو فرو بريزد. مي نشينند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا رسندهء نجات بخش هستند. آنچه بخواهي براي تو مي آورند، ‌حتي اگر زبان تو نخواسته باشد و سوگند مي خورند كه در راه مهر، مرگ،‌ چون نوشيدن يك فنجان چاي سرد، كم رنج است. تو را نگين مي كنند در ميان حلقهء گذشت هايشان. جامه هايشان را مي فروشند تا براي روز تولدت دسته گلي بياورند- و در دفترچه يادبودشان خواهند نوشت. زماني فداكاري ها و اندرزهايشان چون زورقي افسانه يي،‌ ضربه هاي تند توفان را تحمل مي كند؛ آن توفان كه تو را در ميان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها مي انديشند. بر فراز گردابي كه تو واپسين لحظه ها را در آن احساس مي كني مي چرخند و فرياد مي زنند : من ! من ! من !

بايد ايشان را در آن لحظه ي دردناك بازشناسي. بايد كه وجودت در ميان توده ي مواج و جوشانِ سپاس معدوم شود. باشد كه در گلدان كوچك ديدگان تو باغ بي پايان «هرگز از ياد نخواهم برد» برويد. آنگاه دستي تو را از فنا باز خواهد خريد؛ دستي كه فرياد مي كشد : من ! من ! من ! و نگاهي كه تكرار مي كند : من !

از ياد مران كه اينگونه شناسايي ها بيشتر از عداوت، انسان را خاك مي كند. مگذار كه در ميان حصار گذشت ها و اندرزها خاكسترت كنند. بر نزديكترين كسان خويش،‌ آن زمان كه مسيحاصفت به سوي تو مي آيند،‌ بشور !‌ تمام آنها كه ديوار ميان ما بودند انتظار فروريختن عذابشان مي داد. كساني بودند كه مي خواستند آزمايش را بيازمايند؛‌اما من، از دادرسي ديگران بيزارم. در آن طلا كه محك طلب كند، شك است. شك چيزي به جا نمي گذارد. مهر،‌آن متاعي نيست كه بشود آزمود و پس از آن،‌ ضربه ي يك آزمايش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق،‌جمع اعداد و ارقام نيست تا بتوان آن را به آزمايش گذاشت. باز آنها را زير هم نوشت و باز انها را جمع كرد... »

                                                               برگرفته از کتاب « بار دیگر شهری که دوست می داشتم»

                                                                                    نوشتهء نادر ابراهیمی

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1389/05/11 و ساعت 8:6 قبل از ظهر |
وقتی زمان سفر ۱۸۰ درجه اش را تمام می کند و تو را به نقطه ای میرساند که میگویی: « سال گذشته همچین زمانی ... » احساس های متفاوتی را تجربه می کنی: شادی ، حسرت، خشم، غم... این روزها زمان مرا به لحظه های شومی رسانده که تنها می خواهم از آن فرار کنم شاید فراموشش کنم...روز پدر... ۱۱ تیرماه...خاطرات...خاطرات...

و امروز برای تو می نویسم پدر، که این روزها عجیب یادآور غصه هایی است که دیگران تصور می کنند آنها را پشت سر گذارده ایم. پدر، در این یک سال گذشته زمان و خاطرات بزرگترین دشمنانم بودند. هرگاه اراده کردم تا خود را تسکین دهم، خاطرات تو تمام ذهنم را پر کرد. گذر زمان نه تنها التیامی بر زخمهایم نبود که هر بار مرا به نقطه ای رساند که با دلیل و بی دلیل تو را به یاد بیاورم.

پدر، تلخی روزهای بی تو را زمانی چشیدم که تاریخ اعتبار سوگواری برای تو تمام شد. تنها ۴۰ روز برای یک بزرگ مرد، برای ۳۰ سال خاطره و برای یادی که فراموش نمی شود... پدر، روزهای سخت از زمانی آغاز شد که فراگرفتم غم فراغت را باید به عمق وجودم ببرم تا کسی آن را نبیند. از حضورش بی خبر باشند کسانی که با دانستنش زبان به نصیحت و ملامت باز می کنند. روزهای سخت، روزهایی که باید نقاب بر چهره خسته و نالانم بزنم و رل انسانهای مقاوم را بازی کنم و شبها فارغ از هر چیز و هر کس، مرثیه خوان کوچ تو باشم. چه دشوار است سکوت، زمانی که پر از حرفهای ناگفته ای و مجالی برای گفتنش نمی یابی و چه دشوار است فروبردن بغضی که همیشه در گلویت سنگینی می کند.   

پدر، می دانم که ترکم نکرده ای. در این یک سال بیش از هر زمانی با من بودی. مرگ تو، ما را از هم جدا نکرد، تنها به روح بزرگت کمک کرد تا زمان و مکان را در  هم نوردی تا همیشه تو را کنارم داشته باشم و گرمای دستان مهربانت را بر شانه ام احساس کنم. نبودت هم مثل حضورت سرشار از برکت است.تو ما را رها نکرده ای، به این ایمان دارم. اما پدر، دنیا بدون نگاه مهربانت، صدای دلنشینت و لبخند زیبایت، قفسی برایم ساخته است به نام زندگی.

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1389/04/11 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |
همیشه به آخر سال که می رسم، به آنچه در این یک سال گذشت فکر می کنم. سعی می کنم از میان تمامی روزهایی که سپری شد، اتفاقات و تجربه های ارزشمند را به خاطر بسپارم تا در طول زندگیم بارها و بارها آن را تکرار کنم. امسال اولین سالی است که به جای آن دوست دارم بخشی از سال گذشته را پاک کنم و از یاد ببرم. اما می دانم بیشتر از هر اتفاقی، اتفاقات سالی که گذشت در ذهنم حک خواهد شد.

یادم هست سالهای گذشته چه ذوقی داشتم برای سال تحویل. انگاری قرار بود اتفاق مهمی بیفتد. سر سفره هفت سین کنار خانواده می نشستم و از میان آینه به صورت خندان همه نگاه می کردم. پدرم با صدای رسا دعای سال تحویل را بلند می خواند و ما همراه با او آن را زمزمه می کردیم. چقدر دلم برای فال حافظی که هرسال برایمان می گرفت تنگ می شود. علاقه خاصی به اشعار حافظ داشت. شمرده و آهنگین اشعار را می خواند و پس از اتمام در درک اشعارش کمکمان می کرد. بعد نوبت عیدی گرفتن می شد و دید و بازدید های عید. این روزها فکر می کنم آنچه ایام عید را برایم زیبا می ساخت احساس شعفی بود که در دلم داشتم. آنچه دیگر نیست و جای آن را حسرت روزهایی که گذشت، گرفته است.

بهار می رسد اما ز گل نشانش نیست

نسیم رقص گل آویز گل نشانش نیست

دلم به گریه خونین ابر می سوزد

که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموش

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست

چه دل گرفته هوایی چه پا گرفته شبی

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست

کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست

ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد

کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست

جهان به جان من آن گونه سرد مهری کرد

که در بهار و خزان کار با جهانش نیست

 

                                              بهار بر دلهای بهاری مبارک

 

+ نوشته شده توسط شیرین در پنجشنبه 1388/12/27 و ساعت 11:27 قبل از ظهر |
اتاقم را دوست دارم. تنها جایی در این دنیا که در آن احساس آرامش می کنم و امنیت. اتاقی کوچک با دیوارهای بلند . اتاقی که مونس تمام لحظه های تنهاییم است. دیوارهایش تکیه گاه زندگیم هستند، آینه اش به حرفهایم گوش می دهد و  چراغی که درست در لحظه های تاریکی و ظلمت با اشاره ای از بالای سقف، نور کم جانش را به همه جا می تاباند . 

تنها روزنه من به دنیای بیرون پنجره ای است کوچک با پرده ای که نمی دانم چرا از اول کشیده بود. شاید چون نمی خواستم آرامشم را با کسی بیرون اتاق قسمت کنم، شاید می ترسیدم با دیدن دنیای بیرون دیگر احساس امنیت نکنم و یا از اصلا از رویارو شدن با دنیایی که نمی دانم چیست و چه می خواهد می ترسیدم.

روزی دستی رسید، دستی مهربان که روی پرده اتاقم نقاشی کشید. تصویری زیبا از بهار. درختان غرق در شکوفه و زمینی سبز و رودی پاک و زلال که حتی نوای آرامبخش آب آن را می توانستی بشنوی. دیگر می توانستم تصویری از دنیای بیرون را برای همیشه ببینم. برای دیدنش نیازی نبود حتی به پرده دست بزنم. بعد از رفتن آن دست مهربان ( و قبل از آنکه بتوانم بر انگشتان هنرمندش بوسه بزنم) ساعتها به آن تصویر خیره می شدم و از دیدنش لذت می بردم. دیگر دنیای بیرون را داشتم. بدون هیچ تلاشی برای به دست آوردنش. تنها غصه ام از دست دادن دستی بود که می توانست گاهی این تصویر را برایم دوباره از نو بیافریند.

کم کم به خودم جرات دادم تا پرده را کنار بکشم و پنجره را باز کنم. شاید دستهای دیگری هم باشند، مهربان تر و هنرمندتر. اما هنوز پنجره را کامل باز نکرده بودم که بادی سهمگین شروع به وزیدن کرد. بیرون خبر از دست و مهربانی نبود... پاییز بود و طبیعت بیمار و در حال احتضار. بسیار متفاوت از آنچه همیشه روی پرده دیده بودم. نقاشی روی پرده دروغ بود یا آنچه داشتم به چشم می دیدم؟ 

...نمی دانم چرا همه از دیدن برگ های زرد و بیمار که با درد از معبودشان وداع می کنند و در پایش می ریزند، لذت می برند و حتی عاشق فشردن پایشان بر اجساد آنها و شنیدن آخرین زجه های دردناکشان هستند. چه زیبایی است نهفته در این خشکی و بی حاصلی؟ در این رنگارنگی طبیعت که گواه بیماری اوست؟ می گویند :« پاییز بهاری است که عاشق شده است » !!   این چه عشقی است که به جای تزریق اکسیر حیات، جان را از بهار می گیرد و آن را فنا می سازد؟! .... باد تندتر و تندتر می وزد و با هر سیلی تکه ای از حیات را از طبیعت می گیرد. به زودی دل آسمان از اینهمه ظلم می ترکد و قطره های اشکش روی زمین جاری می شود. دستم را زیر باران می گیرم تا چشمهایم را بشویم شاید بتوانم جور دیگر ببینم اما آنچه روی دستم می نشیند برف است. برفی که سردیش دلم را می لرزاند. این لرزش دل با آنچه از دیدن تصویر زیبای بهار دیده ام تفاوت بسیار دارد. آن لرزش با دویدن خونی گرم در تمام وجودم همراه بود و این سرمایی است که تا مغز استخوانم نفوذ می کند. سرمای منزجر کننده ای که انگار هیچ چیز نمی تواند از تنم بیرون براندش. درختان، گیاهان، تمامی طبیعت آرام آرام به زیر برف سهمگین فرو می روند تا به خوابی بروند که بی شباهت به خواب مرگ نیست... بغضی گلویم را می فشارد. نمی دانم از مرگ طبیعت است یا از اینکه حس می کنم دیگر این بار و بعد از این زمستان، بهاری در راه نیست. طبیعت برای همیشه به خواب رفته است. دیگر امیدی در ریشه های درختان و گیاهان نیست تا دوباره در فصلی نو جوانه بزنند و شکوفه کنند.  

پنجره را می بندم و پرده را می کشم. نگاهی به تصویر روی پرده می کنم. دیگر زیبا نیست، شاید چون نمی توانم باورش کنم. حتی دیگر مطمئن نیستم آیا آفریننده آن دستی واقعی بود یا خیالی که روزی از ذهن خسته ام گذشت...

دیگر در اتاقم هم احساس امنیت نمی کنم. شبها صدای بادی که بیرون می وزد، خواب را از چشمانم می گیرد. ممکن است روزی آنقدر محکم بوزد که شیشه پنجره را بشکند؟ ای کاش هیچگاه پنجره را باز نکرده بودم....

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1388/11/24 و ساعت 0:44 قبل از ظهر |